کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان کوتاه آدم آدم شو

آدم آدم شو

عبدالرضا صداقت‌نیا

در یک روز سرد و خاکستری اواخر پاییز، با قدم‌های سنگین وارد کلاس شدم. هوای سرد بیرون هنوز در بدنم بود و بخار نفس‌هایم در هوای کلاس محو شد. دکتر نمایشی، مردی میانسال و بالا بلند، با شانه‌های پهن و صورتی صیقلی، در جلوی کلاس ایستاده بود. شخصیت کاریزماتیک او به وضوح در نگاه نافذ و لبخند مطمئن‌ش نمایان بود. کلاس تازه شروع شده بود و صدای آرام و مطمئن او فضای کلاس را پر کرده بود‌. 

“… شاید یکی از بزرگ‌ترین رازهای جهان باشه. اما در نهایت، پاسخ به این سوال در وجود هر یک از ما نهفته.”

به ناصر که کنارم نشسته بود سقلمه‌ای زدم و با لبخند گفتم: «گوش‌‌هات بگیر الان… . هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای جیغ کلاس را پر کرد.

سه تا از دخترها مثل بچه‌های قبل از دو سالگی، با نگرانی روی نوک پنجه پا راه می‌رفتند و به سوراخ سمبه‌های کف کلاس خیره شده بودند. انگار که قرار است هر لحظه چیزی از زیر پای آن‌ها بیرون بیاید.

یکی از دانشجویان پسر، با ماهیچه‌های ورزیده و اندامی خوش‌فرم، با گام‌های محکم و سری بالا جلو آمد. چشمانش برق می‌زد و لبخندی مطمئن بر لب داشت. با صدای بلند و قاطع گفت: «چی شده؟ برید کنار تا با یه حرکت، ضربه فنی‌ش کنم.»

قبل از اینکه کسی پاسخی بدهد، ناصر جزوه‌اش را به گوشه‌ای روی زمین پرت کرد و با دستپاچگی گفت: «سوسک، سوسک، چقدر هم بزرگه!» پسر ورزیده با دیدن سوسک، چهره‌اش در هم رفت، و دست‌هایش را به سرعت روی دهانش گذاشت و با چابکی خود را عقب کشید.

از گوشه و کنار کلاس، هر کسی چیزی به سمت سوسک پرتاب کرد، اما او زبل‌تر از آن بود که به این راحتی‌ گیر بیفتد. به سرعت ناپدید شد. 

استاد از دانشجویان خواست تا سر جایشان بنشینند تا درس را ادامه دهد. اما سه تا از دخترها که شاید بلندی شاخک‌ها و آرواره‌های سوسک را از یاد نبرده بودند، حاضر نبودند از روی صندلی‌هایشان پایین بیایند. استاد با لبخند گفت: «عیب نداره، فقط به درس توجه کنید.»

دستم را بالا بردم و با اجازه استاد گفتم: «به نظرم این سوسک آمریکایی است، چون بال‌های روشن و رنگ قهوه‌ای متمایل به قرمز داره. احتمالا از بزرگترین گونه‌های سوسک است. شاید ماموره امروز کلاس ما را به هم بریزد.» با این حرف من، اقلا ده دقیقه دانشجویان درباره انواع سوسک‌ها، از سوسک آلمانی گرفته تا سوسک آشپزخانه و حمام، حرف زدند. استاد تق تق روی میز کوبید و گفت: «از بحث سوسک بیرون بیایید و حواس‌تان به کلاس باشه. با توام ناصر توضیح بده در جلسه قبل به کجا رسیدیم؟»

ناصر دست از پچ،پچ با کنار دستی‌اش برداشت و روی صندلی جابجا شد «چی استاد، منظورتان معنای زندگیه، من که نمی‌فهمم! این همه حرف، این همه صغرا کبری…، هیچ‌کدوم نگفته‌ان، معنای واقعی زندگی چیه. همه‌شون مثل پازلی نیمه‌کاره‌ان.»

پسر ورزیده که هنوز فکرش درگیر سوسک بود، بدون مقدمه گفت: «من مطمئنم سوسک همین دور و بر قایم شده و منتظر فرصته که دوباره بیاد بیرون.» یکی از دخترها که هنوز روی صندلی ایستاده بود، با صدای آروم گفت: «امیدوارم از پنجره بیرون پریده باشه.» دانشجوی دیگری اضافه کرد: «شاید زیر کمد فلزی پشت سر استاد یا زیر قرنیزهای چوبی دور کلاس قایم شده باشه.» دختر با شال آبی هم گفت: «ممکنه داخل میز فلزی استاد قایم شده باشه.»

استاد که روی صندلی پشت میزش نشسته بود، با شنیدن این حرف‌، ناخودآگاه پاهایش را بالا آورد. گویی زنبور پایش را نیش زده باشد. اما بلافاصله به خود آمد و با ژستی محکم، چند ضربه به تخته زد. صدای ضربه‌هایش در کلاس پیچید و با صدایی که طوفانی از خشم در آن موج می‌زد، فریاد زد: «ساکت! دیگه می‌خوایم رو درس تمرکز کنیم.»

صدای او مانند طوفانی در کلاس پیچید و همه دانشجویان را به سکوت واداشت. حتی دخترها هم از صندلی‌ها  پایین آمدند و سرجای خود نشستند. دانشجویان مانند پرنده‌های حواصیل خاکستری، سرها را راست نگه داشته و نگاهشان به جلو بود، اما جرات نگاه کردن به چشمان استاد را نداشتند. «»

استاد رو به پسر ورزیده گفت: «شما ادامه بده.»

-«آره، استاد، هر فیلسوف یه جواب داره، هیچ‌کدوم به درد زندگی واقعی نمی‌خوره. انگار فقط برای توی کتاب‌ها خوبن.»

دختر شال آبی در ادامه حرف‌های پسر ورزیده گفت: «همه این بحث‌ها فقط ذهن آدم رو بیشتر گیج می‌کنه. واقعاً معنای زندگی چی می‌تونه باشه؟ اصلاً اهمیتی داره؟ واقعا … .»

حرف دختر تمام نشده بود که یکی از دانشجویان از آخر کلاس پرید در حرفش گفت: «مثل اینه که بخوایم رنگی‌رو که نمی‌تونیم ببینیم، توصیف کنیم.»

در این لحظه صدای خش‌خش آرامی از گوشه کلاس به گوش رسید، مثل صدای برگ‌های خشک پاییزی بود که زیر پا خرد می‌شوند. بعد صدایی با با لحن شوخ‌طبعانه گفت: «من اینجا فقط دنبال یک جای دنج برای استراحت بودم، نه این که شماها رو بترسونم! آدم، آدم شو!»

استاد با قامتی بلند و سبیلی چخماقی در جلوی کلاس قدم می‌زد و با چشمان نافذش به دانشجویان خیره شده بود. سکوتی سنگین حکمفرما بود. همه میخ‌کوب شده بودیم. چشمانمان برق می‌زد و گونه‌هایمان گلگون شده بود.

صاحب صدا را نشناختم به ذهنم رسید شاید ناصر باشد که دوبلوری را تازه شروع کرده و در تقلید صدا مهارت دارد. قبلاً برایم تعریف کرده بود که چگونه همکلاسی‌ها و معلمین کلاس‌های دیگر را با دوستانش سرکار گذاشته بودند. خواستم خودی نشان دهم و او را لو دهم که دوباره صاحب‌صدا گفت: «آدم، آدم شو.» انگار فهمیده بود که من داشتم آدمیت را زیر پا می‌گذاشتم. این بار مطمئن شدم کار ناصر نیست، چون زیر نظرش داشتم.

صاحب‌صدا دوباره گفت: «آدم، آدم شو.» سپس با صدایی آرام و عمیق ادامه داد: «معنای زندگی… سوالی که همه‌تون رو به این کلاس کشونده، ولی هنوز هیچ‌کدومتون جوابی براش پیدا نکردین.»

دانشجویان سر و پا به گوش بودند.

صدا ادامه داد:  «تا حالا به این فکر کردین که شاید این سوال اشتباه باشه.» در سکوتی سنگین، دانشجویان به یکدیگر نگاه کردند، برخی با تعجب و برخی با کنجکاوی.

یکی از دانشجوها با تردید پرسید: “منظورتون چیه؟” صدا ادامه داد: “شاید به جای اینکه بپرسیم ‘معنای زندگی چیه؟’ باید بپرسیم ‘چطور می‌تونیم زندگی‌مون رو معنادار کنیم؟ شاید جواب تو خودمون و تو کارها و انتخاب‌هامون باشه.”

دانشجویان با تعجب به حرف‌های او گوش دادند. شاید دنبال منشاء صدا بودند شاید هم در دل خود به این فکر می‌کردند که چگونه می‌توانند زندگی‌شان را معنادارتر کنند. 

صدای او مانند زمزمه‌ای نرم و آرام بود که از اعماق وجودش برمی‌خاست.

دانشجویان با چهره‌هایی متعجب و چشمانی گشاد به یکدیگر نگاه کردند. استاد که گویا مسئله برایش روشن بود، گفت: «او خودش را معرفی کرد. او را شناختید؟ او جناب سوسک است.»

پچ‌پچ و همهمه‌ای بین دانشجویان درگرفت؛ باورپذیر نبود که سوسک حرف بزند.

یکی از دانشجویان با تعجب گفت: «چی؟! این سوسکه داره حرف می‌زنه! من خوابم یا دیوونه شدم؟!»

دانشجوی  ورزیده با حیرت سرش را در کلاس چرخاند و با صدایی لرزان و ناباورانه گفت: «این… این واقعاً داره حرف می‌زنه؟ چطور ممکنه؟!»

سوسک گفت: «بله، صحبت کردن را بلدم. اما بیش‌تر از آن، گوش دادن را بلدم.»

با نگاه معنی‌دار استاد، همه ماست‌ها را کیسه کردند و ساکت شدند. 

ناصر در گوشم گفت: «فکر کنم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشه، عجب! حالا سوسک‌ها، فیلسوف شده‌ان؟ غلط نکنم صدا از پشت سر استاد می‌آد.»

سوسک دوباره گفت: «آدم، آدم شو.» و سپس ادامه داد:

«آره، من حرف می‌زنم. شاید  تعجب‌تان از شنیدن صدای من، همان دلیلی باشه که نتونسته‌ای معنای زندگی را درک کنید.”

دانشجویان مات و مبهوت به حرف‌های او گوش می‌دادند. او انگار همه چیز را می‌دانست.

ادامه داد: “آدما همیشه به دنبال چیزی فراتر از زندگی روزمره‌ان. اما شاید پاسخ ساده‌تر از آن چیزی باشه که فکر می‌کنی.”

حرف‌هایش عجیب بود، اما جوری می‌گفت که نمی‌شد نادیده گرفت.

ادامه داد: “شاید پاسخ در همان لحظات ساده‌ای باشه که هر روز از کنارشان بی‌تفاوت می‌گذری.»

وقتی او صحبت می‌کرد، همه به آرامی گوش می‌دادند، گویی که صدایش آرامش‌بخش‌ترین موسیقی جهان بود.

من با کنجکاوی، کمی به سمت ناصر خم شدم و گفتم:  

«یعنی چی؟ می‌خواد بگه معنای زندگی آنقدر ساده، که ما نمی‌بینیمش؟ بابا داره چرند میگه»

انگار حرف من را شنیده باشد ادامه داد:

«شما آدم‌ها همیشه دنبال جوابای پیچیده‌اید. ولی شاید زندگی خودش پاسخ باشه. همین لحظات ساده‌ای که از کنارش رد می‌می‌شیم، مثل همین لحظه، که من با شما صحبت می‌کنم.»

ناصر پرسید: «یعنی زندگی بی‌معنیه؟ همه این سوالا و فلسفه‌ها فقط بازی ذهنی‌ان؟»

من از کوره در رفتم و با صدای بلند گفتم: «ما درس داریم، از جان ما چی می‌خواهی؟ اول آمدی و کلاس را به هم ریختی، حالا هم ادای فیلسوف‌ها را درمی‌آری.» 

او پاسخ داد: 

«خودتان کلاس را به هم ریختید مگر شما تنها موجودات عالم‌اید؟ من از کناری در حال رد شدن بودم. شما با وزن ۶۰ و ۷۰ کیلویی دنبال له کردن جثه نحیف و کوچک چند سوتی من بودید.»

همه کلاس در سکوت فرو رفته بود. من که دچار لکنت زبان شده بودم، با تته‌پته گفتم: «اینجا دانشگاه است و ما در کلاس درسیم. طبق مقررات باید این درس را پاس کنیم.»

استاد که آخر کلاس ایستاده بود و با دستش سبیل چخماقی خود را می‌پیچاند گفت: «همه در بحث شرکت کنید.» گویا موضوع سوسک فراموش شده بود.

سوسک ادامه داد:

«در پاسخ به ناصر باید بگویم نه دقیقاً. این پرسش‌ها بخشی از سفر شماست، اما گاهی در جستجوی پاسخ‌های بزرگ، لحظات کوچک را فراموش می‌کنید. زندگی همین لحظات است، مثل حالا که در کلاس فلسفه با من صحبت می‌کنید.»

یکی از دانشجویان پرسید:

«پس می‌گی که معنای زندگی در لحظه‌هاست؟ نه در چیزی فراتر یا دست‌نیافتنی؟»

دانشجوی دیگری با خنده گفت:  

«شاید واقعاً داریم زیادی سختش می‌کنیم. شاید معنای زندگی همینه که فقط توش باشیم، نه اینکه دائم دنبالش بگردیم.»

سوسک با صدایی که از عمق وجودش برمی‌آمد و هر کلمه‌اش پر از احساس بود، ادامه داد:

«شاید معنای زندگی در دیدن یک دوست، در لمس گرمای یک فنجان چای در روز سرد، یا حتی در صدای باران پشت پنجره کلاس پنهان شده باشه. نباید آن را پیدا کنید، باید اونو را حس کنید و بپذیرید.»

کلاس برای لحظه‌ای ساکت ساکت شد. صدای آرام قطرات باران از پنجره‌ کلاس به گوش می‌رسد، فضا سرشار از آرامش است. همه به یکدیگر نگاه می‌کنند و گویی تازه معنای سخنان سوسک را درک کرده‌اند.

در این لحظه این فکر از خاطرم گذشت که شاید یک کسی در کلاس بغلی از طریق لوله کلید برق دارد این صدا را در می‌آورد. از استاد اجازه گرفتم و خواستم از کلاس بیرون روم. 

استاد گفت: «خیر! آروم بگیر عزیزم. چند دقیقه دیگر بیشتر نمانده.»

مطمئن شدم هر چه هست در کلاس کناری است.

یکی از دخترها با نگاهی به بیرون از پنجره زمزمه کرد:

«همیشه فکر می‌کردم یه جواب بزرگ منتظرمونه. ولی شاید جواب همیشه همین نزدیکیه، درست جلوی چشمای خودمون.»

نمی‌توانستم آرام بگیرم. دوباره از استاد اجازه گرفتم و با عجله از کلاس بیرون رفتم. با دست‌پاچگی به در کلاس بغلی کوفتم و آن را باز کردم و با صدای بلند گفتم: “دستتان را رو کردم!” ناگهان شصت جفت چشم، همراه با چشمان مدرس، به من خیره شدند. وقتی به خودم آمدم، فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام. با شرمندگی عذرخواهی کردم و سرافکنده به کلاس برگشتم.

استاد که انگار به نیت من پی برده بود، با نگاهی از گوشه چشم به من خیره شد و چهره‌ در هم کشید.

سوسک با صدایی مانند نسیمی ملایم، که از میان درختان عبور می‌کرد ادامه داد:

«معنای زندگی را در خود زندگی جستجو کنید. نه در کتاب‌ها، نه در فلسفه‌های پیچیده. زندگی خودش معلم شماست. و حالا… » صدا آرام آرام کم، کم شد.

با محو شدن صدا، دانشجویان در سکوت به فکر فرو رفتند. صدای باران همچنان حس تازه‌ای به کلاس می‌داد.

من مانند افراد هالو ساکت و آرام در جای خود نشستم. کمی از وقت پایان کلاس گذشته بود. چشمانم ناخودآگاه به کمد پشت سر استاد خیره و ثابت ماند. استاد گفت: “امیدوارم کلاس امروز، توانسته باشه تلنگری به ذهن شما زده باشه.”

مهرماه 1403

                                                   پایان

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود