
مسابقه بادبادک پرانی
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
پسرک و دخترک غریبه
چو افتاده بود که در مسابقات بادبادکپرانی روستا پسرک و دخترک غریبهای ثبتنام کردهاند.
بسیم و بصیره با پدر و مادرشان دو هفته بود به خانه کنار میکنه نقل مکان کرده بودند. دور از انتظار است بتوانند در این خانه دوام بیاورند. سروصدای میکنه هر ساکنی را فراری میداد و خانه را متروکه کرده بود. میگفتند حاج ولی از روی خیرخواهی خانه را به آنها داده تا سرپناهی داشته باشند.
حاجی درس خوانده و جوان خوش هیکل و برومندی بود که فرم بدن او حکایت از ورزشکار بودن او داشت. دامداری بزرگ او بر آوازهش افزوده بود. با این که تا حال مکه نرفته بود اهالی او را حاجی صدا میزدند. میگفتند دست بخیر است.
حاجی در این اندیشه بود حالا که پدر بسیم و بصیره شغل ندارد در دامداری به او کاری دهد تا از قبل آن بتواند امرار معاش کند.
بادبادکپرانی یکی از سرگرمیها و سنتهای قديمي رایج و محبوب مردم روستا بود که همگام با رقابت و مبارزه طلبی هر ساله موسم پاییز برپا میشد.
همزمان مسابقات دانشآموزان زیر نظر دهیاری و معلمین با ثبتنام قبلی به صورت رسمی برگزار میشد.
حاجیدر راهاندازهای جشن و تهیه هدایای مسابقه دست به جیب و فعال بود و یکی از سه داور اصلی به شمار میآمد.
اسد از دانشآموزان روستا بود که از مدتها پیش ثبتنام کرده بود. و میخواست جایزه اول را از آن خود کند. از وقتی خبر ثبت نام پسرک و دخترک تازه وارد را فهمیده بود با این که تا حال با آنها روبرو نشده بود و هیچ شناختی از آنها نداشت. ذهنش آرام و قرار نمیگرفت. با خودش میگفت اگر آنها تجربهشان از من بیشتر و بادبادکشان بهتر از من باشد. و نفر اول شوند دوچرخه را از دست میدهم.
اما نه من پیروز میشوم و جایزه اول را از آن خودم میکنم. من خودم را میبینم که در روستا با دوچرخهام دور میزنم. زمزمههای ذهن امانش را برده بود و چند شب بود خواب راحت نداشت. روزی کمی از شب رفته از بازی فوتبال خسته و کوفته به خانه برگشت و در حالی که روی تخت دراز کشیده بود. نفس عمیقی کشید و از حال رفت و خودش را در روستا دید که یک به یک در خانههای دوستانش را میزد و آنها را دور خودش جمع کرد و به آنها گفت:
میدانید مدتی است پسرک و دخترکی به روستای ما نقل مکان کرده و پسرک که بسیم نام دارد همراه خواهرش به عنوان کمکی در مسابقات ثبت نام نموده است. من میخواهم به کمک شما کاری کنیم که او نتواند در مسابقه شرکت کند. من میخواهم برنده اول باشم و اجازه نمیدهم او جایز اول را از آن خود کند.
یکی گفت روز مسابقه پنهانی بادبادکش را پاره کنیم. دیگری گفت دست و پای او را ببندیم و در خرابه پشت روستا بیندازیم. کوروش گفت من تفنگ بادی پدرم را روز مسابقه میآورم و بادبادک او را سوراخ میکنم. دیگری گفت میرویم با او حرف میزنیم و او را راضی میکنیم در مسابقه شرکت نکند اگر نپذیرفت به او پول میدهیم. یکی از بچههای شر روستا گفت کتک مفصلی به او بزنیم یا دست و پایش بشکنیم تا روز مسابقه نتواند از خانه بیرون بیاید. انگار شیطان در جمع آنها لانه کرده بود همه را به بیراهه کشانده بود. جو خطرناکی حاکم شده بود. اسد که کمی دلهره پیدا کرده بود گفت نمیدونم چه کاری خوبه.
نادر که تا آن موقع ساکت بود و از فرط ناراحتی مرتب موهای سرش را بالا میکشید فریاد زد:
عجب بی عقلهایی هستید. شما که تا حال برخوردی با او نداشتهاید و او را نمیشناسید و آزاری به شما نرسانده چگونه راضی میشوید به او آسیب برسانید. مگر شما وجدان ندارید. انگار خیالات برتان داشته. اسد شاید خل شدهای. مگر او مال پدرت را خورده که اینقدر کینه نسبت به او داری. چه هیزم تری بهت فروخته. اگر تو به روستای دیگر میرفتی خوشت میآمد دیگران با تو چنین برخوردی کنند.
انصافتان کجا رفته. مگه بچه شدهای؟ برو خودت را قوی کن تا مسابقه را ببری. یادتان نیست آقای مسلمی سر کلاس میگفت مراقب افکار و وراجیهای ذهن باشید چون اگر آن را مهار نکنید این وراجیهای ذهنی تبدیلبهاحساسات و احساسات تبدیل به گفتار، و گفتارتان تبدیل به رفتارتان و یه مدت که بگذرد این رفتار شخصیت شما میشه.
میخواهید سلامت او را بخاطر خودخواهی به خطر بیندازید. اصلا لذت مسابقه به رقابت است. فرض که او را از سر راه برداشتید. از کجا معلوم که بتوانی بر دیگر رقبا پیروز شوی. مثل این که دوچرخه کورت کرده. از خواب غفلت بیدار شو و سپس از روی عادت همیشگی کف دستی محکم بر سینه من زد. یه مرتبه از خواب پریدم دیدم صبح شده. وقتی به یاد میآورم چه افکار بچهگانه و ابلهانیای داشتم از خودم بدم آمد و خوشحال بودم که دوست خوبی مانند نادر دارم.
برای خلاصی از افکارم غروب آنروز با نادر به درب منزل بسیم رفتیم. خودم را معرفی و با او دست دادم. و از او دعوت کردم برای خرید بادبادک یه گشتی در روستا بزنیم. بسیم خواهرش را صدا کرد و به همراه هم راهی شدیم.
بازار دستفروشها در روستا گرم بود. به نمایش گذاشتن بادبادکهای رنگی در اندازه و طرحهای متنوع جلوههای چشم نوازی را آفریده بود. هر روز عصر مردم برای تماشا یا خرید بادبادک از خانههایش بیرون میآمدند.
یکی از مقررات بازی انتخاب یک کمکی برای شرکت کننده بود. اسد نادر همسایه و همشاگردی خود را به عنوان کمکی خود انتخاب کرده بود.
از یک هفته مانده به شروع مسابقات در کوچه پس کوچههای روستا غوغایی بود. بچهها نوجوانان، جوانان و حتی بزرگترها هم برای خرید بادبادک در بازار لول میزدند.
اسد و نادر و بسیم و بصیره برای خرید بادبادک در روستا پرسه میزدند. اسد بادبادک بزرگ به رنگ قرمز را پسندید و خواست آن را بخرد. نادر مانع شد و گفت چرا میخواهی بادبادک آماده بخیری وسایل آن را بخر خودمان میسازیم چون بابادکهای دستساز امتیاز بیشتری در مسابقه دارند. اسد گفت حرفت درست، اما این تفاوت پنج امتیاز است. در مراحل دیگر آن را جبران میکنم. حال و حوصله ندارم بادبادک دستساز بسازم.
فروشنده وسایل بادبادک دستساز را برای بسیم آماده کرد بود او دستش را توی جیب شلوارش کرد که پول توجیبی که از مدتها پیش جمع کرده بود به او بدهد. پولی در جیبش نبود. خوب که وارسی کرد متوجه شد جیب شلوارش سوراخ است و پولش افتاده است. از اسد و نادر جدا شدند و همه مسیری را که آمده بودند آهسته آهسته وارسی کردند ولی اثری از پول نبود. بسیم که مطمئن بود پول جور کردن برایش غیرممکن است. گفت نمیتونیم در مسابقه باشیم. خواهرش گفت به خودت پشیمونی راهنده یه راهی مییابیم و راهی خانه شدند.
روز مسابقه
روز جمعه اول پاییز همینکه آفتاب خودی نشان داد مردم روی بامها پیدایشان شده بود و گویا مبارزه میطلبیدند. حضور اهالی روی پشت بامها و رقابتهای دو نفره و چند نفره بین مردم جلوههای زیبایی را پدید آورده بود.
در بالای تپه مشرف به روستا چند تا میز قرار داشت. که روی آنها پارچههای یک رنگی کشیده شده بود. پرپایی چند پرچم فضا را رسمیتر کرده بود.
دو ساعت از ظهر گذشته بود که آقای احمدی معلم ورزش با بلندگوی دستی از ثبت نام شدگان خواست در یک صف قرار گیرند و برای امتیاز دهی اولیه یکی یکی جلو بیایند.
نادر با این که اول صف بود وقتی متوجه شد بسیم و خواهرش چند نفر عقبتر در صف هستد به عقب آمد و گفت خیال میکردم پولت را که گم کردی دیگر در مسابقه شرکت نمیکنی. چطور پول جور کردی؟ او گفت:
قصهاش طول دارد. خیال انصراف داشتم. آبجیم قبول نکرد و گفت بیایم با اضافه وسایل، بادبادک بسازیم. برای نخ هم یه راهی مییابیم. وقتی ساخت بادبادک پایان شد دیگر ندانستیم چهکار بکنیم. پدر نداشت کار. و توی خوراکمان بماند. پیشامد رخداد توی جیب کیف آبجی مقداری پول عیان شد. قبلا چیزی عیان نشده بود. توانستیم نخ خریداری کنیم و امروز در مسابقه شرکت کنیم.
یکی یکی ثبتنامیها پشت میز داوران قرار میگرفتند و امتیازات نوع بادبادک، نقاشی و پیام روی بادبادک و تعداد منگولهها را میگرفتند.
نقاشی گیاه روییده در کف دست و پیام زمین پاک و تعداد زیاد گوشوارههای بادبادک اسد نگاهها را به سوی خود برده بود و تحسین داوران را به همراه داشت و توانست حداکثر امتیاز این دو ملاک ارزیابی را جذب کند. هر چند او بخاطر دستساز نبودن بادبادک نتوانست امتیاز کامل این ملاک را بیاورد ولی به نظر میرسد با اضافه کردن دستی گوشوارهها این کاستی را جبران کرده است.
وقتی بسیم و بصیره روبروی داوران قرار گرفتند میشد فهمید کمی مضطرب هستند. بادبادک آنها رنگ و لعابی نداشت با چوب و کاغذ پهن امتحانی ساخته شده بود. نقاشی سیاه قلم کبوتر شاخه زیتون به منقار و نوشته کنار آن صلح بسازیم. داوران را تحت تاثیر قرار داده بود. حاجی از پشت میز بلند شد با بسیم دست داد و دستی روی سر خواهر کوچک او کشید گفت پیام تو جهانی است. من آرزو میکنم بزودی صلح و آرامش به کشور شما برگردد.
بسیم با این که نتوانسته بود تمام امتیاز گوشوارههای بادبادک را بگیرد ولی تا این مرحله امتیازاتش با اسد مساوی بود.
با سوت یکی از داوران و شروع مسابقه همه بادبادكها بر فراز آسمان به نمایش درآمدند. منشیها و داوران در تکاپو بودند تا مدت پرواز، زمان به پرواز در آوردن، ارتفاع پرواز و انجام حرکات نمایشی بادبادکها در هوا را ثبت کنند.
رقص بادبادکها در فضا جو دلانگیزی در روستا ایجاد کرده بود.
بادبادک اسد و بسیم شانه به شانه هم اوج میگرفتند و با شل و سفت کردن و کشیدن لحظهای نخ، نمایشهای زیبایی را خلق میکردند. یکی از منشیها که از حرکات نمایشی بسیم تعجب کرده بود به خواهرش که نقش کمکی را داشت نزدیک شد و گفت از کجا این حرکات نمایشی را یادگرفتهاید این کار شما اتفاقی نیست.۱ او گفت گودیپرانی از بازیهای سنتی بلاد منه و تبار من آن دوست میداشت. آنها توانستند از مدت زمان به پرواز درآوردن و حرکات نمایشی امتیاز خوبی را بدست آورند.
نخ بادبادک بسیم در حالی به آخر رسید که زمان پرواز بابادکها رو به پایان بود و یه قد مانده بود به بادبادک او برسد. با کمی جابجایی خود را روی تکه سنگی رساند و تلاش کرد روی پنچههای خود بایستد. الان بادبادکها در ارتفاع مساوی پرواز میکردند چشمها به این دو بادبادک دوخته شده بود.
بسیم از این که بتواند وضعیت را به نفع خودش تغییر دهد ناامید بود. که خواهرش از او خواست یه لحظه بنشیند و روی کول او سوار شد و نخ بادبادک را در دست گرفت. لحظهای طول نکشید که بادبادک ارتفاع گرفت اسد حول شده بود و هر چه تلاش میکرد انگار بادبادک قصد نداشت بالاتر رود. داوران در حال شمارش معکوس برای مشخص کردن نفرات اول و دوم بودند مثل این که مطمئن شده بودند که بسیم نفر اول است. در یک لحظه وضعیت هوا دگرگون شد و قطرات پراکنده باران شرایط را تغییر داد. بادبادک کاغذی سنگین شد و ارتفاع کم کرد و بی تعادل شد. ولی بادبادک اسد توانست ثبات خود را حفظ کند و جایزه اول مسابقه را از آن خود کند.
برای دسترسی به داستان دیگر اینجا کلیک کنید.
پایان
دوم مردادماه ۱۴۰۱

دیدگاه ها (1)
مریم رضوانی نیامی گوید:
7 خرداد 1403 در 10:36 ب.ظخیلی زیبا بود لذت بردم