کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان اژدهای مهربان

داستان اژدهای مهربان

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

داستان اژدها کوچولوی مهربان؛ | لاف

عالی‌جناب‌ عصبانی فریاد زد: «خاطی را پیدا کنید و پیش من بیاورید تا دمار از روزگارش درآورم.»

ملازمان، ناباورانه اژی را شناسایی و نزد او آوردند. فرمانروا، خطاکار را به تنبیه بدنی و اخراج از سرزمین اژدهایان فرمان داد.

پدر و مادر اژی با گریه و زاری و آه ناله نزد  عالی‌جناب آمدند و خواهش و تمنا کردند که از مجازات فرزندشان درگذرد ولی او نپذیرفت و از فرمان خود برنگشت.

عالی‌جناب‌اژدر علاوه بر فرمانروایی و رتق فتق امور قلمرو اژدهایان، کارش مراقبت بر اجرای فرامین بود.

کاش اژی را می‌شناختید، دوست داشتنی، در حد خودش جذاب، خوش‌رو و بانمک. از همان بچه‌هایی که به چشم بعضی از پدر و مادرها خوب می‌آیند و مرتب رفتارشان را مثل چماق تو سر بچه‌های خودشان می‌زند. حرف شنو و سر بزیر. با این که سن و سال چندانی نداشت آوازه خوش‌نامی‌اش به گوش همه رسیده بود. به دیگران لبخند می‌زد و حواسش به اژدهای دور و برش بود و از کمک به دیگران کوتاهی نمی‌کرد.

دوستان‌اژی گرچه طرز رفتار او را دوست داشتند ولی به او حسادت می‌کردند.

اژی مرتب به آن‌ها می‌گفت:

«ابله‌ها! من کی‌ام که به‌ من حسادت می‌کنید. به خودتون عشق بورزید و با خودتون مهربون باشین، چون خودتون همیشه با خودتون و برای خودتونید.» 

برای برخی دوستان اژی که نامهربانی، بخل، حسد دیگرآزاری در درونشان جا خشک کرده بود مشکل بود درک کنند چطور می‌شود وقتی اوضاع روبراه نیست با دیگران مهربان بود و آن‌ها را تحمل کرد. مرتب او را مورد حسد ورزی، مسخره و سرزنش خود قرار می‌دادند و می‌گفتند: «جرات و شهامت شیطنت ندارد.»

اژی به این حرف‌های بیهوده عادت کرده بود و از آن‌ها نمی‌رنجید. می‌خواست آن‌ها را همان‌طور که هستند با رفتارهای بی ادبانه، خودخواهانه، بیهوده‌گو و لاف زن دوست داشته باشد.

اژی حس خوب بعد از کمک به دیگران را بسیار دوست داشت.

او نمی‌دانست نامهربانی هم مثل خیلی از چیزهای دیگر مُسری است و به دیگران سرایت می‌کند. 

یک روز که اژی و دوستانش دور هم گپ می‌زدند، یکی از آن‌ها،  از خنده ریسه رفت و همان‌طور که دستش را روی دلش نگه داشته بود گفت: «یادم نمیره اون‌ وقتی که بندهای کفش ننجون اژدها یخ را موقع چرت به هم گره زده بودم و موقع بیدار شدن خورد زمین شکست.»

دیگری گفت: «این که چیزی نیس توی مراسم شب شکرگزاری آخر سال توی تاریکی‌ بالاپوش تعدادی از پیر – پاتال‌ها را به هم دوخته بودم وقتی مراسم تموم شد چه غوغایی بود واه، واه … صدای قهقه آن‌ها بلند بلند بود.

یکی‌شون رو به اژی گفت: «نازنازی حالا تو تعریف کن ببینیم اصلا تو از این کارا بلدی.» زدن زیر خنده و او را مسخره کردند او لحظه به لحظه بیشتر در خود فرو می‌رفت، پیشانیش پر از چروک‌ شده بود، دانه‌های عرق مدام از پیشانی‌اش فرو می‌ریخت، بغض گلویش گرفته بود.

او در برابر تمسخر و سرزنش دوستانش تاب نیاورد‌. عصبانی!! احمقانه ناگهان تصمیم گرفت شیطنت و بدجنسی کند تا به دوستانش نشان دهد او هم می‌تواند دیگران را آزار دهد گرچه دوست ندارد.

اژی مخفیانه خودش را به مطبخ صخره عالی‌جناب‌اژدر رساند و خواست کمی نمک به ظرف غذای اژدهای‌بزرگ بزند ولی کاسه از دستش افتاد و مقداری زیادی نمک داخل غذا ریخت. شوری غذا آنقدر زیاد شد که خوردن آن سخت بود.

وقتی ندیمه‌ها غذای فرمانروا را آوردند همین که آن را در دهان مزمزه کرد سریع به بیرون تف کرد و با ضربه‌ای ظرف غذا را به یک طرف پرت کرد و با خشم گفت: «کی جرات کرده به حریم ما دست‌درازی کند و این بلا را سر غذا بیاورد زود او را پیدا و پیش من بیاورید.»

پس از مدتی کندوکاو اژی را که در مطبخ دیده شده بود کت‌بسته به پیش عالی‌جناب آوردند.

او غضبناک رو به اژی کرد و گفت: «تو که به خدمت به دیگران معروفی، چرا غذای من را شور و قصد آزار ما کردی؟.» 

اژی که ترسیده بود و دست و پایش می‌لرزید بریده بریده گفت: 

«من کار احمقانه‌ای کردم ولی قصد جان شما را نکردم. شیطنتی کردم تا پیش دوستانم خودی نشان دهم. ولی ابدا فکر آزار شما را نداشتم. پشیمانم و اشتباه کردم. فهمیدم کار بد هم موجب آزار خود است و هم دیگران.»

عالی‌جناب اژی را نبخشید و دستور به تنبه او داد. ده ضربه ترکه و راندن او از سرزمین اژدهایان. پدر و مادر اژی گریه و شیون کنان به پیش عالی‌جناب آمدند و التماس کنان از او خواستند که او را ببخشد چون او قصد رساندن گزندی به او را نداشته و تحت تاثیر دوستانش دست به این کار زده.

مادر اژی گفت: «اگه اون برانی ما طاقت دوری نداریم و غصه­دار می‌شیم.»

اما عالی‌جناب از تصمیم خود برنگشت و بر اجرای دستور خود اصرار داشت.

اژی در مسیر رفتن به محل مجازات پیش خود گفت:

«خدایا می‌دانم برای مهربان بودن باید دل و جراٌت داشت و شجاع بود ولی پایم لرزید! خداوندا اعتماد به تو دارم و می‌دانم حواست به من است و مواظبم هستی خود را به تو می‌سپارم.»

اژی را خواباندند و خواستند اولین ترکه را به پشت او بزنند که صدایی گفت: «نزنید، نزنید، دست نگه دارید.»

صدا صدای ماری بود که از روی درخت بلندی شنیده می‌شد او با اژدهای‌بزرگ دشمنی دیرینه داشت. مار گفت: «ای اژدهای‌بزرگ برو خدا را شکر کن که اژی به غذای تو نمک زد و نتوانستی آن را بخوری، چون من در آن زهر ریخته بودم و اگر می‌خوردی مرده بودی.»

عالی‌جناب قهقه‌ای سر داد و گفت: «مزخرفه، مزخرف می‌گویی من گول لاف تو را نمی‌خورم او باید مجازات شود.» 

مار گفت: «اگر باور نمی‌کنی نیم نگاهی به اطراف خود بینداز و جاهایی که غذا ریخته شده را تماشا کن تا باور کنی.»

عالی‌جناب دور بر خود را نگاه کرد وقتی موش‌های مرده را دید به درستی حرف مار پی برد. اژی را بخشید و او را در بغل گرفت و گفت: «تو برای خوبی کردن آفریده شده‌ای، بدجنسی به تو نیامده.»                                                                    

 

 

بیستم آذر ماه ۱۴۰۱

 

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاه ها (2)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود