کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستانک هق هق / امیر و پنج حس جادویی

داستانک هق هق / امیر و پنج حس جادویی

«امیر و پنج حس جادویی» 🌟

《عبدالرضا صداقت‌نیا》

امیر کوچولو از خواب پرید. خانه خالی بود؛ نه بوی صبحانه‌ای، نه صدای قدم‌های مامان… فقط صدای تیک‌تاک آرام ساعت.

موهای امیر کوچولو مثل پرهای جوجه‌تیغی سیخ‌سیخ شده بود. چشم‌هایش را مالید و گوش داد… خانه ساکتِ ساکت بود. دل کوچکش فرو ریخت. انگار چیزی توی گلویش گیر کرده باشد. آرام و با صدایی لرزان گفت:

ـ مامان… مامان؟!

اما هیچ‌کس جواب نداد.

امیر از تخت پایین آمد. پای برهنه‌اش به زمین سرد خورد و تنش لرزید. از اتاق به هال سرک کشید. هیچ‌جا خبری نبود. پرده‌ها آرام تکان می‌خوردند و نور کم‌جان خورشید توی اتاق می‌تابید.

ـ مامان؟ کجایی؟

باز هم سکوت. فقط صدای کلاغی از دور دست به گوش می‌رسید.

اشک‌هایش آرام روی گونه‌اش لغزیدند. زیر لب غر زد:

ـ مامانی بد… مامانی بد…

صدایش در گلو شکست و هق‌هقش بلندتر شد. چشم‌هایش را بست، دست‌هایش را محکم جلوی صورتش گذاشت و با تمام قدرت فریاد زد:

ـ مامان! مامان!

ولی باز هم هیچ‌کس جواب نداد.

اشک‌هایش مثل دانه‌های باران فرو می‌ریختند. همان‌جا وسط اتاق نشست. دلش می‌خواست مامان بیاید، بغلش کند و بگوید: «نترس عزیزم، من اینجام.»

خانه اما هنوز بی‌صدا بود…

او به درِ دستشویی رفت و چند بار با مشت‌های کوچکش کوبید. در آرام باز شد… اما کسی آنجا نبود. هق‌هق‌هایش دوباره بالا گرفت. دستانش را دوباره روی صورتش گذاشت و گفت:

ـ مامان… مامان!

هر بار فکر می‌کرد اگر خیلی محکم چشم‌هایش را ببندد و آرزو کند، مامان ناگهان ظاهر می‌شود. ولی هر بار که چشم باز می‌کرد، فقط دیوار سفید بود و سکوت.

شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت و دست‌هایش مشت شده بودند. هر بار که فریاد می‌زد، صدایش مثل موجی نرم در خانه می‌پیچید، ولی کسی پاسخش را نمی‌داد.

چند بار نگاهش به اسباب‌بازی‌ها افتاد، ولی حوصله‌ی هیچ‌کدام را نداشت. دلش فقط یک چیز می‌خواست: دستی گرم که موهایش را نوازش کند.

اشک و آب‌بینی از چهره‌اش سرازیر بود. بی‌قرار، این‌سو و آن‌سو می‌چرخید. نوار خیس از کنار لب‌هایش لغزید و به ناگاه به دهانش رسید. بی‌اختیار آن را مکید؛ مزه‌ای شور و تلخ روی زبانش نشست. بدش آمد و تف کرد، اما رشته‌های چسبنده هنوز به زبانش چسبیده بودند. سرش را به چپ و راست تکان داد و با صدای خس‌خس‌دار، «پفففف… پفففف…» آب دهانش را بیرون فوت می‌کرد.

امیر کوسن روی مبل را بغل کرد و تظاهر کرد که مامان است. اشک چشم‌هایش بیشتر شد، چون بالش سرد بود و هیچ بویی از آغوش مادر نداشت.

امیر وقتی نگاهش به کتاب‌های قصه روی میز افتاد با خودش فکر می‌کرد اگر مامان برنگردد، چه کسی برایش قصه‌ی شب بخواند؟ دلش تنگ شده بود برای صدای آرام مادر که همیشه آخر هر قصه می‌گفت: “حالا بخواب قشنگم.»

چشم‌های امیر کوچولو، که همه چیز را می‌دیدند، نگران شدند و فکری به سرشان زد: «باید کاری کنیم تا او آرام بشه.»

گوش‌ها صدای هق‌هق و ناله‌هایش را شنیدند و ریتمی آهسته گرفتند، انگار که با هر هق، اوضاع کمی سبک‌تر شود.

دست‌های کوچک، خودش را نوازش کردند و کمی تکان دادند تا امیر حس کند تنها نیست.

دماغش بویی آشنا، همان عطری که همیشه مادرش می‌زد، دریافت و یاد لحظه‌های خوش گذشته افتاد.

دهان، هنوز تلخی اشک را روی زبان حس می‌کرد، اما کم‌کم آماده شد چند کلمه آرام‌بخش زمزمه کند.

چشم، گوش، دست، دماغ و دهان با هم تصمیم گرفتند او را سرگرم کنند. امیر کوچولو حس کرد تنها نیست و دلش کمی سبک شد.

سرش را پایین انداخت. اشک‌ها هنوز گوشه‌ی چشمش برق می‌زدند. با چشم‌های نیمه‌خیس به دیوار روبه‌رو نگاه کرد؛ نور خورشید از پنجره می‌تابید و روی دیوار می‌رقصید، مثل هزار پروانه‌ی زرد. ناگهان نگاهش به جوجه‌گنجشکی افتاد که پشت پنجره گیر کرده بود.

جوجه‌گنجشک توجه امیر را به خود جلب کرد. هاج و واج زل زد و صدای گریه و فریاد از یادش رفت. فقط فین‌فین می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد. دوان‌دوان به سمت جوجه رفت و تلاش کرد او را بگیرد. جوجه کمی بالاتر از انگشتانش پر می‌زد و از این‌طرف به آن‌طرف می‌پرید. هر بار که امیر نزدیک می‌شد، جوجه با پرشی کوتاه به طرف دیگر پنجره می‌رفت.

این بازی کوتاه چند بار تکرار شد و هر دو کم‌کم خسته شدند. امیر سرش را برگرداند تا با آستینش آب بینی‌اش را پاک کند. جوجه‌گنجشک دیگر آنجا نبود. کمی این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کرد، اما خبری از او نبود. دوباره هق‌هق گریه‌اش بلند شد.

چشم اشاره به گوش کرد و گفت: «آهای! تو که خوب می‌تونی بشنوی، حالا نوبت توئه!»

گوش‌ها آرام و با دقت، صدای هق‌هق امیر را شنیدند. بعد، در همان حال، صداهای دیگری هم پیدا کردند: وزش باد روی پرده‌ها، بق‌بقوی چند کبوتر روی لبه‌ی بالکن.

این صداها مثل موسیقی کوچکی شدند که آرام‌آرام دل امیر را قلقلک می‌دادند و حواسش را پرت می‌کردند. هر بار که هق‌هق می‌کرد، گوش‌ها کمی صدای نسیم و پرندگان را بلندتر می‌کردند و صدای گریه امیر آرام‌تر می‌شد، مثل کسی که با ملایمت سروصدای ناراحتی را پایین می‌آورد.

امیر چند لحظه مکث کرد، گوش‌هایش را تیز کرد و بق‌بقو را شنید. لبخندی کوچک روی لبش نشست و نفسش کمی آرام شد. دوباره فین‌فین کرد، اما حالا هق‌هق مثل قبل بلند نبود. گوش‌ها با دقت به ریتم نفس‌های او گوش سپردند و آرام‌آرام امیر را با خودشان همراه کردند تا کمی از تنهایی بیرون بیاید.

گوش جلو آمد. لاله‌اش را تکان داد و صدای اطراف را بهتر شنید. از میان هق‌هق امیر، خش‌خش پرهای جوجه‌گنجشک روی دیوار و زمین را هم دریافت.

امیر که توجهش جلب شده بود، بازوهایش را از روی چشم‌هایش برداشت. هق‌هق کم‌کم فرو نشست. با دقت دنبال صدا گشت و زیر کاناپه، جوجه‌گنجشک را پیدا کرد. سعی کرد او را بگیرد. یکی از پاهای جوجه‌گنجشک در سوراخ پرده‌توری گیر کرده بود و با پر زدن شدید، چند پرش کنده شد.

امیر با شوق و هیجان جوجه را برداشت، اما دست‌های کوچک و پرهیجانش به هم فشرده شدند. جوجه زیر دستانش لول می‌خورد. قلب امیر با نگرانی و شوق تند می‌زد. نفسش را حبس کرد تا آرام باشد و جوجه احساس راحتی کند، اما جوجه نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

در این هنگام دست‌ها فریاد زدند: «یکی یه کاری بکنه! این بچه داره جوجه رو له می‌کنه!»

دهان، که تا آن موقع بسته بود، باز شد. یکی از پرهای نازک جوجه در هوا معلق شد و روی زبان او نشست. پسرک چند بار دهانش را باز و بسته و مزه‌مزه کرد. مزه‌ای بد و چندش‌آور حس کرد، دلش می‌خواست بالا بیاورد. جوجه‌گنجشک را رها کرد و با پشت دست زبانش را تمیز می‌کرد. مرتب تف می‌انداخت، آب دهانش راه افتاده بود و تی‌شرتش خیس شده بود. بی‌قرار به این‌سو و آن‌سو می‌رفت. کم‌کم به گریه افتاد و جیغ و دادش بلند شد.

دهان صدا زد: «یکی یه کاری بکنه! دوباره بچه داره گریه می‌کنه!»

دماغ نفسی تازه کشید و وارد ماجرا شد. شروع کرد به بو کشیدن: بوی ترشی، بوی غوره، بوی غذای شب‌مانده، بوی شوید و نعنا… حتی بوهای دیگری که نامعلوم و نامحسوس بودند روی نوک پره‌های دماغش می‌رقصیدند. دماغ با خودش زمزمه کرد:

ـ کدومش می‌تونه دل این پسر کوچولو رو آروم کنه؟”

 امیر، که هنوز هق‌هق می‌کرد، سرش را میان بازوهایش گذاشت و پیشانی‌اش را روی چادر نماز مادر فشرد. بوی آشنا و مطمئن مادر، مثل نسیم گرمی که از یک پنجره باز می‌وزد، آرامش را در وجودش جاری کرد. نفس‌هایش منظم شد، بدنش آرام گرفت و به خواب نرم و عمیقی فرو رفت.

پایان

ویرایش اول سی خرداد ماه ۱۴۰۲

ویرایش دوم سی مرداد ماه ۱۴۰۴

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود