کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان پفی / امیدواری

داستان پفی / امیدواری

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

داستان گوسفندی به نام پفی؛

انگشت‌نمای گله شده است از بس سر به هوا و از پشم‌چینی فراری. او را پفی صدا می‌زنند. سگ‌های گله از بازیگوشی‌های او بستوه آمده‌اند.

در یک عصر گرگ میش که آسمان آرام و قر۱ر نداشت و از فریاد باد صدا به صدا نمی‌رسید در راه بازگشت از چراگاه از پرتگاه به ته دره سقوط کرد این دره را دره مرگ می‌نامند. شاید به خاطر این که جانداری پس از سقوط زنده نمانده است.

پفی گرد و قلمبه مثل کدو تنبل از بالا به پایین قل خورد، قل خورد. گاهی روی برف‌های به جای مانده زمستانی، گاهی روی پشم‌های حجیمش، گویی پشمینه‌اش وظیفه داشت معجزه‌وار او را از مرگ نجات دهد.

غرش آسمان و توفان صدای فریاد پرت شدن او را به کسی نرساند. حالا دیگر فاصله زیادی با گله داشت.

در حالی که ترسیده بود بی هدف در سیاهی شب راه می‌رفت. به یاد زمانی افتاد که با گله بود و گذر زمان را نمی‌فهمید. در آغل گرم و نرم می‌خوابید نه نگران گرگ بود نه نگران خورد و خوراک. سوگلی گله بود با شیطنت‌های فراوان. غوطه‌ور در این افکار از خستگی از پا افتاد و به خواب رفت.

وزش باد بوی طعم لذیذی را به مشام گرگ رساند. گرگ که شبگردی را آغاز کرده بود تمام شب را به سمت بو حرکت کرد در روشنایی سپیده دم از دور یک طعمه‌ی چاق و چله دید خوشحال پاورچین پاورچین به او نزدیک شد و خیزی برداشت تا گلوی او را بدرد.

اما در میان زمین هوا فکری به خاطرش رسید و روی دست‌هایش پایین آمد.

پفی که لحظاتی پیش شاهد حمله برق آسای گرگ بود و سایه مرگ را حس کرده بود از کار او تعجب کرد و رو به او گفت:

«بارها و بارها شاهد حمله گرگ به گله بوده‌ام حتی یکبار هم ندیده‌ام در دریدن گوسفندان درنگ کنند اما امروز تو این کار را نکردی.» 

گرگ‌گفت: «عزم من‌ام مانند سلفم دریدن توست و لحظه شماری می‌کنم مزه‌ات را دوباره تجربه کنم ولی به خاطر آوردم در این دشت تنها من و تویم، سال‌هاست تک و تنها دور از گله‌ام، اینجا را خوب می‌شناسم راه به جایی نداره و میان کوه‌ها گرفتاره. مطمئن‌ام در چنگال‌ام گرفتاری، تازه از تنهایی درآمده‌ام، حالا چه تعجیلی‌ست زود تو را بخورم، بگذار کمی از تنهایی دربیام، به وقتش! جدایی از گله زجرآوره.»

پفی پیش خود گفت: «مصیبت سقوط از پرتگاه کم بود گرگ هم اضافه شد.»

گرگ گفت: «چی با خودت بلغور می‌کنی؟» 

او که نگران بود بلند با خودش نجوا کرده باشد گفت:

«آهان … آهان … من یاد گرفته‌ام امیدوارم باشم، امید به زنده ماندن، امید به پیدا کردن علفزار، امید به رسیدن به گله.»

گرگ خنده‌ای کرد و گفت: «این دشت و دره را خوب می‌شناسم در کوه‌ها محاصره‌اند و راه به جایی ندارد از بس علف‌ خوردم مزه‌ها را دیگر به یاد ندارم. اما یکی از امیدهای تو برآورده میشه دنبال من بیا دشتی پر علف را نشانت دهم.»

همین‌طور که می‌رفتند حرف می‌زدند.

گرگ‌گفت: «اوایل بسیار زوزه کشیدم تا بتونم گله را پیدا کنم ولی نشد که نشد.»

_ «فقط‌ زوزه کشیدی؟ تلاشی هم برای خلاصی و بالا رفتن از دره کردی؟ من شنیده‌ام در لابه‌لای انگشتان گرگ‌ها غده‌ی بوئیست که با آن همدیگر را پیدا می‌کنند.»

گرگ‌ گفت: «خوب، مشکل اصلی اینه که من این وضعیت را قبول کرده‌ام، پیرم و نمی‌تونم از این صخره‌های هولناک بالا برم.»

پفی‌گفت: «برخی اوقات خیالات و شک و تردید کار را بر ما سخت می‌کند تا حتی تلاش نکنیم ولی واقعیت ساده‌تر است.»

گرگ گفت: «بزرگترین مشکل من، نبود طعمه و تنهاییست. تنهایی آزارم می‌ده.»

پفی‌گفت: «همیشه همین‌طوره، تا چیزی را داریم قدر آن را نمی‌دونیم ولی به محض از دست دادن فیلمان یاد هندوستان می‌کند. فکرش را بکن اگر مجبور بودیم همیشه تنها باشیم چقدر زندگی بی روح و خسته کننده بود دیگر از دلخوشی‌های کنار هم بودن خبری نبود دیگر کسی نبود برای او دلتنگ‌شیم اصلا گذشت چه مفهومی پیدا می‌کرد کمک به دیگران به چه معنا بود شانس آورده‌ایم که این‌طور نیست.»

حالا دیگر آن‌ها به دشت پر علف دست نخورده رسیده بودند. پفی که شب سختی را پشت سر گذاشته و گرسنه بود دلی از عزا درآورد.

همین‌طور که علف می‌خورد دلش به خاطر سال‌ها تنهایی گرگ سوخت اما در خلاصی از دست او و رسیدن به گله تردید نداشت.

گرگ که می‌دید پفی علف‌ها را با چه ولعی می‌خورد فکر کرد حالا که صبر کردم یک مدتی دیگر هم صبر می‌کنم تا از علف‌ها بخورد و خوب فربه و چاق و چله‌تر شود از دستم که نمی‌رود.

پفی در حالی که از پوزه‌اش کف علف سبز رنگ می‌چکید یک دفعه فریاد زد: «پیدا کردم پیدا کردم.» 

گرگ آمد جلو و پرسید: «چی پیدا کردی؟»

گفت: «راه نجات را، ما می‌تونیم از این‌جا خلاص بشیم»

گرگ سری نشان از ناامیدی تکان داد و به مسخره‌گی گفت: «ما، یعنی من و تو، مگر میشه! به همین خیال باش!»

پفی گفت: «برای این که به تو بگویم چطور از این دشت خلاص‌شیم باید به کنارهای پایین دره‌ها بریم.»

 او هر روز گرگ را از کناره‌های پایین پرتگاه عبور می‌داد و از او می‌خواست بو بکشد. کم کم دست‌اش آمده بود که گله از چه سمت و چه موقعی از چراگاه برمی‌گردد.

راه‌های زیادی را امتحان کرد ولی راه به جایی نبرد که نبرد حتی یکبار هم یک پایش پیچ خورد.

گرگ گفت: «تا کی می‌خواهی وقت خودت را تلف کنی نمی‌تونی راهی به بالا پیدا کنی.»

 او روزها مسیرهای اطراف را جستجو کرد ولی هیچ راه نجاتی نیافت که نیافت.

شبی از نیمه گذشته بود ولی آن‌ها در وسط دشت آرام و قرار نداشتند آن شب زمین و طبیعت بی بندوبار شده بود آن دو بی هدف این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند گویا طبیعت درد خود را فریاد می‌کرد. وحشت کرده بودند. زمین مانند هیولای گرسنه‌ای همه کوه‌های اطراف را می‌بلعید.

گرگ که وحشت‌زده بود فکر کرد اگر تنها بود تحمل این هراس برایش غیر ممکن بود گفت: «اگر از این ترس نجات پیدا کنم قول می‌دم کاری به کارت نداشته باشم.»

پفی تبسمی کرد و گفت: «قولی نده که نمی‌تونی به آن عمل کنی ذات تو دریدنه.»

کم کم سرخی خورشید در حال نمایان شدن بود که زمین آرام گرفت. او طبق روال روزهای گذشته امید خود را از دست نداده بود و دنبال راه خلاصی از این دشت بود. در حالی که بارها پایین دره عبور گله گوسفندان را وارسی کرده بود و راهی نیافته بود ولی متوجه تغییراتی در دامنه کوه شد گویا صدای مهیب دیشب و لرزش‌های بی وقفه کارش را کرده بود همه چیز جابجا و کوره راهی به سمت بالا ایجاد شده بود.

نزدیک‌های عصر آن‌ها طبق روال هر روزه در پایین دره راه می‌رفتند پفی به سمت کوره راه حرکت کرد.

گرگ که فکر می‌کرد پفی برای فرار راه به جایی نمی‌برد حساسیتش برای دوری از او  کم شده بود بی خیال دور شدنش شد.

او بالا رفت و بالا رفت اول قصد داشت به رسم لوطی‌گری گرگ را هوشیار کند ولی جرات نکرد.

وقتی مطمئن شد تا بالای صخره کوره راهی وجود دارد سرعت‌اش را زیاد کرد سنگی از زیر پایش در رفت و به پایین پرتاب شد.

گرگ از قل خوردن سنگ‌ها هوشیار شده و از این که طعمه لذیذی داشت از چنگ‌اش می‌گریزید عصبانی به طرف بالا حرکت کرد انگار یادش رفته بود که مرتب می‌گفت راه گریزی نیست.

حس درندگی در او زنده شده بود نگران شد نکند طعمه لذیذش از دستش برود به سمت بالا حرکت کرد.

پفی که دید گرگ هوشیار شده است و به چالاکی به سمت بالا می‌آید. از ترس جست می‌زد و هر بار سنگ‌ها از زیر پاهایش سرمی‌خورد و سرعتش را کم می‌کرد.

گرگ سرعتش را زیاد کرد و کم کم داشت به او نزدیک و نزدیک و نزدیکتر می‌شد. حالا پفی به بالا رسیده بود ولی خبری از گله نبود. خیلی ترسید! هراسان با تمام توان می‌دوید و صدای بع بع او بلند بلند بود. شاید اگر گوسفند دیگری بود تسليم می‌شد ولی امید در دلش کشته نشده بود. فکر کرد او یک گرگ پیر است و ممکن است بیشتر از من خسته شده باشد. باید تاب بیاورم باید قوی باشم.

حالا گرگ به او رسیده بود و هر لحظه ممکن بود با خیزی کار را تمام کند.

اگر نیروی جوانی را داشت تا حال او را به چنگ آورده بود. 

پفی طاقتش تمام شده بود و تا مغز استخوان‌هایش خسته بود صدای بع بع‌اش را می‌کشید. گرگ خیزی برداشت و با دو دست در انتهای تن او فرود آمد و دندان‌هایش را در دنبه او فرو کرد و سعی کرد طعمه را نگه دارد… اما پفی جفتکی انداخت و خودش را آزاد کرد.

جز مقداری پشم چیزی نصیب گرگ نشده بود. پشم‌های بلند او یک بار دیگر جانش را نجات داده بود. 

حالا گرگ موازی پفی می‌‌دوید و از نیمه تنه او جلوتر رفته بود این بار قصد داشت گلوی پفی را بگیرد که سر و کله دو سگ گله که با شتاب به سوی او حمله ور شده بودن روبرو شد. گرگ ول‌کن نبود می‌خواست کار را تمام کند گویا تنهایی همه هوش و حواسش را زایل کرده بود و خطر سگ‌ها را جدی نگرفت.

فک‌هایش را باز کرد و خواست خنجرهای جلویش را در گلوی او فرو کند که چوب دستی که در هوا معلق می‌چرخید ناغافل بر فرق سرش فرود آمد به خود آمد و در حالی که کمی زخمی شده بود خطر را احساس کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد. 

پفی دیگر همه رمقش تمام شده بود و روی زمین ولو شد چوپان او را در بغل گرفت آبش داد بویش کرد و دردانه‌اش را به آغوش گله برگرداند.

  پایان نهم بهمن ماه ۱۴۰۱

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود