
آیین صبحانه
✍️عبدالرضا صداقتنیا
من آشپزخانه را صبحها دوست دارم. آیین صبحانه برایم لذتبخش است. سکوت خانه هنوز کامل شکسته نشده. نخستین نغمهها از کتری، موقع جوش آمدن و قلقل زدن، برمیخیزد. نوایی گرم و مطمئن در فضا میپیچد؛ موسیقی که از بچگی به گوشم آشناست. سفرهٔ رومیزی با نقشهای ایرانی و اصیلش چشمها را مینوازد. دستکشیدن روی آن، حس عجیبی را منتقل میکند. گویی سرانگشتانم صدای کوبش مُهرهای گل و بوتهٔ رنگی را بر پارچه میشنوند؛ ضربههایی که در دل طرح نقش و نگار ماندهاند و حالا دوباره جان گرفتهاند. وقتی پردهٔ پنجره را بالا و پایین میکنی تا نور ملایم بر گوشهای از میز بنشیند و موسیقی بیکلامی در پسزمینه آرام پخش میشود، محیط سرشار از انرژی میشود. حتی میتوان تشعشعات انرژی اطراف را دید. بوی نان تازه، داغ و برشته، چون نسیمی دلانگیز در دل خانه میپیچد و مرا بیاختیار وادار میکند تا نفس عمیق بکشم. خشخاشهای روی نان میدرخشند؛ سبوسِ پشت آن به رنگ خاک آشناست و چشمها را به رقص میآورد. زبانی که ناگهان شاعریاش گل میکند و بیپروا تحسین میکند.
سفره که پهن میشود، انگار پردهٔ نمایشی بالا میرود: پنیر لیقوان، با بافت سنتی و رنگ سپیدش، بیهیچ تظاهر، دل میرباید. نیمرویی که زردیاش چون خورشید در بشقاب میدرخشد، کنار بخار استکان چای ایرانی و لیوان شیر داغ با قهوهٔ تازهریخته، مرز میان بیداری و رؤیا را در هم میریزد. همه چیز آنجاست؛ طعم، رنگ، عطر، گرما… صبحانه نه وعدهای برای رفع گرسنگی، که ضیافتی است برای تمام حواس؛ رنگینکمانی از طعمها و رنگها. نان که در دست قرار میگیرد، نرمی و تردیاش مثل بازیگوشی کودکانه، انگشتان را قلقلک میدهد. همین که زیر دندان مینشیند، صدای «جیرجیر» دلنوازی از آن برمیخیزد. وقتی سیاهدانه با پنیر آمیخته و در دهان باز میشود، عطرش ذهن را میبرد تا جایی دور؛ شاید تا دهِ مادربزرگ. عطر آن مستکننده است.
در این ضیافت صبحگاهی، همهٔ حواس کنجکاوند، بیدار و گرسنه. وقتی نخستین لقمه به دهان میرسد، گویی سلولهای بدن چون جوجهگنجشکهایی در آشیانه، همگی دهانگشودهاند و بیتابانه فریاد میزنند: «برای من هم! برای من هم!» دهانم بیاختیار میخواهد تندتر بجود، ببلعد، اما دلم نمیگذارد؛ حیف است. این لذت نباید با شتاب آلوده شود. آدم وسوسه میشود زمان را کِش بدهد، لقمهها را آهستهتر بجود، طعمها را مزمزه کند و اجازه دهد صدای نان، بوی پنیر و گرمای چای، کمکم و آرام در وجودش بنشیند. آدم حیفش میآید زود از این فضا و آیین خارج شود.
من گرسنگی را واقعاً تجربه نکردهام—اگر روزهای خاص جبهه، آنگاه که ساعتها، حتی گاه روزها، خبری از غذا نبود را استثنا کنم. گرسنگیام دوازده تا چهارده ساعت یا کمی بیشتر، روزهٔ روزانه یا شبانه بوده است. من از گرسنگی بویی نبردهام. فقط تجربهٔ لَهلَه زدن و دهانهای باز سلولهای بدنم را بعد از یک شب گرسنگی و یکونیم ساعت ورزش صبحگاهی بهیاد دارم؛ آنجا که رنگ و طعم و تنوع صبحانه آنقدر زیاد است که ذهن فرصت ساخت شکل و شمایلی برای گرسنگی نمیکند.
پایان

دیدگاهتان را بنویسید