کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان تا امشب

تا امشب

✍عبدالرضا صداقت نیا

تق‌تقِ در، آن‌قدر آرام بود که اول فکر کردم صدا از تکان درخت حیاط می‌آید.

گوش دادم. باد که دوباره در نمی‌زند.

با عجله دمپایی‌ را لنگه به لنگه پوشیدم. وقتی رسیدم به در، صدا دوباره آمد؛ این‌بار نزدیک‌تر، انگار کسی با نوک انگشت می‌زد.

در را باز کردم.

مردی ایستاده بود. نه بلند، نه کوتاه با صورتی گرد و سفید، چشم‌هایش بزرگ بود، اما بی‌حرکت. سر تا پا لباس چسبان سیاه ساده پوشیده بود. لبخند نزد. اخم هم نکرد.

جا خوردم، خواستم در را ببندم پایش را جلوی لنگه گذاشت. کفشش یک حالی بود … .

وقتی سلام کرد، دهانش تکان خورد، اما صدا انگار از جای دیگری آمد.

گفتم: «مامان‌بزرگ مریضه، خوابیده.»

سرش را تکان داد، انگار خبر داشت. گفت: «می‌دونم.»

خواست بیاد داخل، پرسیدم: “شما کی هستی؟”

کمی مکث کرد انگار داشت فکر می‌کرد. گفت: “من، منم، آماده‌ام دنبالش.”

از تهِ اتاق، صدای مادربزرگ بلند شد: «کیه دخترم؟»

مرد گفت: «خودمم.»

مادربزرگ سرفه‌ای کرد و گفت: «بزار بیاد.”

کنار رفتم. مرد وارد شد. در خانه بوی عجیبی آمد؛ نه عطر بود، نه نم.

مرد گفت: «می‌تونم بشینم؟»

نپرسید کجا. خودش رفت روی چهارپایه‌ی کنار سماور نشست. دست‌هایش را روی زانو گذاشت. نگاهش به مادربزرگ بود. صدای قل‌قل سماور ناگهان قطع شد‌. 

مادربزرگ آرام گفت: «بالاخره اومدی.»

من که دست زیر چونه‌ به او خیره شد بودم، پلک نمی‌زد به من نگاه کرد و گفت: «با تو کاری ندارم.»

نمی‌دانستم چرا، ولی باورش کردم.

مادر بزرگ یک استکان چای ریخت و جلو او گذاشت.

گفت: “بفرمایید، شما سراغ هر کی می‌خواید برید در می‌زنید و اجازه می‌گیرید.”

-همه که نه! این بار باید در می‌زدم.

مرد چای را فوت کرد و هورت کشید.

بعد سرش را به طرف مادربزرگ برگرداند و  گفت: «وقتشه.»

مادربزرگ گفت: “من حالا نود را رد کرده‌ام. آرد مو بیخته‌ام و الک مو آویخته‌ام.” بعد لبخند کوچکی زد و ادامه داد: «وقتشه دُرُس. عجله برای چیه؟»

مرد مثل این که به کار خودش شک کرده باشد. از جیبِ بغلش دفتری باریک و سیاه بیرون آورد. ورق زد. اسم‌ها ریز نوشته شده بود. انگشتش روی یکی از اسم‌ها گذاشت و گفت: «سکینه، سکینه آرزو بلند. درسته.»

من جلو رفتم و گفتم: «اینجا سکینه نداریم.»

مرد به من نگاه کرد.

گفتم: «اسمش ننه‌جون.»

مادربزرگ خندید. گفت: «سکینه توی شناسنامه‌مه، مادر. ننه‌جون برای توست.»

گفتم: «پس اگه دنبال سکینه هستی، باید بری اداره. این‌جا ننه‌جون زندگی می‌کند.»

مرد دوباره به دفتر نگاه کرد. گفت: «نام همان است که نوشته شده.»

گفتم: «اما ما او را با این اسم صدا نمی‌زنیم.»

مادربزرگ دست روی سرم کشید. گرمای دستش هنوز گرم بود. گفت: «شیطنت نکن دختر.»

مرد دفتر را بست و گفت: «خب، آماده‌ای بریم.»

مادربزرگ استکان را روی نعلبکی گذاشت. صدای برخوردش با سینی کمی بلندتر از همیشه بود.

گفت: «کی گفته آماده‌ام؟»

مرد تعجب نکرد.

«خودت گفتی.»

مادربزرگ سعی کرد صاف بشیند.

«گفتم نود رو رد کردم. نگفتم عجله دارم.»

من به مرد نگاه کردم. صورتش تغییر نکرد، اما انگار اتاق کمی سردتر شد.

مادربزرگ ادامه داد:

«تو همیشه بی‌خبر میای؟»

مرد گفت: «خبر داده می‌شود. بعضی‌ها گوش نمی‌کنند.»

مادربزرگ گفت:

«من گوش کردم. سال‌هاست گوش می‌کنم. اما امشب نه.»

مرد پرسید: «چرا امشب نه؟»

 

بعد گفتم: “ننه‌جون مامانم کی میاد از سفر.”

مادربزرگ گفت: “می‌آید مادر، می‌آید دلبندم.” این حرف را در حالی که دست روی موهایم می‌کشید و چشمانش برق می‌زد گفت.

بعد روکرد به مرد ادامه داد: “بله، من آماده‌ام ولی تا وقتی مادر این دختر بیاد وقت می‌خوام.”

مرد گفت: “اجازه ندارم، وقت که رسید، در می‌زنم و می‌برم.” بعد دوباره نشست و ادامه داد: “کی میاد.”

امشب، امشب گفته از شهرستان می‌آم.”

-«اسم که خوانده شد، باید رفت.»

رفتم جلوی مرد ایستادم و گفتم:

«تو گفتی خبر داده می‌شه. کی خبر داده‌ای؟ من که نشنیدم.»

مرد گفت: «خودش شنیده.»

-«من هر شب کنارش می‌خوابم. اگه خبر داده بودی، من می‌فهمیدم.»

– قرار نبوده تو بفهمی.

من رفتم کنار مادربزرگ و دستش را گرفتم. گفتم: «ما هر شب قایم‌موشک بازی می‌کنیم.»

مرد چیزی نگفت.

گفتم: «اگر می‌خواهی ببریش، اول پیداش کن. قانون بازی همینه.»

مادربزرگ آرام خندید: «از دست تو، وروجک.»

دستش را کشیدم و بردمش پشتِ پرده‌ی ضخیمِ اتاق. گفتم: «اینجا قایم شو.»

خودم آمدم جلوِ مرد ایستادم. گفتم: «چشم بگذار.»

مرد گفت: «من بازی بلد نیستم.»

گفتم: «بلد می‌شی.»

چند لحظه سکوت شد. خانه آرام بود. فقط صدای تیک‌تاکِ ساعت می‌آمد.

مرد آهسته گفت: «وقت می‌گذرد.»

گفتم: «بگذرد که بگذرد.»

وقتی این حرف را زد رفتم و چادر مادربزرگ را پشتم قایم کردم.

مرد دوباره گفت: “بریم.”

مادربزرگ با لبخند به من خیره شد و گفت: “از دست تو! چادرم را کجا گذاشتی، وروجک؟”

این بار چایی ریختم به مرد تعارف کردم اما دستم تکان تکان خورد ریخت روی لباس مرد ولی نسوخت.

مرد عصبانی بلند شد گفت: ” لعنت بر شیطان. اگه همه مسافرای من بخواند این همه وقت بگیرن، کار من زاره.”

رفتم و دستانم را دور کمر ننه جون گرفتم و گفتم: “اگه می‌تونی من را جدا کن. رهایش نمی‌کنم، نمی‌زارم ببریش”

مرد انگار خندش گرفته بود رو برگرداند ولی نخندید و زیر لب زمه‌زمزمه کرد: “لااله الاالله، لااله الاالله”

در این لحظه در زدند بدون درنگ دویدم به حیاط مامان بود گفت در باز کن.

 وقتی برگشتم، اتاق گرم بود. سماور دوباره قل‌قل می‌کرد. چهارپایه خالی بود.

مادربزرگ آرام و بی‌صدا دراز کشیده بود. چادرش کنارِ بالش بود؛ همان‌جا که همیشه می‌گذاشت. صورتش آرام بود، مثل وقتی که بعد از قصه گفتن خوابش می‌برد.

مامان کنارِ او نشست، دستش را گرفت و گفت: «مادر… »

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود