کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان سوراخ

سوراخ

✍عبدالرضا صداقت‌نیا 

بچه‌ای پرشر و شور بودم که سرِ جایم میخ‌کوب شده‌ بودم. نه چوبی در کار بود، نه طنابی؛ فقط نیرویی نامرئی پاهایم را به زمین دوخته بود. هرچه زور زدم، جلو نرفتم؛ هرچه فکر کردم، راهی برای برگشت نبود. نه راه پیش داشتم، نه راه پس. فقط مانده بودم.

آن روز وقتی با شتاب خودم را از کوچه به حیاط پرت کردم و دهانم را زیر شیر آب گرفتم، نفس‌نفس می‌زدم و قلپ‌قلپ آب می‌خوردم. مادر، با چادر گل‌گلی زیتونی‌اش، ایوان را جارو می‌کرد. تا مرا دید، جارو را به سمتم پرت کرد و گفت:

«ذلیل‌مرده، کجا بودی؟ چه بلایی سر شلوارت آوردی؟ خدا مرگم بده، اگه بابات بفهمه قیامت می‌کنه! نکنه می‌خوای همهٔ تابستون رو به بطالت بگذرونی؟ از فردا باید بری دکون اوستا؛ شاید یه‌خورده آروم بگیری.»

فردای آن روز، هنوز عقربه‌ها به هشت نرسیده بود که خودم را رساندم به دکان اوستا؛ همان که همه او را «دایی» صدا می‌زدند. دکان لب خیابان بود؛ نه آن‌قدر بزرگ که آدم در آن گم شود، نه آن‌قدر کوچک که جرئت کند راحت باشد. برای من، بزرگ‌ جلوه می‌کرد.

درب آهنی نیمه‌باز بود. سه شیشهٔ قدی داشت؛ دوتا ثابت و سومی ورودی بود. بالای شیشه‌ها نواری باریک از شیشهٔ مات بود و پایین‌شان ورقه‌ای آهنی؛ سرد و بی‌حرف. پا که روی پاشنهٔ در گذاشتم، سرم بی‌اختیار پایین افتاد. ریز و بی‌صدا، شبیه بچه‌موشی که می‌ترسد کسی بفهمد از کدام سوراخ آمده. جرئت سلام‌دادن نداشتم. سکوت امن‌تر بود.

بوی کفِ صابون تازه توی دماغم پیچید؛ بویی که هم تمیز بود، هم ترسناک. روی دیوار، عکس بزرگی از جوانیِ اوستا آویزان بود؛ در زورخانه، با بازوهای ورآمده و سینه‌ای جلوآمده. آن‌قدر قوی به نظر می‌رسید که من، در برابرش، چیزی شبیه سایه‌ای لرزان بودم.

جلوی دکان دو صندلی چرمی اصلاح بود و کنار دیوارها ردیفی صندلی فلزی آبی‌رنگِ رنگ‌ورورفته. مردها نشسته بودند، بلندبلند حرف می‌زدند و می‌خندیدند. صداهایشان به گوشم می‌رسید، اما انگار جایی در من نداشت.

وسط دکان، کتری‌لعابی کوچکی روی علاالدین قل‌قل می‌کرد. بخارش آرام بالا می‌رفت. صدای قل‌قلش آشنا بود؛ شاید تنها چیزی که در آن لحظه با من کاری نداشت.

اوستا، ریش پیرمردی را کف می‌زد. برس را دایره‌وار می‌چرخاند و من پشت ستون کوتاهی ایستاده بودم؛ چند پیرمرد کچل هم بودند، سخت مشغول قمپز درکردن. دهان‌هایشان را تا آخر باز می‌کردند و قاه‌قاه می‌خندیدند، خنده‌هایشان سقف را می‌لرزاند.

وقتی اوستا تیغ را روی صورت مرد نشاند، بی‌اختیار تکان خوردم. نکند زخمی شود؟ دستش بی‌قرار بود. اما من چیزی نگفتم؛ فقط چشم‌هایم را تنگ کردم و نگاه کردم.

چند دقیقه‌ای گذشته بود و هنوز کسی حواسش به من نبود. به نوک کفش‌هایم خیره شده بودم که اوستا مرا دید. دست‌هایم را پشت سر قایم کردم. کلمه‌ها توی گلویم گیر کرده بودند.

نزدیک آمد و آرام گفت:

«دایی، تویی؟ از کی اینجایی؟ بیا، بیا تو.»

با تیغ در دستش، دستی روی سرم کشید و موهایم را بوسید.

«عجب… این‌همه کم‌حرفی از کجا آوردی؟ آدم اگه نشناسدت، فکر می‌کنه بچهٔ یتیمی.»

این را با مهربانی گفت؛ آدم‌های معمولاً همین‌طور مهربان، بدترین تشخیص‌ها را می‌دهند.

با پایش صندلی را به طرفم کج کرد و ادامه داد:

 «به مادرت هم گفتم، این کارا مال تو نیس. تو اگه عقلتو به کار بندازی، باید درستو بخونی؛ دکتر شی، مهندس شی، یه آدم حسابی واسه این مملکت… .»

رفتم و روی صندلی نشستم.

«صبحونه خورده‌ای؟»

سرم را تکان دادم. سر از زبان مطمئن‌تری بود.

کشویی را به طرفم باز کرد و گفت: «بردار، مشغول شو.»

اما نگاهم را به پایین دوختم. خودش یک چنگ نخودچی‌کشمش برداشت و ریخت توی جیب پیراهنم و گفت: «مشغول شو.» و خودش هم کنارم نشست، چند نخودچی برداشت و در دهانش مکید.

کمی بعد، سرش را خم کرد، نگاهم کرد و خندید: «چرا مثه مجسمهٔ ابوالهول نشسته‌ای؟» شانه‌هایم را جمع‌تر کردم،

مرا برد بیرون، روی سنگ‌ها نشاند. همین که بیرون آمدم، انگار از زندان آزاد شده باشم. هوا بهتر بود. شروع کردم به خوردن نخودچی‌کشمش‌ها. خواستم کمی جابه‌جا شوم که چیزی به پایم گیر کرد. به آن دست زدم.

دستم به حلقه خورد؛ همان حلقهٔ سرد و بی‌روح که شب‌ها قفل درِ گرگره‌ای را از آن رد می‌کنند.

شروع کردم به ور رفتن. انگشتم یکی یکی داخلش رفت، اما آخرین انگشتم گیر کرد و همان‌جا ماند. زور زدم، نشد. دوباره زور زدم، درنیامد. صبر کردم. باز زور زدم. انگشتم قرمز شد، ورم کرد. خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم، اما چیزی درونم هم‌زمان با انگشتم در همان حلقه گرفتار شده بود، بی‌آنکه بتواند تکان بخورد. خندیدم، خنده‌ای کوتاه و خشک، که بیشتر صدای خودم بود میان سکوت بی‌حرکت حلقه. شوخی نبود. من ماندم و حلقه، و هر حرکت بی‌نتیجه‌ای که بیش از پیش، بدن و ذهنم را با خود می‌بلعید.

می‌سوخت، اما دهانم را بستم؛ می‌ترسیدم اگر بازش کنم، نگاه‌ها بیشتر از دستم ورم کنند.

صبر کردم، به این امید ساده که اگر بی‌حرکت بمانم و چیزی نگویم، حلقه رهایم می‌کند. اما نشد. حلقهٔ‌ی درِ سیمان، مرا مثل تکه‌سنگی چسبانده بود به زمین؛ بی‌حرکت، بی‌صدا، بی‌جان. پاهایم هرچه تکان می‌خوردند، تنها زمین را فشار می‌دادند. فقط مانده بودم.

تقصیر کسی نبود. از سر کنجکاوی انگشتم را در حلقه کرده بودم. حالا اگر حرفی می‌زدم، انگار از کاری که کرده بودم شانه خالی می‌کردم. ساکت ماندم. فکر کردم شاید ماندن، مجازات منصفانه‌تری باشد.

خیابان شلوغ بود و دکان‌ها باز. درد مهم نبود؛ آن‌چه آزارم می‌داد، فکرِ خندهٔ دیگران بود.

دست که اسیر بود، ذهن هم یخ زد؛ نه از سرما، از هجوم تصویرهایی که پشت سر هم می‌آمدند. ظهرهایی که آفتاب وسط آسمان می‌ایستاد و ما خواب کوچه را با توپ پلاستیکی و بازی هفت‌سنگ به‌هم می‌زدیم. فریادها به دیوارهای گاهگلی می‌خورد. گاهی شیشه‌ای می‌شکست و بعد سکوتی سنگین‌تر از خودِ شیشه می‌افتاد.

حالا نوبت آن سکوت بود؛ نشسته بود روی دستم و رها نمی‌کرد.

درد بیشتر شد؛ انگار تمام دستم زیر فشاری نادیدنی مانده باشد. از پشت شیشه، اوستا را نگاه کردم؛ هنوز لبخند می‌زد.

خواستم دهان باز کنم، اما کلمه‌ای پیدا نمی‌شد که اندازهٔ این درد باشد. هرچه به ذهنم می‌آمد یا مسخره بود یا زیادی بزرگ. از آن بدتر، می‌ترسیدم اگر بفهمند، همان‌جا نام تازه‌ای روی من بگذارند؛ نه اسم خودم، که اسم همان «انگشتِ گیرکرده». آن‌وقت هر بار که نگاهم می‌کردند، اول حلقه را می‌دیدند. ترجیح دادم درد را نگه دارم تا اسم تازه‌ای به من نچسبد.

دکان کم‌کم خلوت شد. مشتری‌ها رفتند. دایی آمد بیرون و گفت:

«برو ناهار، بعد بیا. اگه دوست داری، بیا خونهٔ ما.»

چند بار لبم تکان خورد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.

خدا می‌داند چرا وقتی باید فقط «یه کلمه حرف» می‌زدم، انگار قفل می‌شدم.

دایی با مهربانی نگاهم کرد و پرسید:

«چی شده؟ چرا این‌قدر ساکتی؟»

سرم را پایین انداختم و گفتم:

«نه… چیزی نیس… فقط ناهار می‌رم خونه.»

میخ‌کوب شده بودم. شاید برای میخ‌کوب‌کردن آدم، همیشه میخ لازم نباشد؛ گاهی فقط کافی است بترسی.

سر خود داد زدم، عصبانی از دست خودم، از دست این سوراخ لعنتی، از دست آن نیرو مرموز که مثل یک بیماری بود؛ نه دردی داشت، نه تب، اما توان “بودن” را از من گرفته بود.

تمام زورم را توی بازوهایم جمع کردم. مچ دستم را چنگ زدم و به بیرون کشیدم. تکان نخورد. پوست انگشتم جمع شد، کبود و خون‌آلود. درد تا عمق استخوانم خزید. چشمانم پُر از اشک شد، نه فقط از درد از سر درماندگی.

وقتی برگشت، خندید؛ خنده‌ای کوتاه. کلید انداخت به در و گفت:

«زرنگی! زودتر از من اومدی.»

صدایش در دکان پیچید، به دیوارها خورد و برگشت.

دوباره تلاش کردم. زبانم را روی لب خشک‌شده‌ام کشیدم. دهانم باز شد؛ انگار دری زنگ‌زده را هل بدهی. صدا بیرون آمد، اما شکسته:

«دست… انگشت… گیر…»

کلمه‌ها وسط راه جا ماندند؛ مثل بچه‌ای که دستش از دست مادر رها شده باشد.

دایی کمی خم شد. سایه‌اش روی صورتم افتاد و آرام گفت:

«می‌خوای چیزی بگی؟»

دل توی دلم نبود. گرما از کف دستم بالا می‌آمد و به گلویم می‌رسید. هول شدم، زبانم لغزید و کلمه‌ها قاطی هم شدند. به تته‌پته افتادم:

«انگشتاتون… می‌لرزه.»

زد زیرخنده، چنان که انگار بغزِ خنده‌اش ترکید، بعد گفت: «دایی جان، دست‌های من هم مثل منارجنبون می‌جنبه. کجایی ای جوانی؟ یادت بخیر… ای ای روزگار!»

دیگر چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم؛ به صورتش، به چین‌وچروک‌هایش، به دهانی که هنوز لبخند داشت.

همان‌طور ماندم؛ نشسته میان سکوتی سنگین که انگار به شانه‌هایم تکیه داده بود. تنها صدایی که می‌شنیدم، تپش‌های نامنظم قلبم بود؛ تند، بی‌قرار، مثل پرنده‌ای که راه خروج را پیدا نمی‌کند. چشم‌هایم خیره به هیچ‌جا و همه‌جا بودند و فکرهایم مثل برگ‌های پاییزی در باد می‌چرخیدند.

شب شد. اوستا کرکره را پایین کشید و گفت:

«بلند شو دایی، برو خونه.»

جنب نخوردم دوباره گفت: “پاشو، زحمتا کم کن، دیره، برو خونه.” کمی کنار کشیدم و با خجالت به انگشتم اشاره کردم. خندید. برس و صابون آورد؛ با کف فراوان.

انگشتم آزاد شد. می‌سوخت، اما حرفی نزدم.

دایی گفت: «حواست باشه دیگه.»

گفتم: «باشه.»

صدای خودم را که شنیدم، جا خوردم؛

انگار از سوراخی بیرون آمده باشد که سال‌ها بسته بوده.

بیرون که آمدم، خیابان همان خیابان بود، اما راه رفتنم هنوز شک داشت.

پایان

 

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود