کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

حکایت یک مولود اوتیسم-فصل اول-تولد

حکایت یک مولود اوتیسم-فصل اول-تولد

✍《عبدالرضا صداقت نیا》

بخش اول:

امروز اولین فرزندم متولد شد. دختر یا پسر نمی‌دانم. از بیمارستان تماس گرفتند و خبر تولد اولین فرزندم را رسانند. تماس کوتاه بود.

بیمارستان در چهارباغ در شش‌صدوشصت‌وهفت کیلومتری محل کارم در عسلویه است. اگر بلیط اتوبوس شب را بگیرم می‌توانم صبح به مقصد برسم و در بیمارستان همسر و فرزندم را ببینم.

به مدیرم مراجعه کردم و تقاضای دو روز مرخصی نمودم با شرایطی که در آن قرار داشتم هیچ جوری نمی‌توانست با درخواستم موافقت نکند به نظر کمی گرفته و بدخلق می‌آمد. حتی گفتم از وضعیت سلامت همسرم خبر ندارم واکنشی از خود نشان نداد. هر چند او بود که باید قدم نورسیده را تبریک می‌گفت ولی احتمالا تبریک را به بعد از برگشتم از مرخصی گذاشته بود.

بلیط اتوبوس ساعت نه شب را گرفتم. هوا خیلی گرم بود و هر از گاهی سرفه، خس خس و تنگی نفس، آلودگی هوا را گوشزد می‌کرد. خدا به فریاد ساکنین برسد که استشمام هوای پاک برایشان دور از دسترس است.

در رستوران همیشگی شام خوردم. یه جورایی چند تا همکارانم و کارسون رستوران با وجود این که باید به من تبریک می‌گفتند نگرانم بودند. وقتی می‌رفتم بدرقه‌ام کردند. تمرکز چندانی نداشتم چون باید وسایلم را جمع‌جور می‌کردم و ساکم را می‌بستم.

با ساکم می‌دویدم تا از اتوبوس جا نمانم. خستگی و آلودگی هوا موجب چرتم شد. بیدار که شدم دیدم ولو شده‌ام روی بغل دستی، آقا لبخندی زند گفت خسته‌ای؟ گفتم بله و دیگر هیچ نگفتم. فقط برای این که ادامه صحبت را درز گرفته باشم و بتوانم به چرتم ادامه دهم.

بیمارستان در سه کیلومتری پایانه قرارداشت. ساکم را روی دوشم انداختم و پیاده راه افتادم. بدون وقفه به بخش زنان و زایمان رفتم. می‌خواستم یک راست به داخل سالن بروم سراغ همسرم. اما دربان فریاد زد آقا کجا سرت زیر انداخته‌ای و می‌روی؟ اول باید رئیس بخش را ببینید. پس منتظر نشستم. تمام این مدت دربان تا جایی که نفس داشت و سرفه امانش می‌داد ناسزا می‌گفت و یکسره غرغر می‌کرد و حرف می‌زد. عجب آدم‌های پیدا می‌شند. موقع رفتن به مستراح هم آدم یه هن و هن می‌کند. ورود آقایان به این بخش قدغن است آقا!! مگه میشه هر کسی سرش را بینداز پایین و هر کجا می‌خواد بره!!! یه ریز با خودش حرف می‌زد. ول کن نبود. پا شدم پیشانیش را بوسیدم. پوزش خواستم و گفتم آرام باش پیرمرد، اگر بخواهی برای هر بی دقتی دیگران اینقدر عصبی شوی و به هم بریزی و پشت‌سرهم غرولند کنی هلاک میشی.

رئیس آمد. راهنمایی‌ام کرد به دفترش. خانم قد بلند با صورت برنزه که روسری سرمه‌ای و روپوش سفید بلندی به تن داشت و از جذبه و ملاحت برخوردار بود. به نظر می‌رسيد مهربان و خوش اخلاق باشد در حالی که پرونده‌ای را ورق می‌زد با من حرف زد. صدای فوق‌العاده‌ای داشت که اصلا به صورتش نمی‌آمد، با صدایی آهنگ‌دار گفت، سه روز پیش در حالی که درد داشت آمد پیش ما. شما تنها کس و کارش هستید‌. کجایید آقا؟ فکر کردم به دلیلی دارد سرزنشم می‌کند و بنا کردم با صدای بلند شرح دادن. اما دوید وسط حرفم. آقا احتیاجی نیست عذر بیاورید می‌دانم محل کار شما با خانه فاصله زیاد دارد. راست می‌گفت همسرم در این شهر کس و کاری نداشت. او تنها بازمانده زلزله ۱۳۶۹ رودبار و منجیل بود. مردم زیادی داغدار و بی‌خانمان و کودکان بسیاری یتیم و بی‌سرپرست شدند.

رئیس در حالی که حواسش به پرونده بود گفت، اگر همسرت مقداری دیرتر خودش را به بیمارستان می‌رساند خطر هر دوی آن‌ها را تهدید می‌کرد. برخی از نوزادان هفته‌ها یا حتی ماه‌ها پیش از زمانی‌ که باید متولد شوند، به دنیا می‌‌آیند. یعنی دوران جنینی چهل هفته‌ای را طی نمی‌کنند. نوزاد شما هم تعجیل داشت و قبل از  سی و هفت هفته بارداری به دنیا آمد. این نوزادان نارس هستند و از وزن کمی برخوردارند و با زردی و برخی مشکلات باید دست و پنجه نرم كنند.

رئیس باز با من حرف می‌زد اما من دیگر گوش نمی‌دادم. بعد گفت فکر کنم دلتون می‌خواهد همسر و نوزادتان را ببینید. چیزی نگفتم و لبخند زدم. او از پشت میز بلند شد و تعارف کرد سمت در. از راهرو با آسانسور به طبقه دوم رفتیم. توضیح داد که خونریزی بعد از زایمان او زیاد بوده و بخشی از جفت در شکم جا مانده بود. برای همین او را به قسمت مراقبت‌های ويژه منتقل کردیم و نیاز است یک روز دیگر تحت نظر باشد. 

داخل شدم. اتاقی پر نور با دیوارهای شیری و کف سرامیک، همه چیز برق می‌زد. سه تخت سرشکن برقی بیشترین فضا را گرفته بود. وجود دستگاه‌ مشاهده علائم حیاتی، کنسول دیواری، پایه سرم و تعدادی ابزار دیگر بالای هر تخت دلشوره را دامن می‌زد اما حضور پرستاری راست‌قامت،  آراسته خوش لباس با روپوش سفید و روسری لاجوردی‌ آرامش را استوار می‌ساخت.

رئیس من را به سمت تخت شماره سه هدایت کرد. همسرم خواب بود‌. پرستار صدا زد ثریا، ثریا، پاشو، پاشو، شوهرت آمده. آهسته چشمانش را باز کرد و لبخندی زد. دسته‌گلی را در حالی که تا کمر خم شده بودم تقدیمش کردم و گفتم وضعیتت چطوره؟ حالت خوبه، خوبی! نی نی کجاست؟ گفت ضعف عمومی داشتم و الان بهترم. نی‌نی را در بخش‌ویژه مراقبت‌های نوزادان نگهداری می‌کنند.

نمی‌دانم چه مدت از عیادت همسرم گذشته بود. پرستار در حال کشیدن مایع آمپول به سرنگ برای تزریق به بیمار تخت بغلی گفت، شما اجازه ندارید اینجا بمانید. باید تا چند دقیقه دیگر بخش را ترک کنید. فردا بیمار شما مرخص می‌شود و می‌توانید او را ببرید. به اطرافم نگاه کردم رئیس را ندیدم او رفته بود. با یادآوری بی وقفه مجبور به ترک بخش شدم و شب را در خانه استراحت کردم.

بیدار که شدم به خاطر خستگی روز قبل خیلی به زحمت از رختخواب بیرون آمدم و فریضه صبح را بجا آوردم. در حال اصلاح و صفا دادن سر صورت، و کم کردن پشم‌های گوش و دماغ و گردن بودم که به ذهنم آمد که چرا مدیرم، وقتی تقاضای دو روز مرخصی کردم، اونقدر بد‌خلق شده بود. یه دفعه یادم آمد امروز سه‌شنبه است. طبیعتا مدیرم پیش خودش فکر کرده بود، اگر پنج‌شنبه و جمعه را هم به حساب بیاوریم، عملا چهار روز سرکار نمی‌روم و این نمی‌توانست برایش خوشایند باشد. اما اولاً تقصیر من نبود که همسرم زایمان پیش از موعد داشت. دوماً پنج‌شنبه و جمعه تعطیلی من بود. باز با همه این‌ها نمی‌توانستم فکرهایی که مدیرم پیش خودش کرده بود درک کنم. 

فکر کردم بعد از دوش گرفتن چه کار کنم بهتر است. به این نتیجه رسیدم که بهتر است یه کمی به سر وضع خانه برسم و بعد از آن برای ترخیص همسر و فرزندم اقدام کنم. ابتدا آشپزخانه را مرتب کردم. ظروف را شستم‌ و گاز را پاک کردم. و خانه را جارو کردم. از خانه بیرون آمدم. با تاکسی خودم را به بیمارستان و به بخش ترخیص رساندم. گفت بیمارتان هنوز ترخیص نشده. دکتر تا یکی دو ساعت دیگر تکلیف ترخیصی‌های امروز را مشخص می‌کند. منتظر ماندم. یه دفعه چشمم به رئیس بخش افتاد که در سالن روبرویی با خانم چاقی صحبت می‌کرد. جلو رفتم. سلام دادم و خواستم حرف بزنم که رئیس گفت یه لحظه اجازه دهید صحبتم با این خانم تمام شود و رو به او ادامه داد، عقب ماندگی ذهنی و جسمی یکی از جدی‌ترین عوارض زایمان زودرس برای نوزادان است. شما و همسرتان باید هوشیار باشید کودک شما نسبت به سایر کودکان بیشتر در معرض برخی از بیماری‌ها است. نسبت به کاهش بینایی و شنوایی و رشد دندان یا به هم‌ریختگی آن‌ها بی تفاوت نباشید. کودکانی که نارس به دنیا می‌آیند بیشتر دچار مشکلات رفتاری یا روانی می‌شوند. شاید شایع‌ترین آن‌ها اختلال کمبود توجه، بیش‌فعالی و اوتیسم هستند. سر تا پا حواسم به گفتگوی آن‌ها بود که کم کم بدنم سرد و مور مور شد. پوست بدنم متورم و مو به تنم سیخ شد، چشمانم سیاهی رفت و در حال لرزیدن بودم. 

-رئیس گفت آقا حالتان خوبه؟ اشاره کرد روی صندلی کنار سالن بنشینم. چه اتفاقی افتاد‌. با اشاره رئیس یکی از کارکنان برایم یک لیوان آب‌قند آورد. مقداری از آن را نوشیدم کمی حالم بهتر شد. رو به رئیس کردم و گفتم،اوتیسم چه بیماری است؟ آیا نوزاد من هم به این‌ها که گفتید دچار می‌شود. رئیس خنده بلندی سر داد گفت، پس داستان این بود. نگران نباش با وجود این که نوزاد شما پیش از موعد بدنیا آمده ولی وزن او سه کیلو ۳۰۰گرم بود. از قاعد زیاد کم وزن نبود. فعلا هر دو سالم و سلامت هستند. الان برگ ترخیص را تحویل واحد می‌دهم. شما و مادرش باید هوشیار باشید. مراحل ترخیص را انجام و با تاکسی دربست آن‌ها را به منزل بردم.

موسیقی که همسرم دوست داشت روشن کردم. چای بهاره گیلان را روی قوری گذاشتم. وقتی نت‌ها در چایی دم کشید دو تا چایی خوش رنگ  لب‌ریز، لب‌دوز، لب‌سوز در استکان‌های کمرباریک ریختم و در کنار هم نوشیدیم.

پایان بخش اول، بیست‌و‌دوم خرداد ماه 1401

برای دسترسی به بخش دوم اینجا کلیک کنید.

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود