کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان رامین و سامین

داستان رامین و سامین

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

سال‌ها پیش در دهکده‌ای در میان تپه‌های سرسبز و جنگل‌ انبوه، دو برادر زندگی می‌کردند؛ اسم یکی رامین بود و اسم دیگری سامین.

این دو برادر نه اخلاق‌شان مثل هم بود نه رفتارشان. رامین، خوش‌رو مهربان و خیرخواه بود. به مردم دهکده کمک می‌کرد تا محصولات‌شان را جمع آوری کنند. همیشه لبخند بر لب داشت. 

سامین تنبل، بی‌حوصله. بیش‌تر وقت‌ها این طرف و آن طرف پرسه می‌زد و کار مفیدی نمی‌کرد.

یک شب‌ زمستانی، هوا خیلی بد شد. باران شدیدی باریدن گرفت و رودخانه‌ پر از آب شد. کم کم سیل بزرگی به طرف دهکده سرازیر شد. سامین در خانه ماند و به صدای رعد و برق گوش می‌داد، اما رامین شجاعت بود. بارانی و چکمه‌هایش را پوشید و به بیرون رفت تا به دهکده کمک کند.

رامین در میان باران شدید و سیلاب خروشان به دنبال راهی برای نجات دهکده بود.

هر جا که می‌رفت، آب بیشتر و بیشتر می‌شد. او کاملاً خیس شده بود ولی دست از تلاش برنداشت. رامین نمی‌خواست ناامید شود و همین‌طور تقلا می‌کرد.

 در تاریکی شب، رامین ناگهان نور ضعیفی را از دور دید. وقتی نزدیک‌تر رفت، دید که نور از یک غار می‌آید. رامین به غار رفت و با تعجب دید که چهار پیرمرد با رداهای رنگارنگ دور آتشی گرم نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند.

 ردای یکی از پیرمردها مثل دریا آبی بود، ردای یکی دیگرشان مثل آتش، قرمز بود. پیرمرد سوم ردای زردی داشت که مثل طلا می‌درخشید. پیرمرد چهارم هم ردایی سفید به تن داشت که مثل شیشه شفاف بود.

رامین جلوتر رفت و سلام کرد. پیرمردان وقتی رامین را دیدند تعجب کردند. یکی از آن‌ها گفت: “خوش آمدی پسرم. خیس شده‌ای بیا کنار آتش بشین و خودت را خشک کن.»

رامین تشکر کرد و کنار آتش نشست و ماجرای سیل و خطراتی که دهکده را تهدید می‌کرد تعریف کرد. پیرمردها با دقت به حرف‌های رامین گوش دادند و سپس به هم نگاه کردند.

پیره‌مردی که کنار رامین نشسته بود، با صدایی آرام و دلنشین پرسید: «پسرم، از بین چهار نیروی طبیعت، آب، خاک، آتش و هوا، کدام یک را بیش‌تر دوست داری؟» 

رامین به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت: «من آب را دوست دارم. آب به همه چیز زندگی می‌بخشد. وقتی که به زمین تشنه می‌رسد، همه جا را تازه و زنده می‌کند.» 

پیرمردی که با رداهای آبی نشسته بود، با شنیدن این جواب لبخندی از رضایت بر لبانش نشست.

رامین ادامه داد: «آتش هم برایم عزیز است. آتش گرما و نور می‌دهد. شب‌های سرد را گرم می‌کند و دل‌ها را روشن می‌سازد.» پیرمردی با ردای قرمز با شنیدن این کلمات شادمان شد و سری به نشانه تأیید تکان داد.

رامین نگاهی به دور و اطراف انداخت و گفت: «هوا نیز برایم مهم است. هر نفسی که می‌کشیم، زندگی‌مان را تازه می‌کند. هوا به ما اجازه می‌دهد تا نفس بکشیم و زنده بمانیم.» پیرمرد با ردای سفید خوش‌حال شد.

رامین ادامه داد: «خاک را هم دوست دارم و برایم عزیز است زمین جایی است که میوه‌ها و گیاهان از آن می‌رویند و به ما غذا می‌دهند. خاک است که به ما زندگی می‌دهد.» پیرمردی با رداهای زرد طلایی، با شنیدن این پاسخ، چهره‌اش از خوش‌حالی روشن شد.

یکی از پیرمردان با صدایی محکم و مهربان گفت: «ما نمایندگان چهار نیرو طبیعت هستیم. بگو چه کمکی از دست ما برمی‌آید؟»

رامین با تواضع گفت: «دهکده‌ام در خطر سیلاب است و به کمک نیاز دارد.» 

وقتی رامین از پیرمردان خواست تا به دهکده‌اش کمک کنند، آن‌ها نگاهی به یکدیگر کردند و سپس یکی از آن‌ها، که ردایی به رنگ زرد طلایی داشت، به آرامی برخاست و به طرف دیواره غار رفت و از شکاف آن یک سنگ کوچک و نورانی بیرون آورد. این سنگ در دستان پیرمرد می‌درخشید و اطرافش را روشن می‌کرد.

پیرمرد گفت: «این سنگ، سنگ خاک است. هر جا که این سنگ را بیندازی، آب‌های سیلاب را به عقب خواهد راند و جای آن‌ها را با زمین‌های حاصلخیز و سرسبز جایگزین خواهد کرد.» 

رامین با تعجب و شگفتی به سنگ نگاه کرد و پرسید: «آیا واقعاً می‌تواند دهکده‌ام را نجات دهد؟» 

پیرمرد با لبخندی مطمئن پاسخ داد: «بله، اما باید با ایمان و امیدی که در دل داری، آن را بیندازی.» 

رامین سنگ را با دو دست گرفت و به طرف دهکده بازگشت. وقتی به وسط دهکده رسید، سنگ را به آب‌های خروشان انداخت. ناگهان، یک نور درخشان از سنگ بیرون زد و آب‌ها به سرعت عقب نشستند. جای آن‌ها، زمین‌های سرسبز و حاصلخیز ظاهر شدند و دهکده دوباره به زندگی بازگشت. 

سامین با تعجب به برادرش نگاه کرد و گفت: «چگونه این کار را کردی؟»  وقتی داستان غار را شنید، اخم کرد و فریاد زد: «تو باید به آن‌ها می‌گفتی که برادری هم داری که در خانه منتظر توست. شاید آن‌ها سنگ نورانی دیگری هم به من می‌دادند. حالا مجبورم خودم به غار بروم و از پیرمردها سنگ بخواهم.»

 شدت باران کم شده بود. سامین رفت و رفت تا به غار رسید. پیرمردها هنوز دور آتش نشسته بودند. سامین، بدون این که به آن‌ها سلام کند و به دعا خواندن آن‌ها احترامی بگذارد، جلو رفت و گفت: شما خیلی وقت است دور آتش نشسته‌اید و گرم شده‌اید حالا کمی کنار بروید تا من هم لباسم‌هام خشک کنم.” پیرمردها که از حرف‌های سامین تعجب کرده بودند کمی جمع‌تر نشستند و جایی برای او باز کردند. یکی از پیرمردها گفت: ” بله، خیس شده‌ای جلوتر بیا تا گرم و خشک شوی‌.”

سامین با ناراحتی گفت: ” همه‌اش تقصیر آب و باران است. همه چیز را خیس می‌کند و همه جا را گل و شل. کاشکی اصلا آب خیس نبود.”

پیرمرد ردای آبی نگاهی به پیرمردهای دیگر کرد و سرش را پایین انداخت. 

 پیرمردی رو به سامین کرد و گفت: ” پسر جان کدام‌یک نیروهای طبیعت را بیش‌تر دوست داری؟”

سامین اخم کرد و گفت: ” هیچ‌کدام‌شان را.” آتش مرا می‌سوزاند، خاک لباس‌هایم را کثیف می‌کند. وقتی باد می‌وزد و هوا جابجا می‌شود و گردوخاک در چشمم می‌رود. اصلا خوشم نمی‌آید.”

سپس صدایش را بلند کرد و گفت: « من کاری به این‌ چرندیات ندارم. من به دنبال سنگ نورانی هستم. کجاست؟» 

یکی از پیرمردها به آرامی سرش را بلند کرد و نگاهی به سامین انداخت. سپس با صدایی آرام گفت: «سنگ نورانی اینجاست، اما چرا به دنبال آن هستی؟»

سامین با لحنی تند پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. من به آن نیاز دارم، فقط بگو کجاست؟» 

پیرمرد دیگری با انگشت یک طرف دیوار غار را به سامین نشان داد گفت: “یک سنگ کوچک نورانی از شکاف دیوار بیرون بیاور و ببر.” سامین با عجله به طرف دیوار رفت و سنگ درخشان را در دستانش گرفت اما همین که سنگ را در دستانش گرفت دیگر نمی‌درخشید و نوری نداشت.

سامین با تعجب و عصبانیت سنگ را در دستانش فشرد و گفت: «این فقط یک سنگ معمولی است!»

پیرمرد دیگری به سامین نگاهی انداخت و گفت: «بله، شاید! یک سنگ معمولی باشد، اما قدرتی در آن پنهان است که تنها با دل پاک و نیت خالص می‌توان آن را دید.»

برای دیدن سنگ نورانی باید ابتدا دل خود را آرام کنی و نیت خود را پاک کنی. هرگاه که آماده بودی و دل و نیتت را پاک کردی، سنگ نور خودش را به تو نشان خواهد داد.»

سامین بدون هیچ حرفی، سنگ را در دستش فشرد و به طرف دهکده برگشت. در طول راه تغییری در سنگ ندید، اما احساس کرد که شاید سخن پیرمردها حقیقتی عمیق‌تر از آنچه او در ابتدا فکر می‌کرد، داشته باشد. او تصمیم گرفت که درون خود را بررسی کند و نیت‌هایش را دوباره بالا و پایین کند تا شاید روزی بتواند واقعاً سنگ نورانی را ببیند.

پایان

خرداد 1403

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود