کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

آوای دوچرخه

داستان کوتاه

آوای دوچرخه

✍   عبدالرضا صداقت نیا

مدیر مدرسه، گرچه شب گذشته سردرد شدیدی را تحمل کرده بود و اعصابش پاک آشفته بود، با این‌همه، صبح در دفتر کارش در مدرسه‌ی روستا حاضر شد و طبق روال همه‌روزه، به امور کاری خود پرداخت. قیافه‌اش پژمرده و رنجور بود؛ مانند مریض‌ها، بی‌رمق و بی‌حوصله. بیماری قلبی و درد مفاصلش کم نبود؛ سردرد هم به آن اضافه شده بود.

دانش‌آموز لاغراندامی که پیراهن گشادِ تیره‌اش را روی شلوار انداخته بود، بدون در زدن وارد دفتر مدیر شد و با هول و ولا دستش را بالا گرفت و گفت: «آقا اجازه!» بدون این‌که منتظر پاسخ مدیر بماند، ادامه داد: «آقا، چو افتاده پسر و دختر غریبه‌ای برا مسابقات ثبت‌نام کرده‌ان. این درسته؟ آقا، اگه دُرست باشه، گاومون زاییده. شنوفته‌ام اون‌ها برا خودشون یلی‌ن. تو بلاد خودشون مسابقه‌ام دادن. اگه این‌طور باشه، دوچرخه مالیده آقا. آقا، ما نمی­ذاریم اون‌ها دوچرخه را صاحب بشن. نباید اون‌ها ثبت‌نام بشن. آقا، شانس ما به باد می‌ره.»

مدیر عینکش را با یک دست از روی صورتش برداشت و به‌آرامی شروع به پاک کردن آن کرد و گفت: «اشکالی داره؟ اون‌ها دو نفر نیستن، یه نفره. خواهرش کمکیه اونه. زنگ خورده، سریع برو سر کلاس از درس…».

حرف مدیر تمام نشده بود که پسر پرید وسط حرفش و گفت: «آقا، اینا مال این آبادی نیستن، اصلاً مال این خاک نیستن. مگه شهر هرته هرکی از راه برسه، بیاد تو مسابقات بادبادک‌پرانی؟ آقا، اینا خارجی‌‌ن. از همه چیز ما مفتی استفاده می‌کنن، از مدرسه‌ی مجانی گرفته تا نون ارزون و خیلی چیزای دیگه. انصافه؟»

مدیر که از حرف‌های نوروز تعجب کرده بود، با زحمت از روی صندلی بلند شد و شروع به کنار زدن پرده‌ی پنجره کرد و گفت: «این‌که از کجا اومدن و چی استفاده می‌کنن، مربوط به مدرسه نیس. قوانین مسابقه اجازه می‌ده همه‌ی دانش‌آموزان روستا در مسابقه‌ی بادبادک‌پرانی شرکت کنن، حتی اگه از جای دیگه‌ای اومده باشن. حالا هم زنگ خورده و بهتره سریع بری سر کلاس.»

نوروز با چشمانی برق زده، با صدایی بلندتر از قبل ادامه داد: «آقا، از راه نرسیده و نیومده، حاجی ولی خونه‌ی کنار مکینه رو مفتی به اون‌ها داده. این درسته؟ مردم زحمت بکشن، اون‌ها همه‌چیز رو مفتی صاحب بشن.»

مدیر پنجره را باز کرد، سیگارش را آتش زد و با قیافه‌ای جدی، بدون این‌که به او نگاه کند، گفت: «اون خونه‌ی متروکه‌ را می‌گی؟ از سر و صدای تلق‌تلق اون دیزل بزرگ و شرشر آب مکینه که نمی‌شه اون‌جا دووم آورد. حتماً سرپناهی نداشتن. حاجی کار خوبی کرده که اون خونه رو بهشون داده. این‌که اون‌ها سرپناهی پیدا کردن، خوبه. اما چه ربطی به مسابقه داره. این‌که کی کجا زندگی می‌کنه و چه امکاناتی داره، مربوط به ما نیس.» سپس مکثی کرد و رو به نوروز ادامه داد: «وظیفه‌ی تو اینه که از تلاش دست نکشی. هرکی توی زندگی مشکلاتی داره، مهم اینه که چطور با اون‌ها روبه‌رو بشه و از پس‌شون بر بیاد.» سپس درنگی کرد و گفت: «با توام پسر! گوشَت با منه. مثل این‌که امروز نمی‌خوای بری سر کلاس؟»

نوروز، همان‌طور که چپ‌راست آستینِ تاخورده‌ی پیراهنش را گرداگرد دهانش می‌کشید، ناگهان چشمش به دوچرخه‌ی کنار دفتر افتاد. جستی به طرفش زد و شروع کرد به نوازش دوچرخه: فرمان، تنه، رکاب‌ها، زنجیر، چرخ‌ها، لاستیک‌ها و… همین‌طور که محو لمس کردن بود، گفت: «آقا، ما بعد ظهریم. صبح کلاس نداریم. دیشبم از فکر و خیال اون‌ها خواب نداشتم. آقا، این همون دوچرخه‌ست که قراره من ببرم.»

مدیر از بالای عینکش نگاهی به او کرد و گفت: «بله، این جایزه‌ی مسابقاته.»

نوروز دوباره رو کرد به سمت مدیر و گفت: «آقا، اینا خیلی‌هاشون قاچاقی به ایران می‌آن. خلاف هم تا بخواهی انجام می‌دن. ننمون می‌گه اگه اون‌ها نبودن، این‌قدر کارگر بیکار نداشتیم و حال و روزمون بهتر بود.»

مدیر با ترش‌رویی ابروهایش را درهم کشید رو به نوروز گفت: «سر درنمی‌آرم! این چرندیات چیه می‌گی؟ ببین عزیزم، هرکی که دانش‌آموز مدارس روستا باشه، می‌تونه در مسابقه شرکت کنه. می‌فهمم برنده شدن برات مهمه، ولی نمی‌دونم چرا روی چیزهایی که مربوط به تو نیس زوم کرده‌ای. قاچاق و کارهای خلاف مربوط به مسابقه نمی‌شه. این حرفا مربوط به مدرسه نیس. نیروت­رو بذار روی کارهایی که می­تونی تغییرشون بدی. مگه اون‌ها رو می‌شناسی که این‌طوری حرف می‌زنی؟ اون‌ها دو هفته‌ست با خانواده‌شون به روستا اومدن.»

نوروز که کم‌کم به میز مدیر چسبیده بود و دهنش کف کرده بود، با ناراحتی داد زد: «نه آقا، اون‌ها رو ندیده‌ام، نیازم نیس اونا رو بشناسم. مطمئنم آب‌زیرکاهن‌. این‌جوری به اون‌ها نگاه نکن! اون‌ها قلچماقن و ننه‌من‌غریبم درمی‌آرن. یه وقتم داورها از روی ترحم دوچرخه رو به اون‌ها می‌دن. یعنی اصلاً همه‌ی مملکت رو از رو ترحم به اون‌ها می‌دن. آقا، اگه اون‌ها نیان، من حتماً برنده می‌شم چون همه‌ی اون‌هایی که در مسابقه­ا‌ن رو می‌شناسمشون و از اون‌ها سرم.»

مدیر، ناراحت و کلافه، موقع پاک کردن ذرات تف از روی صورتش، از کوره در رفت. گوشه‌ی پیراهن گل‌وگشاد نوروز را گرفت و او را بیرون از دفتر کشید و با صدایی بریده‌بریده گفت: «مط… مطمئن باش، اگه تموم تلاشت رو بکنی، موفق… موفق می‌شی. برو دیگه! خلاصم کن.»

کاغذ در دستان مدیر به صدا درآمد. با زحمت، لیوان را از آب پر کرد و چند قلپ آب خورد. آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و سرش را بین دستانش گرفت. اخم‌هایش را درهم کشید و بعد از فشردن لب‌هایش به هم، زمزمه‌وار لعنتی فرستاد: «نمی‌فهمه که نمی‌فهمه. پسر بفهم که نمی‌فهمی! سیریش، سمج! از بس زبان‌درازی کرد، پدرم رو درآورد. دارم از پا می­افتم. خدا به داد مادرش برسه. وای… قلبم!…»

در همین لحظه، سرایدار با سینی چای وارد شد. مدیر به‌زور احساساتش را کنترل کرد و با صدای آهسته، جواب سلام سرایدار را داد و گفت: «ممنون، مرسی، بذارش این‌جا.»

سرایدار که مدیر را برافروخته دید، گفت: «چیزی شده قربان اول صبحیه؟ حالتون خوبه؟ چرا چشمتون قرمزه؟ اگه حالتون خرابه، برسونمتون دکتر.»

مدیر گفت: «نه، لازم نیس. کمی خسته­ام.»

سرایدار گفت: «چیزی لازمی دارید بگید، برم بگیرم.»

مدیر که تلاش می‌کرد به حالت عادی برگردد، پاسخ داد: «چیزی نیس، از دست این نوروز کلافه شدم.»

سرایدار ادامه داد: «قربان، ببخشیدا! شما به بچه‌ها خیلی رو می‌دید. اگه پررویی کرده و حرفای صد من یه غاز می‌زنه، اجازه بفرمایید گوشش رو بگیرم….»

مدیر گفت: «شما از کجا می‌دونید؟»

سرایدار گفت: «قربان، شجره‌نومچه‌ی همه‌ی شاگردها پیش ماست.» سپس خم شد طرف مدیر و آهسته ادامه داد: «می­دونید که؟ این پسره! یتیمه، پدر نداره. مادرش با زحمت خرج اون رو درمی‌آره. مادرش زن خوشگلیه، با این‌که خواستگار داره، ولی دم به تله نمی‌ده.»

مدیر چشم‌غره‌ای به او رفت و خودش را جمع کرد. سرایدار ادامه داد: «قربان، خلاصت کنم. این پسره حراف! معلوم نیس از چه تخم و ترکه‌ایه. هر وقت دیر بیاد یا از کلاس بیرونش کنن، نمی‌دونی چطوری آسمون‌ریسمون به هم می‌بافه. از عجایبه! قربان، اگه با پرحرفی‌اش نفستون رو گرفته، اجازه بفرمایید از مدرسه بندازمش بیرون.»

مدیر با اعتمادبه‌نفس جواب داد: «می­دونم، می­دونم ولی نه نه، نیاز نیس بیرونش کنی. شر به پا می‌شه. فردا می‌گن یه بچه‌ی یتیم رو انداخته بیرون و هزار تا پدر و مادر پیدا می‌کنه. اون‌وقت مردم روستا درباره‌مون چه فکرها که نخواهند کرد؟ چیزی نیس، خودم حلش می‌کنم. اگه تو دست‌وبالت مسکن داری، یه دونه برام بیار.»

نوروز که عصبانیت مدیر را احساس کرده بود، آستینش را چپ و راست زیر دماغش کشید. نفسی تازه کرد و با احتیاط دمِ دفتر ایستاد و گفت: «آقا، ببخشید. نمی‌خواستم شما رو اذیت کنم. آقا، شما باید قوی باشی. نباید از حرفای شاگرد بی‌مایه‌ای مثل ما ناراحت بشی. مطمئنم ناراحت نیستی. آقا، ما آزارمون به یه مورچه‌ نرسیده. ما به همه، از ننمون گرفته تا آشنا و غریبه، قول دادیم جایزه‌ی مسابقه رو ببریم. آقا، اون دوچرخه نیازمونه. ننمون ده سال دیگه­ا‌م نمی‌تونه همچین دوچرخه‌ای بخره. آقا، پارسال شانس ما جایزه‌ی نفر اول یه کیف بود که تو راه خونمون دستش پاره شد، آبروریزی شد و همه‌ی بچه‌ها بهمون خندیدن. این دوچرخه باید حتماً مال من بشه.»

مدیر با لبخندی زورکی گفت: «تو که بادبادک‌پران خوبی هستی. بلدی به‌موقع نخ بدی و بادبادک را بالا بکشی، پارسال هم اول شدی، نگران چی هستی؟ یه کم بیشتر تمرین کن و حواستو جمع کن. حالا برو، دیگه تنهام بذار.»

نوروز که حالا دوباره وارد دفتر مدیر شده بود، کاملاً محو تماشای دوچرخه شد. با لبخند به دوچرخه نگاه کرد. دستی به زین آن زد، تنه‌ی فلزی‌اش را نوازش کرد و گفت:

«آقا، زینش شله، چراغ و دینام و زنگ هم نداره. آقا، شما خودتون رو ناراحت نکنید. این دوچرخه قراره با من باشه. من بهش می‌رسم. خودم زینش رو سفت می‌کنم. پولامو جمع می‌کنم، براش چراغ و دینام و زنگ می‌خرم. ما دو تا با هم مشکلات رو پارو می‌کنیم.»

سپس دستی روی تنه‌ی دوچرخه کشید و درحالی‌که گوشش را به تنه‌ی فلزی دوچرخه چسبانده بود، ادامه داد:

«آقا، این درسته که می‌گن همه‌ی چیزها حس نوازش رو درک می‌کنن؟ آقا، یعنی وقتی با محبت بهشون نزدیک می‌شیم، اون‌ها هم عکس‌العمل نشون می‌دن؟ آقا، وقتی دستم رو به‌آرومی روی تنه‌اش می‌کشم، احساس می‌کنم که داره به من لبخند می‌زنه. انگار با زبان بی‌زبانی داره می‌گه خوشحاله.

آقا، وقتی فرمونش را دو دستی می­گیرم، حس می‌کنم نفس می­کشه، انگار یه آه آروم ازش بلند میشه، مثل یکی که بعد مدت­ها، دستی مهربون را حس می­کنه. آقا این نوازش یه چیزی بیشتر از لمس کردنه. یه گرماست، که بین من اون ردوبدل می­شه، یه زبان بی صدا بین ما دوتا. یه حسی که فقط برا ما دو تاست، من و دوچرخه.

آقا، اگه خوب بهش برسم، زنجیرش رو روغن بزنم، لاستیک‌هاش رو باد کنم، اونم با من بهتر رفتار می‌کنه، نرم‌تر می‌ره و کمتر اذیت می‌شه. آقا، انگار داره بهم می‌گه: بی‌خیال! من مال توام.»

نوروز همان­طور که تف به میله‌ی دوچرخه می­زد و با آستین کهنه­اش برقش می­انداخت، ادامه داد:

«آقا، وقتی مال ما بشه، مرتب با یه پارچه اون رو پاک می‌کنم. هر دومون از این کار لذت می‌بریم. آقا، هر بار که دستم رو روی تنه‌اش حرکت می‌دم، حس می‌کنم که دوچرخه با من همراه‌تره. انگار دوچرخه مثل یه موجود زنده داره به این کارم جواب می‌ده.»

مدیر پشت میز خم شد و شروع به جابه‌جا کردن پوشه­ها و کاغذها کرد. انگار می­خواست چیزی را پیدا کند یا خودش را آرام کند. دستش به لیوان آب خورد. آب ته لیوان گوشه چندتا کاغذ را خیس کرد. چهرش سرخ شده بود و نفس­هایش کوتاه و سنگین، با صدای خسته گفت:

«نوروز، نوروز، من دیگه نمی‌تونم با تو حرف بزنم. خسته‌ام، سرم گیج می‌ره. تو مخل کار من شده‌ای. اگه من نتونم کارای مسابقه رو براه کنم، مسابقه بی‌مسابقه. اف!…»

نوروز با لحنی ملایم و سرشار از احساس، اما با سایه­ای از نگرانی در کلامش، گفت: «آقا، شما که از دست ما ناراحت نیستین؟ صبح که می‌خواستم بیام، ننمون نمی‌ذاشت. می‌گفت: «مدیر مرد دلسوز، بااخلاق و مردم‌داریه. نری پرحرفی کنی و عصبانیش کنی.» آقا، همه فکر می‌کنن ما کارها رو خراب می‌کنیم. ما رو دست‌کم می‌گیرن. آقا، ما همه‌چیزمون درسته! فقط یه عیب داریم؛ اون اینه که عاشق دوچرخه‌ایم. آقا، اگه شما که مسئول مسابقاتی، اون‌ها رو تو مسابقه راه ندید، حتماً من جایزه رو می‌برم.»

مدیر با چشمانی تیره و تار، نفس عمیقی کشید و از سر درماندگی به طرف نوروز که روی رکاب دوچرخه ولو شده بود خم شد و با صدایی ضعیف گفت:

«بچه‌جون، می‌خوای دوچرخه رو بی‌مسابقه ببری و خلاصم کنی؟»

نوروز دستی به چانه‌ی بی‌مویش کشید، گویی باور نمی‌کرد. تته‌پته کنان گفت:

«آ… آقا… ش… شما ما رو… تو یه دو راهی سختی گذاشتین. م… من، من حتماً تو مسابقه شرکت می‌کنم. ولی… ولی تنها… تنها گذاشتن دوچرخه هم کار درستی نیس. اونم حالا که… که اجازه‌ش دادین.»

مدیر خودش را روی نزدیک‌ترین صندلی پرت کرد. گویی تمام توانش را از دست داده بود. دست‌هایش را محکم روی گوش‌هایش فشار داد؛ انگار می‌خواست صدای هیاهوی ذهنش را خفه کند. چشمانش را بست. صدای تیک­تاک عقربه‌های ساعت دیواری که تا آن لحظه برایش بی‌اهمیت بود، حالا مثل پتک بر سرش فرود می‌آمدند. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، آفتاب در دفتر پهن شده بود ولی اثری از پسرک و دوچرخه نبود.

خردادماه ۱۴۰- پایان

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود