داستان پفی / امیدواری

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 داستان گوسفندی به نام پفی؛ انگشت‌نمای گله شده است از بس سر به…

داستان اژدهای مهربان

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 داستان اژدها کوچولوی مهربان؛ | لاف عالی‌جناب‌ عصبانی فریاد زد: «خاطی را پیدا…

دوغ، بوق دروغ

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 آخرین کلاس نوبت امروز برگزار نشد از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم طبق…

مسابقه بادبادک پرانی

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 پسرک و دخترک غریبه چو افتاده بود که در مسابقات بادبادک‌پرانی روستا پسرک…