
انگشتر منجوقدوزی
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
باید قرار کنم ناخواسته مجلس جشن را به هم زدم. بلندگو با پایه افتاد. زنی بیهوش در وسط جمعیت ولوو شد و به کما رفت. ولولهای به پا شد. مجلس جشن به هم خورد. ترسیده و نگران بودم ولی ابدا خودم را مقصر نمیدانستم و حق را به خود میدادم.
ماجرا از اینجا شروع شد که:
مادر در حالی که صورتش گل انداخته بود و لبخند به لب داشت جلوی آینه مشغول بزکدوزک بود.
عصر یک روز زمستانی بود و چرت میزدم. تازه چشمانم گرم شده بود که تلفن زنگ زد. از جا پریدم و خوابآلود گوشی را برداشتم. «الو الو! من سارام، مامانام تو اون اتاق جلوی آینهس.» مادر بلند گفت: «کیه دخترم؟ گوشی را بده من.»
-«مامان، خاله زریه.» خاله زری، همسایهی خانهی قبلیمان بود.
تلفن دستی را روی بلندگو به او دادم. خاله با هیجان و پرانرژی حرف میزد: «کی به جشن میرسی، دیر نکنی؟ هر چی زلمزیمبو داری برت کن مجلس سنگینس.» حرفهای زیاد دیگری هم زد، ولی من نفهمیدم.
مادر همینطور که لباس یاسی بلندش را میپوشید گفت: «زود باش لباسهاترو بپوش، مولودی میریم.»
گفتم خوابم میآید و پشت به او غلتی زدم. اما او گفت: «باید حتما برم، نمیتونم تورو تنها بزارم.» گفتم: «مولودی!؟» گفت: «همون جشن تولد.»
در حالی که یک ژاکت یقه اسکی را به زور در کله من فرو میکرد ادامه داد «باید در مجلس دختر مرتب و مودبی باشی و سر و صدا نکنی.»
کفشهای گلدار زیبایم را پوشیدم مادر به من ایراد گرفت و گفت: «چرا تابتا پوشیدهای؟» یک مرتبه به فکرم رسید انگشتر دستساز را که با کمک مادر منجوقدوزی کرده بودم بردارم. دور از چشم مادر در حالی که سعی میکردم روی سر پنجههایم راه بروم به اتاقم رفتم و آن را در کیف نقلیام گذاشتم.
راهافتادیم. مادر دستم را گرفته بود و تند تند راه میرفت. من میدویدم و نفس نفس میزدم. تنگی یقه لباسم کلافهام میکرد دو کوچه آنطرفتر به خانهای رسیدیم که ورودی آن را چراغانی و ریسهکشی کرده بودند.
خانمی در بدو ورود احوالپرسی و خوش آمدگویی کرد. من و مادر را به اتاقی راهنمایی کرد. در آنجا مادر چادر و مانتواش را درآورد و لباسهایش را خوب وارسی کرد که مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. با همان لباس یاسی قشنگش به سالن اصلی جشن آمدیم. مجلس زنانه بود.
سقف سالن با انواع ابروبادهای رنگی و بادکنکها به صورت طاق نصرت تزیین شده بود. دیوارها با پارچههای سبز آراسته بود و زیر پارچهها ریسههای کوچکی چشمک میزدند. جلوی سالن میز تحریر جمعجوری گذاشته شده بود و میکروفون روی آن قرار داشت. در دو طرف سالن دو بلندگوی بزرگ روی پایههای بلندی قرار داشتند. در گوشهی سالن، روی میز دیگری چند سینی شیرینی و نقل و شکلات بود. ولی از کیک تولد خبری نبود. بیشتر خانمها لباسهای زیبا و زیورآلات مختلفی را به تن داشتند، دستها پر از الگو، گردنبندهای زیبا… مثل مجلس عروسی.
خاله زری به همراه دخترش منیژه آمد پیش ما، با مادر دست داد و حال و احوال کرد و لپم را کشید و گفت: «چطوری وروجک.» من چیزی نگفتم و لبخند زدم. موهایم را نوازش کرد و گفت: “دختر گلم فدای قدت بشم، چه زود قد کشیدی و برای خودت خانومی شدی.» منیژه همسن من بود. دست او را گرفتم و رفتیم یک گوشهای نشستیم. سریع انگشتر دستسازم را درآوردم به او نشان دادم و گفتم می خواهم آن را به خانمی که تولدش است هدیه کنم.
با چشمم هر کس وارد سالن میشد دنبال میکردم تا بتوانم خانمی که جشن برایش برپا شده بود را بشناسم و انگشتر را به او هدیه کنم. هر بار زیر چشمی زنی را زیر نظر میگرفتم و بعد میفهمیدم او هم مانند من مهمان است.
یک مرتبه متوجه همهمهای بین مهمانان شدم. چند لحظه بعد یک خانم سر تا پا سفید پوش زیبا با قد بلند به همراه دو نفر دیگر که دف در دست داشتند از اتاق بغلی وارد سالن شدند. مهمانان اول صلوات فرستادند و بعد دست زدند. خانم سفیدپوش رفت پشت میکروفون و پس از نام خدا دعا کوتاهی خواند و شروع کرد به شعر خواندن. در مجلس فقط صدای او و دف میآمد.
از این که توانسته بودم او را پیدا کنم خوشحال بودم. به منیژه گفتم میخواهم انگشتر را به این خانم هدیه کنم. همراه منیژه بلند شدیم تا به سمت او برویم. جمعیت زیاد و به هم چسبیده بود به زور جای پا پیدا میشد. از این که هدفی برای خودم داشتم احساس غرور میکردم. زنی روی دو زانو به ما آویزان شد و ما را نشاند و با صدای سرماخورده، تودماغی گفت: “آتیشپارهها آرام بگیرید” از این کارش خوشم نیامد حرکت تحقیر آمیزی بود. تحمل نداشتیم و پس از دقایقی مجددا به سمت جلو حرکت کردیم ولی زنان دیگر همراه غرولند متوقفمان کردند. با وجود اینکه قصد خیری داشتم و میخواستم انگشترم را هدیه بدهم ولی فشردگی جمعیت نمیگذاشتند به خانم سفیدپوش نزدیک شوم. کلمات کریه برخی پیر زنها مثل دستهای حشره در مغزم جا گرفت ولی من لبخند میزدم و از کنار آنها رد میشدم زیرا با مهربانی و محبت رفتار کردن را دوست دارم. کسی از ما نمیپرسید چه هدفی داریم و چرا به سمت جلوی سالن میرویم. فقط با خشم متوقفمان میساختند.
در جریان مراسم هر از گاهی بعد از اتمام یک بیت شعر همه دست میزدند یا صلوات میفرستادند یا با آهنگ دلنشینی میگفتند: «میلاد بانوی اول اسلام مبارک بادا.»
از این فاصله برای حرف زدن با منیژه استفاده میکردم. این بار از گوشه و کنار مجلس نرم نرمک به جلو میرفتیم. چند متر جلوتر فردی از جایش بلند شد و یه گله جا خالی شد برای پر کردن جای او شیرجهای به آن سمت زدیم.
منیژه پایش به سیم گرفت و بلندگو با پایه روی مهمانان افتاد. بلبشویی بر پا و جیغ و فریادی بلند شد. ترسیده و دست و پایم را گم کرده بودم. گریه و مامان مامان منیژه بلند بود. زنی بیحال افتاده بود انگار بلندگوی روی مغز او فروافتاده و مرده بود.
گلویم خشک شد و چشمانم سیاهی میرفت. کلافه بودم که انگار سوزنی در پشتم فرو رفت. جیغ بلندی زدم. به قُمبُلام نشکون قائمی گرفته شد. خانمی پشت سرم با خشم و غضب فریاد میزد:
«آتیشپاره! میدونم همه این آتیشها زیر سر توست آنقدر مثل کرم لول زدی تا جشن را عزا کردی مصیبت آفریدی. همه این بلاها زیر سر توست.» در حالی که با آستینام آب دماغم را پاک میکردم با صدای خفه و شکوهآمیزی گفتم: «من چیزی را نه انداختم، کاری نکردم.» صدایم بین جمعیت گم شد.
همهمه شد. پیرزنی گفت: «خدا بیامرزدش” یکی فریاد میزد: «اورژانس، اورژانس خبر کنید.» یکی طلب عطر میکرد. دیگری آب قند میخواست. جار و جنجال و هیاهویی برپا بود. صدای گریهی بچهها بلند بلند.
خانمی که در ورودی خوشآمدگویی میکرد، خودش را به صحنه رساند و در حالی که سر زن را بین دودستش گرفته بود مهمانان را آرام کرد گفت: «اگر بلندگو به سرش خورده بود، ورم میکرد. یه کمی برید عقب تا هوا بیاد.»
زن فربهای که بزور خودش را حرکت میداد و موقع حرف زدن شیرینی نشخوار میکرد از میان جمعیت خودش را به جلو کشاند و چندتا از شیرینیها که در دستش بود را کنارش گذاشت و گفت: «میشناسمش او عصمت همسایه ماست، صرع دارد و الان غش کرده است. از جیبش دستمال چمالهای را درآورد و مقداری کلاب روي آن ریخت و جلوی بینی او گرفت و شروع به مالشدادن شانهها و پشت او کرد. زن یک مرتبه نفسی از اعماق وجودش کشید و چشمانش را باز کرد بلافاصله آب قند به او خوراندند و برای تنفس هوای تازه او را به حیاط بردند. مجلس آرامتر شد. خانم سفیدپوش از همه خواست بلند شوند و رو به قبله بایستند و شروع به دعا کردن کرد.
بغض من ترکید هق هق کنان به دنبال مادرم میگشتم و بلند بلند گریه میکردم. با احساس گرمای بدن مادر آرامتر شدم. با گریه در حالی که انگشتر منجوقدوزی را در مشتم نشانش میدادم گفتم این را آوردم تا به این خانم که جشن تولدش است هدیه کنم که این اتفاق بد افتاد. یه کمی دیگر گریه بی صدا کردم. مادر مرا در آغوش گرفت نازم کرد و بوسید و در حالی که دست روی موهایم میکشید گفت: “عزیزم، عزیزم، این جشن میلاد خدیجه کبریست خانم سفید پوشید یه مولودیخونه.»
گفتم او کجاست تا انگشتر منجوق دوزی شدهام را به او هدیه کنم. گفت: «دختر گلم تو میتونی انگشترت رو به نیت این روز مبارک، به هر کسی که دوست داری هدیه بدی و بگی هدیه روز میلاده.»
دوازدهم خرداد ماه ۱۴۰۱

دیدگاهتان را بنویسید