آرزوی سایه

داستان آرزوی سایه ✍️عبدالرضا صداقت‌نیا صبح بود، اما نه خیلی زود. مه غلیظی مثل پتوی…

داستان قبول کن

داستان قبول کن ✍عبدالرضا صداقت‌نیا هوا هنوز روشن نشده بود. صدای خفیف یخچال، گاه‌به‌گاه با…

داستان تک خوری

تک خوری ✍ عبدالرضاصداقت‌نیا از سه روز پیش در همه‌جا اعلام شد که بلندترین شب…

داستان تلنگر

تلنگر ✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 خورشید سوزان عمود می‌تابید. خیل جمعیت در حال خرید یا عبور و…

داستانک هق هق / امیر و پنج حس جادویی

«امیر و پنج حس جادویی» 🌟 ✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 امیر کوچولو از خواب پرید. خانه خالی…

داستان اژدهای مهربان

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 داستان اژدها کوچولوی مهربان؛ | لاف عالی‌جناب‌ عصبانی فریاد زد: «خاطی را پیدا…

اعتماد به خدا

✍《 عبدالرضا صداقت نیا》 ترافیک زن حامله‌ای که با توصیه همسرش برای خلاصی از فرزند…