کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

قصه کودکان/نهال دوستی

قصه کودکان/نهال دوستی

قصه جذاب و شیرین دوستی یک کودک با نهال، مناسب برای کودکان گروه “ب” و بالاتر.

✍(عبدالرضا صداقت‌نیا)

یه روز از روزهای آخر زمستون.

🧑پسر کوچولویی بیرون از خانه در حال بازی بود.

صدایی به گوشش رسید ، آخ، آخ، آخ.

🧑پسرک به جلو نگاه کرد کسی را ندید.

به عقب نگاه کرد کسی را ندید.

به راست نگاه کرد کسی را ندید.

به چپ نگاه کرد کسی را ندید.

 🧑پسرک دوباره با توپش گرم بازی شد و هی بالا و پایین می‌پرید و خوشحالی می‌کرد. دوباره صدا را شنید.

اخ، اخ، اخ، کمک، کمک، کمک.

🧑پسرک این بار به پایین نگاه کرد. گوشه جوی آب یک درختچه با دو گلبرگ کوچولو و یه کاسه گل دید. 

تعجب کرد!!! این شاخه اینجا چه می‌کند؟

🧑پسرک گفت تو اینجا چه می‌کنی؟

گفت من از ماشین نهال‌ پرت شدم بیرون.

🧑پسرک گفت اسمت چیه؟

گفت مُو:

🧑پسرک خواست دست به آن بزند ولی دستش را عقب کشید شاید فکر کرد دستش گلی می‌شود.

مو که دید پسرک هاج‌‌ و واج است گفت اگر کمکم کنی قول می‌دهم برایت فایده داشته باشم.

پسرک گفت تو چه فایده‌ای برای من داری؟

تو کوچولوتر از آن هستی که فایده‌ای برای من داشته باشی.

مُو گفت خوب من الان نهالی کوچکم، بزرگ که شدم برگ می‌دهم. برگ مو، برای پختن دلمه‌ یا خشک کردن و درست کردن دمنوش.

پسر گفت من بلد نیستم غذا درست کنم.

مو گفت کمی صبر کنی غوره می‌دهم.

پسر گفت غوره، غوره ترش است من از ترشی خوشم نمی‌آید.

مُو گفت خوب اگر غوره مرا نچینی و صبر کنی تبدیل به انگور شیرین می‌شود.

پسرک گفت همان انگورهای زرد طلایی و سیاه و سبز  شیرین شیرین؟

مُو گفت بله همان انگورهای زرد طلایی شیرین شیرین.

پسرک گفت مادرم مرا از خوردن شیرینی زیاد منع کرده می‌گوید خوردن شیرینی زیاد خوب نیست.

مُو گفت خوب زیاد نخور.

پسر گفت پس با بقیه انگورهای تو چه کنم؟

مُو گفت اگر آن‌ها را در جای مناسب نگهداری کشمش می‌شود و در طول زمستان می‌توانی هر وقت به مدرسه می‌روی مقداری آن را تو جیبت بریزی و بخوری.

پسرک دست به چانه‌اش گذاشت و فکر کرد و فکر کرد و گفت ما آنقدر جا نداریم این همه انگور را خشک و کشمش کنیم.

مُو گفت هر مقدارش را نیاز نداری می‌توانی به شیره تبدیل کنی.

پسرک گفت من بلد نیستم شیره درست کنم.

مُو گفت خوب، انگورهای اضافی را توی خمره‌ای بریز و درش را ببند تا سرکه شود.

پسرک گفت خمره داریم‌ اما سرکه انقدر هم خوشمزه نیست.

مُو که نتوانسته بود پسرک را راضی کند.

رو به پسرک کرد گفت کلاً من می‌خواهم با تو دوست باشم درخت تو باشم. یار تو باشم.

پسرک فکر کرد و فکر کرد فکر کرد یه مرتبه فریاد زد، عالی، عالی، عالی،

من هم می‌خواهم با تو دوست باشم. با تو حرف بزنم. ……

پسرک خم شد تنه مُو را آرام گرفت و دستی بر تنه باریکش کشید و نازش کرد او را به خانه برد و با بیلچه یه گوشه‌ای از باغچه را گود کرد.

خواست مُو را در گودال بکارد.

مُو نگاهی به گودال کرد و گفت دست نگه‌دار، دست نگه‌دار. گودی آن کم است.

پسرک که عرق کرده بود آن را تا سر زانوهاش گود کرد.

مُو را در گودال گاشت و آرام خاک‌ها را اطراف آن ریخت.

مُو گفت از لطف شما سپاسگزارم. شما آدم خوبی هستید. شما از روی محبت و دوستی به من کمک کردید.

کیف کردن پسرک:

پسرک همانطور که با آب‌پاش به مُو آب می‌داد خیلی کیف می‌کرد.

روزها از پس هم می‌گذشت و می‌گذشت.

هر روز پسرک به مُو سر می‌زد و چهار روز یکبار به آن آب می‌داد.

اما مُو هر روز ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد.

نه برگی، نه غوره‌ای، نه انگوری نه خوشحالی.

روزی پسرک از مو پرسید؟

چرا روز به روز نازک و شکننده می‌شوی؟

بزرگ نمی‌شوی و برگ نمی‌دهی؟ شاد نیستی.

مو گفت آخه من آفتاب را زیاد نمی‌بینم.

پسرک گفت آفتاب!! برای چیه؟

مو گفت من باید جایی باشم که روزی ۷ تا ۸ ساعت آفتاب بخورم.

پسرک فکری کرد و آرام آرام مو را به آن طرف باغچه که آفتابگیر بود برد.

روزها از پس هم می‌گذشتند.

مُو کم کم بزرگ و بزرگتر شد با پیچک‌های خود به راحتی از درخت کنارش بالا بالا رفت.

برگ داد، غوره داد، انگور داد سایه داد و زیبایی.

هر روز دوستی آن‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد.

پسرک مُو را آبیاری می‌کرد، کود می‌داد با او حرف می‌زد.

مُو هم برای تشکر از پسرک هر روز 

شاخه‌هایش را بلندتر،

برگ هایش را پهن‌تر،

غوره و انگور هایش را آبدارتر،

و سایه و زیبایی‌اش را بیشتر بیشتر می‌کرد.

حالا اگه گفتید پسرک از کمک کردن به مُو چه حسی داشت؟

پایان

بیستم اسفند ماه ۱۴۰۱

برای دسترسی به داستان دیگر اینجا کلیک کنید.

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود