
داستان کوتاه رهایی
داستان کوتاه رهایی
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
بهنام خودش را روی تخت پرت کرد لحاف را روی سرش کشید و با خودش گفت: “یه روز مزخرف دیگه هم گذشت، همه چی علیه منه، برخی الکی خوشاند، خیال برشان داشته، از خوشی خبری نیست”
با این افکار به خواب رفت در خواب دید به یک جانور عجیبی مبدل شده است گوزنی با شاخهای پهن و چهار سم روی دستها و پوششی به رنگ قهوهای کم رنگ، در شوک این اتفاق مانده بود که ملتفت شد یک گوزن معمولی نیست سرش را به چپ و راست برگرداند یکه خورد، پایین او حیوان دیگری بود در حالی که متمایل به یک سمت شده بود و دور خودش میچرخید سر و دست گرگ با دندانهای تیز به رنگ خاکستری دید. کمرش با گوزن مشترک بود ولی خبری از پا و دم نبود. در حالی که تلاش میکرد تصویر دقیقی در ذهنش ایجاد کند ترس بر او چیره شد و از شوک این اتفاق بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد با صدای بلند فریاد زد و کمک خواست اما او در آپارتمان اجارهاش تنها بود.
به اطراف نگاهی انداخت شلوارش روی شوفاژ، یک تای جوراب آویزان گل شمعدانی، تای دیگر آن پایین گلدان، لیوان آب سرنگون روی فرش، ظروف غذای تلنبار شده در آشپزخانه یقین کرد اینجا آپارتمان کوچک خودش است.
بهنام احساس ترس زیاد داشت چه بر سرش آمده به پنجره نگاه انداخت هوا کمی روشن شده بود دوست داشت کمی دیگر بخوابد تا این توهمات از او دور شود ولی این کار شدنی نبود گرگ و گوزن در کنار هم آرام قرار نداشتند و وحشت میکردند.
برای این که کمی از جنب و جوش آنها بکاهد خود را بین تخت و کمد روی زمین قرارداد تا کمی آرام بگیرد این کار تاثیر کمی داشت.
این وضعیت او را به شدت اندوهناک ساخت و اعصابش را به هم ریخت، با صدای بلند با خودش حرف میزد: “سریدن به این زندگی؟ آونام چه زندگیای؟ پر از درد و رنج و فقر و اضطراب، دست و پا زدن در تلخیها و دشواریها، که آخرش هم به نابودی ختم میشه”.
گرگ و گوزن هی میچرخیدند و میچرخیدند تا خسته و بی رمق در کف زمین ولو شدند. بهنام دوباره رشته افکارش را جمع کرد و ادامه داد:
” این منصفانهس که آدم در زندگی با موانعی روبرو بشه که نتونه اونها را بر طرف کنه. همیشه زندگی بیگانه خصمانه و بی معنی و یکنواخت داشتم ولی حالا به شرایط لعنتی نکبتباری رسیدهام، یه جانور دو سر، وخیمتر از این میشه”.
خراشی سخت بر روحش سنگینی میکرد داشت کنترل خود را از دست میداد. افکار زیادی به سرعت از مغزش میگذشت.
مثل مستها کج واوج راه میرفت و پیکرش را به در و دیوار میزد عاقبت از شدت ضربهها گوشهای از شاخ گوزنیاش شکست. تلو تلو خوران افتاد روی تلویزیون و صدای مهیبی داد فریاد زد: “زندگی، مرگ” اشتیاق عمیقی برای نابودی و وجود نداشتن داشت از این وضعیت رنج میبرد. گرفتار ترس شدیدی شد. شروع به لرزیدن کرد هیکل فربهاش با دیوار پذیرایی برخورد کرد قاب بر روی سرش افتاد و زخمی شد قصد نابودی خودش را داشت.
یک مرتبه فریاد زد: “من قبل از این مصیبت هم نمیتونستم با خودم کنار بیایم همش درونم جنگه”
در حالی که با حال نزار نفس نفس میزد و روی کف آپارتمان ولو شده بود از حرف خودش حیرت کرد و گفت:
“نزاع من و خودم یعنی دو نفریم، من و خودم، انگار کشمکش درونیام تمامی نداره” چیزی، انگار در وجودش گر میگرفت. با خودش گفت:
“تا حال در زندگی چه غلطی کردهام، اگر امروز در آغوش مرگ بیفتم من چه چیزی از خود باقی گذاشتهام باید قبل از رفتن چیزی از خودم باقی بزارم اگر امروز چیزی باقی نزارم چه کسی در آینده از وجود من با خبر میشه، من چه خدمتی به هم نوعام کردم، به کشورم چی؟ به شهر محله و خانوادهام، حتی به خودم.” به فکر فرو رفت، چشمانش روی کلمات داخل قاب شکسته ثابت ماند.
آشوبهای غریب در درونش بر پاست صدایی از اعماق وجودش شنیده میشد “مقاومت نکن، رها کن، رها کن” تلاش میکرد کلمات زیبایی و عشق را درک کند ولی انگار با آنها ناآشنا بود. زیر لب گفت: “زیبایی، عشق. بهنام توام مثل اکثر آدمها که میاند و میروند و هیچ اثری در مسیر زندگیشان نمیزارند هستی، عضو خنثی تاریخ زندگی “
از این که داشت حرفهای نویی میزد، خندهاش گرفت، لحظاتی خندید. حس تازهای را تجربه کرد تقلا کرد حادثهای که با آن روبرو شده بود را هضم کند و به سرعت بر خودش مسلط شود. برای جلو گیری از دور شدن آرامش سعی داشت این اتفاق را همانطور که هست بپذیرد.
با کنار آمدن با وضعیت پیش آمده آرامتر شد.
اما با این وضعیت چطور میتوانست به محل کار برود. چطور میتوانست با همکارانش و مردم کوچه و بازار روبرو شود از خانه بیرون برود. چطور میتوانست به زندگی عادی برگردد.
با صدای زنگ تلفن از جا پرید، بلند شد در آپارتمانش قدم زد نگاهی به اطراف انداخت مثل این که تا حال واقعا اتاقش را ندیده بود و بلند فریاد زد: “خدایا شکرت، خدایا شکرت.” برای اولین بار صدای آواز خواندن پرندهای را کنار پنجره میشنید پرتوهای خورشید که از پنجره به داخل اتاق میآمد درخشندگی خاصی داشت انگار تازه متولد شده بود. نفس عمیقی کشید.
یازده خرداد ۱۴۰۲
پایان

دیدگاهتان را بنویسید