کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

دوغ، بوق دروغ

دوغ، بوق دروغ

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

آخرین کلاس نوبت امروز برگزار نشد از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم طبق عادت به مغازه حاجی فردوس سر زدم. او پیرمردی هیکل نحیف، میان بالا با موهای جو گندمی و صورت مهربانی بود. با این که مغازه او وسعت بلندی داشت ولی فقط چند تا از ردیف قفسه‌ها پر بود.

و نمی‌توانستی بیشتر از سه قلم جنس در آن پیدا کنی. حاجی سرگرم تحویل و حساب و کتاب اجناس و شمردن پول مشتری بود. آن مرد اطراف خود را پایید و دور از چشم پیرمرد یه شیشه عسل از قفسه برداشت و در کیسه‌اش گذاشت و گفت حاجی ببین این جوان چی می‌خواد او را راه بینداز بره معطل نماند. حاجی که از همه چیز بی‌خبر بود رو به من گفت مغازه خودت است بیا داخل و هر چه می‌خواهی بردار.

من با او حال احوال کردم گفتم تعجیل ندارم و می‌خواهم کمی پیشت بمانم. مشتری که دید من حالا حالا‌ها قصد ترک آنجا را ندارم کیسه‌اش را برداشت و خدا حافظی کرد و خواست از در خارج شود من که در چارچوب در بودم موقع خارج شدن او دستم را آنطرف چارچوب گرفتم و با چشمانم آنچه باید بفهمانم فهماندم. او دوباره داخل مغازه دوری زدو ماهرانه عسل را از کیسه درآورد و گفت حاجی این عسل چند است و پولش را پرداخت کرد و رفت.

حاجی گفت این مشتری خوبی است و هر روز از من خرید می‌کند گفتم یعنی او هر روز به عسل و کشمش و خرما نیاز دارد، او گفت خدا داند ما از حال و احوال مردم بی‌خبریم. چیزی نگفتم. او گفت امشب مراسم عقد دخترم کوکب است و تو دعوتی که به مراسم بیایی. داماد جوان تحصیل کرده و خوبی است. از یک هفته پیش که آن‌ها آمده‌اند خواستکاری، و با این خانواده آشنا شده‌ایم هر چی دیده‌ایم فقط خوبی بوده. در راه‌آهن رئیس فنی است و چندین کارگر و کارمند زیر دستش کار می‌کنند.

فرد دیگری که گویا با حاجی رفاقتی دیرینه داشت و حرف‌های او را از بیرون مغازه شنیده بود وارد شد و گفت حاجی دوبار داری فضایل داماد را توی بوق کرنا می‌کنی بجای این کار برو در مورد او کندوکاو کن ببین این جوان و خانواده‌ش کی و چیه هستند مثل مشتی نبی تحقیق آبدوخیاری نکنی و دخترت را دربدر کنی. او گفت زنم و دخترم راضی هستند من هم راضی‌ام. من هم گفتم مبارک باشه. 

شب وقتی به مراسم وارد شدم متوجه شدم مهمانان کمی دعوت شده‌اند با تعریف‌های حاجی مشتاق دیدن داماد بودم از بغل دستیم پرسیدم آقا داماد کجا نشسته بخنده با لحجه یزدی گفت این داماد شبه کش تمبونه وقتی رهایش کنی درمیرهچش الان اینجا بود غیبش زد.

در همین موقع داماد با کت و شلوار به رنگ کرم از در وارد شد با او روبرو شدم خودم را معرفی و خوش و بشیی محدودی کردم و شاد باش گفتم. اضطراب وحشتناکی در چهره‌اش داشت مثل این که چیزی او را آزار می‌داد. کلمات و واژه‌ها بریده بریده و افسار گریخته و دور از تمرکز او، این حس را به ذهن متبادر می‌ساخت که انگار کاسه‌ای زیر نیم کاسه دارد. فیافه‌اش می‌گفت می‌خواهد خود را از هر کسی پنهان کند. دست‌پاچه بود. دیگر آن شب او را ندیدم.

مدت‌ها بعد روزی حاجی دنبالم فرستاد، دخترش کوکب هم در مغازه بود او در حالی که بغض در گلو داشت حرف زد من کاملا به او اعتماد کردم. ولی شایستگی از خود نشان نداد. اصلا من از دروغ بدم می‌آید وقتی دروغ بزرگ او بر من بر ملا شد ضعف بر بدنم مستولی شد و زانوانم سست گردید. آیا می‌شود یک فرد اینقدر وقیح باشد که به همدم و همراه آینده خود چنین دروغ بگوید. من او را تکیه‌گاه مطمئن خود قرارداده بودم چگونه می‌توانم دیگر به او اتکا کنم. چگونه می‌توانم کنارش امنیت و آرامش داشته باشم. عشق، احترام و اعتماد و دروغ می‌تواند با هم جمع شود. 

حاجی گفت دخترم تقصیر از من است که ملتفت کلک او نشدم. احساساتی عمل کردم و درست و درمون تحقیق نکردم و تن به این کار دادم. گناهکار اصلی منم. 

من سکوتم را شکستم و گفتم چیه، چی‌شده شفاف‌تر صحبت کن ببینم چه اتفاقی افتاده.

کوکب ادامه داد. گاهی به رفتارهایش، لحن صدا و گفتارش شک می‌کردم که چگونه ممکن است او رئیس گروهی از کارگر و کارمند باشد حتی با حرف‌های چاله میدانی‌ش هم به دانشگاه رفتنش مظنون شده بودم. تا آخرش از آنچه می‌ترسیدم به سرم آمد. همه‌اش دروغ بود. دانشگاه دروغ بود. رئیسی‌ش دروغ بود. در حالی که مانند افراد عزیز از دست داده سرش را پائین انداخته به چپ و راست می‌جنباند و دست‌هایش را بر رانش می‌زد و زمزمه می‌کرد: همه دروغ، همه دروغ، همه دروغ. لیوانی از روی یکی از قفسه‌ها برداشتم. از شیر آب پر کردم و مقداری عسل در آن ریختم. و به او دادم و گفتم. حالا که دنیا به آخر نرسیده این که او به دروغ به شما گفته به دانشگاه رفته و دارای تحصیلات عالیه است و مدیریت بخش و گروهی را دارد. این بسیار زشت و ناپسند است و شایسته نیست برای دستیابی به هدف از هر وسیله‌ای بهره برد. این ناجوانمردانه است. اما از سخن‌هایی که بر زبان راندی پیداست تا اکنون زندگی خوبی داشته‌ای و راضی بوده‌ای و دوستت دارد و تو به او علاقمندی. او یک حرکت مذمومی را انجام داده آیا باید زندگی و آینده را از بین برد. این حرکت شما کاملا بچه‌گانه است که آمده‌اید همه اسرار زندگی‌تان را جار می‌زنید. من چکاره‌ام که باید جزئیات زندگی شما را بدانم. مشاورم، کشیش‌ام، وکیلم. چرا این حرف‌ها را به من می‌زنید؟ من جوانتر از آنم که بخواهم راهنمای شما باشم. 

آشنایی من از اسرار خوب و بد شما چه گره‌ای را می‌گشاید به زندگی خودتان رحم کنید. این اتفاق آنقدر دلخراش نیست که نمایش شما زوزناک است. چطور است وقتی می‌خواهید یک قدح دوغ درست کنید آنقدر برای آن وقت می‌گذارید، ماستش ترش باشد، نعنا، پونه، گل سرخ، کشمش و چه و چه و چه به آن می‌زنید و آداب می‌گیرید ولی برای انتخاب بزرگترین سرنوشتتان بیهوده عمل می‌کنید و حتی بخود اجازه نمی‌دهید عجله نکنید چون می‌ترسید مرغ از قفس بپرد حالا زانوی غم گرفته‌اید و ننه من غریبم درآورده‌اید. برو به زندگیت برس و لذت ببر.

کیفم را برداشتم و خواستم از مغاز بیرون بیایم، او گفت آخه همه مشکل این نیست که گفتم. او را می‌خواهند از کار بیکار کنند. می‌گویند اگر تا آخر هفته مدرک دیپلم‌اش را نبرد اخراجش می‌کنند. بارها و بارها قول داده که گواهي خود را به محل کار خود تحویل دهد ولی مدرکی نداشته که بخواهد تحویل دهد. آخه او تا راهنمایی خوانده و برای کارش دیپلم می‌خواهند مگر نه اخراجش می‌کنند و خرج و مخارج زندگی‌مان به خطر می‌افتد. شما دانشجوی رشته گرافیک هستید و شنیده‌ام با نرم‌افزار فتوشاپ کار کرده‌اید می‌خواهم یه مدرک برای او طراحی کنید.

یه خنده زورکی کردم و گفتم شنیده بودم که دروغ عقیم نیست و مرتب زایش دارد ولی اکنون دارم با چشمانم این باروری را می‌بینم. چگونه به نتیجه رسیدید که این عمل دروغ نیست. از کجا معلوم این فعل، آخرین دروغ باشد و دروغ‌های دیگر در راه نباشد.

این کار علاو بر دروغ جرم است. من مهارت این کار دارم ولی مرد اینکار نیستم. دست و صورتم را زیر شیر آب شستم و کمی آب خوردم و نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم باید دبیرستان شبانه برود و درسش را تمام کند. یک گواهي موقت بگیر که در حال ادامه تحصیل است و به کارش هم ادامه دهد. کوکب گفت اتفاقا تصمیم این کار را گرفته و ثبت نام نموده و من هم مواظبت می‌کنم او تا آخر ادامه دهد ولی الان چکار کنیم که می‌خواهند اخراجش کنند. 

برای دسترسی به داستان دیگر اینجا کلیک کنید.

پایان

بیست و هفتم شهریور ماه ۱۴۰۱

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود