
داستان میکروسکوپ کاغذی
✍️عبدالرضا صداقتنیا
در شهر کوچکی مدرسهای بود به نام نوآوران. مدرسه برای شرکت در مسابقه علمی، باید میکروسکوپ میساخت. اما پول نداشت.
آقا مدیر بچههای مدرسه را جمع کرد و گفت: «میدونم دوست دارید در مسابقه شرکت کنید ولی مدرسه پول ندارد. چندرغازی هم که از خانوادهها با ترس و لرز جمع میکنیم، خرج ساختمون مدرسه میشه که روی بچهها هوار نشه.»
یکی از دانشآموزان دستش را بالا آورد و گفت: «آقا اجازه! حالا که پولی برای ساخت میکروسکوپ ندارید، قیچی و چسبی به من بدهید تا با این مقوا میکروسکوپی بسازم.»
بچهها حسابی خندیدند. مدیر با تعجب گفت: «میکروسکوپ با مقوا، چطوری؟»
دانشآموز گفت: «صبر کنید تماشا کنید.» معلم علوم رفت و از دفتر قیچی و چسب آورد.
دانشآموز از کیفش خطکش و مدادی درآورد و روی مقوا چند خط کشید، بعد با قیچی مقوا را دو قسمت کرد. یکی برای پایه و دیگری برای بالای میکروسکوپ.
بچهها دور میز وسط حیاط جمع شده بودند و با تعجب و دقت به دستان آرش که تکههای قیچی شده را به هم میچسباند نگاه میکردند.
آرش دوباره از کیفش تکهای کاغذ بنفش درآورد و به یک طرف میکروسکوپ چسباند. بعد نگاهی به میکروسکوپ دستسازش انداخت. پایه آن را روی کف دستش گذاشت و چرخی زد و گفت: «به به! چه میکروسکوپ خوشگلی! کاشکی یه دوربین قدیمی داشتیم، لنزش رو میانداختم روی این. آن وقت میشد یه میکروسکوپ واقعی.»
یکی از دانشآموزان گفت: «ما توی خونه یه وبکم خراب داریم.» و بدو بدو رفت و دوربین را آورد.
معلم علوم که با تعجب آرش را نگاه میکرد بدون این که چیزی به کسی بگوید. سریع رفت و چندتا پیچگوشتی ساعتی از آزمایشگاه آورد.
آرش دوربین را روی میکروسکوپ نصب کرد. یکی از بچهها پرسید: «چشمی میکروسکوپ کجاست؟» آرش لبخند زد و گفت: «این یه میکروسکوپ جدید است که چشمی ندارد.» بچهها پرسیدند: «آیا کار میکند؟»
آرش با اطمینان سرش را تکان داد و گفت: «خوبه! حیف که چند تا الایدی نداریم. اگر الایدی داشتیم برای روشنایی لنز خوب بود.»
یکی از بچهها گفت: «شاید ما در خانه الایدی داشته باشیم.» رفت و چراغها الایدی که برای جشها استفاده میکردند را آورد. یکی از بچهها نیز یک تلفن همراه بدردنخور آورد.
آرش الایدیها و سنسورهای تلفن همراه را روی میکروسکوپ نصب کرد و گفت: «به به! کم کم داره یه میکروسکوپ دیجیتالی میشه، حیف که یه زیرساخت نرمافزار و کامپیوتر کم داره.»
یکی از بچهها گفت: «برای انتقال تصویر به کامپیوتر، میتونیم یه نرم افزار بکار ببریم.» و یک نفر دیگر بدون این که چیزی بگوید رفت و یک برد از یک ربات اسباببازی آورد و گفت: «شاید این برد در انتقال تصویر کمک کند.»
خانم معلم هم رفت و کامپیوتر آزمایشگاه را به کمک بابای مدرسه آورد.
وقتی کار تمام شد میکروسکوپ دیجیتالی را روشن کردند تصاویر واضح نبود. اول فکر کردن از کامپیوتر است ولی از کامپیوتر نبود. بچهها و معلم علوم با دقت وارسی کردند. معلم علوم گفت: «منبع نور الایدی درست زوم نشده؟» پس از چند باز آزمایش و خطا، یکی از دانشآموزان با ورق نازک آلومینیومی دور الایدیها، جهت نور را درست کرد.
معلم علوم یک لایه از پوست پیاز جلوی دوربین میکروسکوپ گذاشت و سلولهای گیاهی آن واضح شدند.
آرش با افتخار گفت: «خب، میکروسکوپ آماده است. توی یک صف به ایستید و به نوبت سلولهای مستطیلی را تماشا کنید.»
روز مسابقه، مدرسه نوآوران با میکروسکوپ خودشان شرکت کردند. داوران از دیدن دستگاهی که با وسایل بازیافتی ساخته شده بود، شگفتزده شدند و بچههای نوآوران با شادی و افتخار به یکدیگر نگاه کردند.
پایان
خرداد ماه ۱۴۰۳

دیدگاهتان را بنویسید