کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

آرزوی سایه

داستان آرزوی سایه

✍️عبدالرضا صداقت‌نیا

صبح بود، اما نه خیلی زود. مه غلیظی مثل پتوی سفید روی قفس‌های باغ‌وحش پهن شده بود.

سایه، زرافه‌ی چهار ساله، پوزه‌اش را به میله‌های سرد تکیه داده بود و به بچه‌هایی که با سر و صدا نگاهش می‌کردند، خیره شده بود.

یکی از پسرها، که کلاهش را کج روی سر گذاشته بود، خندید و گفت:

«بچه‌ها نگاه کنید! جرثقیل زنده!»

همه‌ی بچه‌ها قاه‌قاه خندیدند.

دختری با موهای بافته جلو آمد، گوشی‌اش را بالا گرفت و گفت:

«بیایید با چراغ تیر برق سلفی بگیریم!»

پسرکی عینکی که عقب ایستاده بود، گفت:

«هوا اون بالا چطوره خانم زرافه؟ می‌تونی ابرها رو لمس کنی؟»

فیل، که در قفس کناری بود، گوش‌هایش را تکان داد و خرطومش را بالا برد. ناگهان زوزه‌ی بلندی کشید.

بچه‌ها ترسیدند و چند قدم عقب رفتند.

فیل با خودش گفت:

«باز هم شروع شد… چرا این کوچولوها فکر می‌کنند گردن دراز یعنی خنده‌دار بودن؟»

سایه، آهی کشید و گفت:

«کاش فقط یک روز هیچ‌کس منو نمی‌دید…»

در همان لحظه، باد عجیبی وزید. برگ‌های درخت بالای قفس خش‌خش کردند.

ناگهان نوری نقره‌ای از لابه‌لای شاخه‌ها روی پیشانی سایه افتاد.

این نور، نور خورشید نبود. هم سرد بود، هم گرم.

سایه بی‌اختیار ایستاد. حس کرد همه‌چیز دورش می‌چرخد.

گردن بلندش لرزید.

به پایین نگاه کرد.

پاهایش نبودند!

جیغ زد:

«وااای! پا ندارم!»

دوید جلوی حوض آب. خودش را ندید!

تعجب کرد.

مورچه‌ای که روی پایش راه می‌رفت، انگار روی هوا حرکت می‌کرد.

از کنار شیرها رد شد؛ کسی ندیدش.

پایش را در آب زد؛ ماهی‌ها فرار نکردند.

وسط بازی بچه‌فیل‌ها دوید؛ کسی چیزی نگفت.

حتی وارد لانه‌ی زنبورها شد و مقداری عسل خورد؛ اما هیچ زنبوری نیشش نزد!

سایه خوشحال شد. شیطنتش گل کرد.

گردن بلندش را داخل قفس میمون‌ها کرد.

موزها به پرواز درآمدند!

میمون‌ها جیغ کشیدند و با تعجب به هم نگاه کردند.

سایه خندید و موزها را خورد.

وقتی شیرها دیدند کاسه‌ی شیرشان خالی شده، شیر نر غرید و خودش را به قفس کوبید.

سایه یادش آمد همیشه در باغ‌وحش صدایی در بلندگو پخش می‌شد:

«لطفاً به زرافه غذا و هله‌هوله ندهید!»

حالا وقت شیطنت بود!

یواش‌یواش سرش را وارد دفتر باغ‌وحش کرد. کسی آنجا نبود.

کاغذها را به زمین ریخت.

کمد پرونده‌ها را با پوزه‌اش انداخت.

میکروفن بلندگو را پرت کرد.

بعد، آرام از باغ‌وحش بیرون رفت.

کنار باغ‌وحش، یک پارک بازی بزرگ بود.

سایه همیشه آرزو داشت به آنجا برود.

پاورچین پاورچین جلو رفت، از کنار مأمور عبور کرد و سوار چرخ‌وفلک شد.

تاب خورد و تاب خورد.

چشم‌هایش را بست و از باد روی صورت نامرئیش لذت برد.

سایه تا نزدیک‌های صبح بازی کرد.

اما کم‌کم دلش گرفت.

تنهایی خسته‌اش کرد.

هیچ‌کس او را نمی‌دید.

هیچ‌کس با او حرف نمی‌زد.

سایه پیش خودش گفت:

«فکر می‌کردم نامرئی شدن آرزومه، ولی حالا می‌فهمم بدترین حس دنیاست که کسی تو رو نبینه.»

دلش برای فیل پیر تنگ شد.

برای خنده‌ی شیرهای کوچولو.

حتی برای نگهبانی که همیشه با بی‌حوصلگی به او نگاه می‌کرد!

آرام گفت:

«کاش دوباره دیده بشم… حتی فقط برای یک لحظه.»

 

سایه آرام آرام قدم می‌زد.

سرش را پایین انداخته بود و گردن بلندش مثل شاخه‌ی شکسته‌ی یک درخت، خم شده بود.

هر قدم که برمی‌داشت، صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پاهای نامرئیش بلند می‌شد.

دلش گرفته بود، انگار چیزی سنگین توی سینه‌اش آویزان شده بود.

حتی بادِ خنک سحرگاهی هم نمی‌توانست دلش را خوش کند.

باغ‌وحش از دور پیدا شد؛ ساکت و خواب‌آلود.

سایه ایستاد، نگاهی به آسمان خاکستری انداخت، بعد با آهی بلند دوباره به راه افتاد…

برگشت، با دلی پر از دلتنگی.

کنار درخت خشک همیشگی ایستاد.

چشم‌هایش را بست و آرزو کرد به حال اولش برگردد.

خورشید که بالا آمد، نگهبان از کنار قفس رد شد.

لحظه‌ای ایستاد.

به قفس نگاه کرد و گفت:

«عجیبه… بوی سایه میاد!»

و بعد رفت.

سایه هنوز آنجا بود… یا شاید نبود.

شاید گردن بلندش در مه صبحگاهی پنهان شده باشد.

شاید هم همه‌ی این‌ها فقط یک خیال بود.

 

پایان

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود