کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان بکشیمش تا زنده بمونه – جایی که زندگی قیمت دارد.

داستان کوتاه

بکشیمش تا زنده بمونه

«جایی که زندگی قیمت دارد.»

✍عبدالرضا صداقت‌نیا 

مهندس روی نخستین صندلی دفتر، نیم‌خیز نشسته بود. آرنج‌ها را بر زانو گذاشت و با دو دست، سرش را گرفت. نگاهش روی سنگ‌های کف اتاق لغزید و در جایی نامعلوم ایستاد. در پرتوی کم‌نور پنجره، انگار میان رگه‌های طلایی سنگ، دنبال چیزی می‌گشت که گم کرده بود.

بخار از فنجان بلند شد و مثل مه نازکی روی شیشه خوابید و تصویر بیرون را محو کرد. انگار خودش هم نمی‌خواست حقیقت را ببیند. فنجان را تا کنار لب برد، اما نوشیدنی به دهانش نرسید. وقتی آن را بر نعلبکی گذاشت، صدای نازکی در هوا نشست.

دستمالی بیرون آورد، روی میز کشید. لکه‌ها پخش شدند، بی‌آن‌که رنگشان برود. بعد برخاست و چند گام میان میز و پنجره رفت و برگشت؛ چنان منظم که انگار پیش‌تر هم بارها این مسیر را پیموده بود. صدای کفش‌ها، یادِ فکری کهنه را زنده می‌کرد.

هر بار که به پنجره می‌رسید، قاب را لمس می‌کرد و پرده را کنار می‌زد. دود کارخانه، مثل مرزی نامرئی، میان او و بیرون می‌پیچید.

دوباره به میز برگشت. خودکار را برداشت، چیزی نوشت و خطش زد. برگه را تا کرد و گوشه‌ی میز گذاشت. چند ثانیه بعد، همان برگه را باز کرد، صافش کرد، نگاهی انداخت و پاره‌اش کرد. تکه‌کاغذها را در مشت فشرد و به سطل انداخت. یکی از تکه‌ها بیرون، روی زمین افتاد، اما او دست دراز نکرد.

نفسی کوتاه کشید. تا دستگیره در رفت، ایستاد، برگشت و نشست.

رادیوی پشت پنجره خش‌خش کرد. صدایی بی‌جان گفت: «…صادرات در بنادر متوقف شده…»

مهندس سر بلند نکرد. انگشتش آهسته بر دسته‌ی صندلی می‌کوبید؛ ضرباهنگی که گویی می‌خواست زمان را بیدار کند.

در زدند، اما بی‌اجازه باز شد. پدرام وارد شد؛ پیراهنش از عرق به تنش چسبیده بود، لکه‌ی روغن بر آستینش و مه بر شیشه‌ی عینک ته‌استکانی‌اش. چند پوشه قطور زیر بغل داشت و با هر قدمش صدایی در اتاق بلند می‌شد.

– مهندس، اوضاع از اون که فکر می‌کردیم خراب‌تره.

مهندس نگاهش را بالا آورد. نگاهی آرام، اما خسته. 

– بشین پدرام. بشین.

پدرام پوشه‌ها را روی میز رها کرد. صدای کاغذها در فضا پیچید، مثل خش‌خش برگ‌های خشک در باد. 

–از صبح توی سالن بودم. پمپ روغن ماشین‌ بسته‌بندی دوباره نشتی داده. کارگرا خودشون رفتن دنبال واشر… گفتن تا شب درستش می‌کنن، نخواستن منتظر تامین قطعه بمونن.

مهندس سر تکان داد. 

– همیشه همین‌طور بودن. یادت نیست اون شب که برق رفته بود؟ خط بسته‌بندی رو با دست جلو بردن تا سفارش مشتری زمین نمونه.

پدرام روی صندلی نشست. صدایی خفیف از چوب بلند شد، شبیه ناله‌ای فروخورده. پاهایش را کنار هم گذاشت و پوشه را آرام باز کرد. کاغذها در دستش لرزیدند، نه از ترس، که از تردید. نگاهش میان سطرها می‌چرخید، مثل کسی که در تاریکی دنبال راه بازگشت می‌گردد. 

–آره، از خود گذشتگی تا وقتی جواب می‌ده که جیب آدم خالی نباشه. این عددها رو ببین. ببین مهندس… اعداد، شوخی ندارن. انبارها پُره، گمرک قفل شده. کارخانه مثل اسبیه که مدتیه علف ندیده. اگه نخورَد، می‌میره.

مهندس فنجان چای سردش را بو کرد، اما ننوشید.

–یعنی باید خودمون بکشیمش تا زنده بمونه؟

پدرام سرش را پایین انداخت. انگشت اشاره‌اش را روی عددی گذاشت، بعد زیر آن خط کشید. 

–نه، باید سبک‌ش کنیم. گروهی رو مرخص کنیم تا بقیه بمونن. تعدیل…

کلمهٔ آخر آرام گفته شد، اما در اتاق سنگینی کرد. بخار از پشت شیشه کنار رفت و دود جای آن را گرفت؛ انگار میان کارگر و مدیر، مرزی از هوا کشیده می‌شد که هر لحظه شکلش عوض می‌شد. صدای رادیو از پشت پنجره می‌آمد؛ گوینده از ادامهٔ آتش‌سوزی در یکی از مخازن نفت پالایشگاه آبادان و تلاش نیروهای امدادی برای مهار شعله‌ها حرف می‌زد.

مهندس دستش را سفت روی پیشانی کشید. انگشتانش در میان تارهای مو گره خورد و برای لحظه‌ای آنجا ماند. بعد قدم زد و از پشت بخار شیشه به بیرون نگاه کرد. 

–چرا باید اینا تاوان پس بدن؟ دیوار کوتاه‌تر از اینا پیدا نکردی؟ این چارتا دیوار، فقط خشت و سیمان نیست پدرام… نشونه‌ی همت همین کارگراس. یادته؟ وقتی اون ماشینای قدیمی هر روز قر و قور می‌کردن، کی موند با این قراضه‌ها کار را پیش برد. همونا که با دل کار کردن، انگار نفس‌شون رو توی خط تولید فوت می‌کردن. این دیوارا شاهدن، پدرام. شاهد روزایی که ما با دست خالی، اما دل پر، نذاشتیم کارخونه بخوابه. حالا همونا شدن مقصر؟ این دیوارا حالا بین ما و خودشون قد کشیدن… مثل مرزی که هیچ‌کدوم نخواستیمش. مگه می‌شه پشت کرد به چیزی که با جون و دل نگهش داشتی؟ همین کارگرا بودن که کارخونه را کارخونه کردن، با پینه‌ی دستشون.

برگشت. نگاهش نرم بود، اما… 

–حالا من باید خودم ستوناش رو بشکنم؟ شاید وقتشه از بالا به پایین تصمیم نگیریم. بذاریم بعضی چیزا رو خود کارگرا پیشنهاد بدن. خودشون بهتر از هرکس می‌دونن کجا مشکل داریم.

پدرام نفسش را بیرون داد، تند و بریده: 

–منم شب تا صبح خواب ندارم. اما حساب، احساس نداره! این ورق‌ها، وجدان ندارن. اگه همین حالا دست به کار نشیم، تا ماه دیگه همین صندلی هم از زیرمون می‌ره.

مهندس خودکار را برداشت و با نوک آن چند ضربهٔ آرام بر میز زد. صدای ضربه‌ها، مثل تیک‌تاک ساعت، فضا را پر کرد. 

–پدرام، حساب و کتاب فقط نصف حقیقته. نصف دیگه‌ش تو خود آدماس.

پدرام برخاست و دست‌ها را بر میز کوبید. پوشه‌ها تکان خورد و چند برگه روی زمین افتاد.

–این موضوع ربطی به اصول اخلاقی نداره. جنگ، جنگه! شاید جنگ با دل و غیرت بچرخه، مهندس! اما در کارخونه دخل و خرج حرف می‌زنه، نه احساس.

لحظه‌ای سکوت شد. از دور، صدای آژیر کشیده و خفه به گوش رسید. مهندس چشمانش را بست، گویی به درون خود گوش می‌داد. وقتی سخن گفت، صدایش دیگر آرام نبود، اما خشمناک هم نبود: 

–آره! بدون دل و جرات، نه مقاومتی پایدار میمونه، نه کارخونه‌ای سرپا.

باد پرده را تکان داد. برگه‌ای از میز بلند شد و روی زمین افتاد. پدرام خم شد تا بردارد، اما مهندس گفت: 

–بذار همون‌جا بمونه… بعضی چیزا رو نباید دوباره برداشت.

اتاق در سکوت فرو رفت؛ بوی چای سرد، صدای دور آژیر و دو مرد که بی صدا، برای نجات کارخانه می­جنگیدند.

پدرام نشست. دست‌هایش روی میز قفل شد، انگشتان شست‌ش دور هم می‌چرخیدند. صدایش پایین، اما سنگین بود.

–دیشب یکی از کارگرا رو دیدم، رحمت. گفت اگه حقوق این ماهش را کامل ندی، پسرش‌رو از مدرسه درمیاره. من از خجالت نمی‌دونستم چی بگم.

مهندس نگاهش کرد. 

–رحمت همونیه که پارسال شب عید، با اون پای شکسته موند تا سفارش مشتری بره بیرون. یادته؟ گفت: «قول دادیم، قول مردونه.»

پدرام با لرزشی در صدایش گفت: 

–من از مثل رحمت کم نمی‌دونم، مهندس. اما تو با خاطره‌ها نمی‌تونی حقوق بدی. اگر همین حالا تصمیم نگیریم، چند ماه دیگه هیچ چیزی باقی نمی‌مونه. نه کارخانه، نه کارگر، نه امید.

مهندس قلم را در دست چرخاند، بی‌آن‌که چیزی بنویسد. نگاهش به سقف رفت. زیر لب گفت:

–عددها همیشه راست نمی‌گن، ولی دل هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه. باید یه راهی باشه.

بعد دوباره به پوشه‌ها برگشت، انگار دنبال نشانه‌ای است که وجود ندارد.

–پدرام… می‌فهمم، می‌فهمم!! اما نمی‌تونم ستون‌هارو بشکنم. این‌ها آدم‌اند. نون­خور دارن، خواب می‌خوان، امید می‌خوان. اگه برن، فقط کارخونه نمی‌ریزه، چیزی بزرگ‌تر می‌خشکه… شاید باید مسیر فکرمون را عوض کنیم. الان سود مهم نیست… فقط چراغ روشن بمونه. اگه سرپا بمونه، بعدش سود خودش میاد.

پدرام سرش را پایین انداخت. سکوتی سنگین افتاد، تنها صدای خش‌خش رادیو و وزش کم‌باد بود. بعد آهسته گفت: 

–منم از این وضع خوشحال نیستم. منم از این کارخونه به اندازهٔ تو سهم دارم. منم هم خون تو هستم. من هم احساس دارم. به دستام من نگاه کن، من هم از جنس اینا هستم. اما اگه درست نگاه کنی، این اعداد رو می‌بینی، نه آدما را. اگر کارگرا رو کم کنیم، شاید دوباره بتونیم بسازیم.

مهندس از جا برخاست. قدم‌هایش آرام بود، اما هر بار که کفش‌ها روی زمین می‌خورد، صدا در اتاق می‌پیچید. دستش را روی میز گذاشت؛ نزدیک ورق‌ها. نور کم چراغ بالای سر، خطوط کاغذها را روشن می‌کرد، انگار هر کدام حرفی برای گفتن داشتند. می‌خواست از طریق تماس، واقعیت را حس کند. 

–و اگه نکنم، چی؟

پدرام نگاهش را بالا آورد: 

–می‌خوای همه بمونن، بعد همه با هم بریزیم پایین؟

عینکش را برداشت. چشم‌هایش خسته بود. ادامه داد: 

–من فقط می‌گم این حساب‌ها حرف نمی‌زنن، ولی حکم می‌دن. بی‌رحم‌تر از هر قاضی.

مهندس آه کشید. آرام گفت: 

–حساب بی‌رحمه، قبول. ولی هر موتور یه جرقه می‌خواد… دل آدم‌ها همون جرقه‌ست. بدونش هیچ چرخ‌دنده‌ای نمی‌چرخه…

به دیوار تکیه داد. صدایش نرم شد.

–دیروز اونا گفتن خودشون برن دنبال فروش. می‌گفتن دلشون با این کاره… منم چیزی نگفتم. فقط نگاهشون کردم. حس کردم اونجا، وسط اون همهمه، نفس‌ها زنده بود. همون کافیه.

پدرام دستش را روی پوشه گذاشت، اما ورق‌ها را نگاه نکرد. فنجانی از روی میز برداشت و از فلاکس چای ریخت. نگاهش در بخار گم شد. چیزی گفت، ولی صدایش محو بود. هنوز دنبال عدد بود، دنبال کم کردن، دنبال راهی که روی کاغذ معنی بده. فنجان را نزدیک لب برد و گفت:

–مهندس، دنیا با دل نمی‌چرخه… با حساب می‌چرخه.

مهندس لبخند زد، از آن لبخندهایی که خسته‌اند اما هنوز گرم. رفت تا کنار پنجره. 

–حساب؟ آره، لازمه. ولی حساب بدون دل… مثل چرخ بی‌زنجیره ست. می‌چرخه، آره، می‌چرخه، اما پیش نمی‌ره. گاهی یه نگاه، یه سلام، یه نوازش شونه، می‌تونه موتور خاموش رو راه بندازه. اینا با امید کار می‌کنن، نه با عدد.

پدرام لبخند زد، تلخ و آرام. 

–ما داریم با جنگ و تحریم سر و کله می‌زنیم، نه با رویا. دل توی ترازنامه جا نمی‌شه مهندس. تا وقتی عددها اینن، امید یعنی خودفریبی.

مهندس ساکت ماند. فقط بخار چای بالا می‌رفت و پرده کمی تکان می‌خورد. تلفن روی میز زنگ خورد. صدای زنگ تیز و کوتاه بود، انگار با بی‌صبری به جان اتاق افتاده باشد. هر دو نگاهشان رفت سمت گوشی. هیچ‌کدام دست دراز نکردند. زنگ دوم، سوم… بعد مُرد.

مهندس با پشت دست پیشانی‌اش را پاک کرد و رفت کنار پنجره. بیرون صدای موتور کامیونی آمد؛ بم و سنگین، مثل نفس کسی که از ته گلو بالا می‌آید. لحظه‌ای ایستاد و گوش داد. 

–می‌شنوی؟ پدرام. هنوز دارن بار می‌زنن… یعنی هنوز یه امیدی هست.

پدرام لبخند کوتاهی زد، از آن لبخندهایی که زود خاموش می‌شوند. 

–امید؟ به چی؟ به این‌که دیرتر تموم شیم؟

مهندس برگشت، نگاهش هنوز روی شیشهٔ بخارگرفته مانده بود. 

–نه… به این‌که زنده موندن فقط یه راه نداره، هنوز می‌شه یه جور دیگه‌ای ادامه داد.

برگشت و به میز تکیه داد. 

–یه چیز یاد گرفتم. با دل. نه با دفتر.

مکثی کرد و آرام گفت: 

–اگه دل خاموش شه، هیچ موتوری نمی‌چرخه. یادت هست اون شب؟ همه برگشتن… حتی اون پیرمرد با عصا. هیچ کس صداش نکرده بود، خودش با دلش اومده بود. اون شب، ما فقط کار نکردیم… نفس کشیدیم.

پدرام سرش را پایین انداخت. لرزش دستش از ترس نبود. سکوتی سنگین افتاد، پر از صدای نفس‌ها، باد و پرده. مهندس ادامه داد: 

–اون شب فهمیدم ستونای واقعی همین آدمن، نه عددای دفتر.

پدرام نگاهش کرد، انگار تازه چیزی در نگاه مهندس می‌دید. بعد آهسته گفت: 

–هنوز امید داری، نه؟

مهندس لبخند زد. نرم و خسته. 

–امید… یه عادت قدیمیه، پدرام. اما عادت بدی نیست. صبح که پا می‌ذاری توی سالن و بوی فلز داغ می‌خوره به صورتت، یعنی هنوز زندگی ادامه داره. یعنی هنوز… کارخونه زنده‌‌س.

پدرام نفسی کشید. فنجان را برداشت و جرعه‌ای چشید. گفت: «تلخه.» مهندس نگاهش را از فنجان برنداشت.گفت: «هر چیز واقعی تلخه.»

چند لحظه، هر دو ساکت شدند. صدای رادیو آمد: «…در سوسنگرد، مردم با دست خالی ایستاده‌ان…»

مهندس زیر لب گفت: 

-اون‌جا با دل ایستادن، این‌جا هم باید با دل بایستیم.

پدرام لبخند کم‌رنگی زد، لبخندی که معلوم نبود از باور بود یا از خستگی. باد وزید. برگهٔ‌ای افتاده کنار دیوار تکان خورد، اما کسی دست دراز نکرد.

پدرام دستش را به سمت پوشه برد. انگشتانش روی کاغذها لغزید، اما هیچ خطی را علامت نزد. به جای آن، چند لحظه به پنجره نگاه کرد، به دود کارخانه که در نور آفتاب حلقه می‌زد. لب‌هایش بسته بود، اما پلک‌هایش ریز شد، مثل کسی که به آرامی در حال پذیرفتن چیزی است.

مهندس خودکار را بلند کرد، چند لحظه در هوا نگه داشت و بعد گذاشت روی میز. 

–تصمیم آسونی نیست، پدرام. اما اگه حساب فقط عدد باشه، یه روز می‌فهمی چیزی رو باختی که دیگه برنمی‌گرده.

پدرام نفسی سنگین بیرون داد. پوشه را بست. صندلی‌اش را عقب کشید. دیگر مشت نمی‌کوبید. فقط نگاه کرد. نگاهی که انگار چیزی را پذیرفته بود. گرمای اتاق از بخاری نبود؛ از خاطرهٔ روزهایی می‌آمد که کارگرها تا نیمه‌شب مانده بودند تا چرخ بچرخد. عینکش را برداشت، شیشه‌ها را با آستین پاک کرد و از پشت قاب خالی به جایی دور خیره شد؛ جایی که عددها بی‌صدا می‌سوختند. 

–یعنی با دل می‌خوای جلوی سقوط رو بگیری؟

مهندس آرام جواب داد: 

–دل، خودش بزرگ‌ترین کارخونه‌ست. تا وقتی روشنه، چیزی از پا نمی‌افته.

چند لحظه هیچ‌کدوم چیزی نگفتند. صدای باد از لای درز پنجره می‌اومد. پدرام گفت: 

–اما دل خرج نداره، حقوق نمی‌خواد، قبض برق نمی‌خواد. با دل نمی‌شه مواد اولیه را تامین کرد.

مهندس برگشت و آرام نشست. گفت: 

– وقتی ترس تو وجودت باشه، حتی نفس کشیدن هم سنگینه، پدرام. دیدی که بعضی از کارخونه ها عقب کشیدن؟ … تا وقتی با ترس روبه رو نشی، کاری  ازت ساخته نیست.

پدرام سرش را پایین انداخت، بعد ناگهان گفت:

–تو زیادی امیدوار حرف می‌زنی، مهندس. من امیدو بیشتر تو حرفا می­بینم.

مهندس نگاهش کرد، مستقیم تو چشم. گفت:

–امید، شعار نیست، پدرام. یه تصمیمه. تصمیمی که صبح از خواب بلند می‌شی و به خودت می‌گی: «هنوز ادامه می‌دم.» وقتی دست­های خسته هنوز سرکارن و هنوز ایستادن. اون وقته که امید واقعی می­شه.

سکوتی کوتاه افتاد. فقط تیک‌تاک ساعت و خش‌خش موج رادیو و صدای کم نفس‌های کوتاه‌شان ماند. پدرام بلند شد و تکیه داد به دیوار.گفت:

–شاید حق با تو باشه. شاید من زیادی عدد می‌بینم.

مهندس دستی به میز کشید، برگه‌ها را صاف کرد و گفت: 

–عدد لازمه، پدرام. ولی عدد بدون آدم، فقط یه خط سیاهه روی کاغذ سفید.

پدرام هنوز ایستاده بود. مهندس به پشت صندلی تکیه داده و با دو انگشت، لبهٔ فنجان چای را می‌چرخاند. بخار رفته بود، اما نگاهش نه. پدرام آرام گفت: 

–پس… تصمیم آخر رو کی اعلام می‌کنی؟

مهندس سر بلند نکرد. فقط گفت: 

–هنوز وقت داریم. تا وقتی یه روزنه امید هست، من از آدما دست نمی‌کشم. شاید بشه خط تولید رو تغییر داد، نه تعطیل.

پدرام لبخند محوی زد؛ لبخندی که معلوم نبود از امید بود یا از خستگی. رفت سمت میز، پوشه‌ها را جمع کرد. گفت: 

–باشه. منم امشب یه بار دیگه حساب‌ها رو مرور می‌کنم… شاید یه چیزی از قلم افتاده باشه.

مهندس نگاهش کرد. لب‌هایش تکان خورد، انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما نگفت. فقط با صدای آهسته گفت: 

–اگه امید جا بمونه،دیگه چیزی نمی‌مونه.

پدرام لبخند محوی زد و گفت: 

–یه روزی اینا رو باید بنویسی، مهندس. شاید اون روز بفهمن چرا موندیم… یا چرا افتادیم.

مهندس فنجان سرد را برداشت، لحظه‌ای نگاه کرد، دوباره گذاشت سر جایش. پدرام نگاهی به بیرون انداخت.صدای سوت قطار از دور آمد. معلوم نبود می‌رود یا می‌آید. در را باز کرد. قبل از بیرون رفتن، لحظه‌ای برگشت و گفت: 

–مهندس… اگه نشد، بدون تقصیر تو نبود؛ فقط وقتش نرسیده بود.

مهندس گفت:

–اگه نشد، یعنی هنوز تموم نشده.

در بسته شد. صدای پاشنهٔ کفش پدرام در راهرو دور شد و دوباره همان سکوت نشست. رادیو هنوز روشن بود؛ صدای مجری از لای خش‌خش موج‌ها شنیده می‌شد: «…دفاع جانانهٔ مردم دزفول… مردم با دست خالی ایستاده‌ان. گفتن تا نفس داریم، نمی‌ذاریم یه وجب از خاکمون به دست دشمن بیفته…»

مهندس کف دستش را روی رادیو گذاشت. پرده کنار رفت و به جای دود، نور غروب روی دیوار نشستٍ؛ فضای اتاق آرام گرفت. 

مهندس چشم‌هایش را بست. نور آرام بر چهره‌اش خزید و لبخندی زد از جنس آرامش، نه پیروزی.

آبان ماه ۱۴۰۴

پایان

 

 

 

 

 

 

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود