کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان سوسک

داستان سوسک – لحظه‌های ناپیدا

 

✍عبدالرضا صداقت‌نیا

دانشجوی یک دانشگاه‌ خوش‌نام بودم. در یک روز سرد و خاکستریِ اواخر پاییز، با عجله وارد کلاس شدم. هنوز سرمای بیرون در تنم مانده بود و بخار نفس‌هایم در هوای کلاس محو می‌شد. صدای قطرات باران که به پنجره می‌خورد، با لحن آرام استاد در هم آمیخته بود:

«… شاید این بزرگ‌ترین راز دنیا باشه. رازی که همه دنبالش می‌گردن، بی‌آن‌که حتی بدونن چیه؟ ولی عجیبه، جوابش همیشه همین‌جاست، توی خودمون، توی سکوت قلبمون. شاید فقط کافیه یه لحظه، دوروبرمان را ببینیم. خوب گوش بدیم شاید اون‌ را پیداش کنیم.»

روی صندلی نشستم. شال‌گردن و کلاهم را برداشتم و سریع شروع کردم به پاک کردن بخار عینک‌ام. ناصر کنارم بود. سقلمه‌ای به بازویش زدم و با لبخند گفتم:

— «گوش‌هات رو بگیر، الان…»

حرفم هنوز تمام نشده بود که صدای جیغ، کلاس را پر کرد. سه نفر از دخترها، مثل بچه‌های دوساله که روی زمین خرده‌شیشه دیده باشند، با نگرانی روی نوک پنجه راه می‌رفتند و به سوراخ‌ سمبه‌های کف کلاس خیره شده بودند. انگار که قرار بود هر لحظه چیزی از زیر پایشان بیرون بزند. یکی از پسرها، که آستین تنگ تی‌شرتش به سختی دور بازوان ورقلمبیده‌اش جا گرفته بود. جلو آمد و با صدای بلند گفت:

— «کیه! چیه!… چی شده؟ برید کنار تا با یه حرکت، ضربه‌فنی‌ش کنم!»

قبل از اینکه کسی پاسخی بدهد، ناصر کتابش را با هول و ولا روی زمین پرت کرد و گفت:

— «سوسک! سوسک! چقدر هم بزرگه!»

پسر ورزیده، تا چشمش به سوسک افتاد، چهره‌اش در هم رفت. بعد، انگار که دشمن قدیمی‌اش را دیده باشد، رو برگرداند و دستش را روی دهانش گذاشت با چابکی خودش را عقب کشید. از گوشه و کنار کلاس، هر کسی چیزی به سمت سوسک پرتاب کرد. اما او زبل‌تر از آن بود که گیر بیفتد. مثل شبحی میان پاها و صندلی‌ها ناپدید شد.

استاد دستی در هوا تکان داد و گفت:

— «بچه‌ها، بشینین. بشینین تا درس‌رو ادامه بدیم.»

اما آن سه دختر، که انگار هنوز تصویر شاخک‌های لرزان و آرواره‌های سوسک را جلوی چشمانشان می‌دیدند، حاضر نبودند از روی صندلی پایین بیایند. استاد، با لبخند، شانه بالا انداخت و گفت:

— «عیب نداره، فقط به درس توجه کنین.»

دستم را بالا بردم و گفتم:

— «به نظرم این سوسک آمریکاییه، استاد. چون بال‌های روشن و رنگ قهوه‌ای و قرمز داره. شاید یکی از گونه‌های بزرگ باشه… یا شاید هم مأمور باشه، امروز کلاس ما رو به‌هم بریزه.»

همین کافی بود تا بحث سوسک ده دقیقه‌‌ای ادامه پیدا کند. از سوسک آلمانی گرفته تا سوسک آشپزخانه و حمام و ..‌. و …

استاد با ته خودکار چند تقه به میز زد و گفت:

— «حواس‌تون به کلاس باشه. ناصر، بگو جلسه‌ی قبل به کجا رسیدیم؟»

ناصر، که در حال پچ‌پچ با کناردستی‌اش بود، خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد گفت:

— «چی، استاد؟ منظورتون معنای زندگیه؟ من نمی‌فهمم! این همه حرف، این همه صغرا و کبرا… هیچ‌کدوم نگفتن معنای واقعی زندگی چیه. همه‌شون مثل پازلی نیمه‌کاره‌ان.»

پسر ورزیده که هنوز ذهنش درگیر سوسک بود، بی‌مقدمه گفت:

— «من مطمئنم همین دوروبر قایم شده. منتظره یه فرصتیه، که دوباره بیاد بیرون.»

یکی از دخترها که هنوز روی صندلی ایستاده بود، آهسته گفت:

— «امیدوارم اون موقع که پنجره رو باز کردیم، پریده باشه بیرون.»

دانشجوی دیگری اضافه کرد:

— «شاید زیر کمد فلزی پشت سر استاد یا زیر قرنیزهای چوبی دور کلاس قایم شده باشه.»

دختر شال‌آبی گفت:

— «ممکنه داخل میز فلزی استاد باشه.»

استاد، که روی صندلی‌اش نشسته بود، با شنیدن این حرف‌ ناخودآگاه پاهایش را بالا آورد طوری که یک لحظه صندلی‌اش تکان خورد و کج شد  انگار که زنبوری نیشش زده باشد. اما بلافاصله خودش را جمع‌وجور کرد، چند ضربه به تخته زد و با نعره گفت:

— «ساکت! ساکت! دیگه به درس توجه کنید.»

صدای استاد در کلاس پیچید. همه ساکت شدند. حتی آن دخترها هم از صندلی پایین آمدند و سر جای خود نشستند. دانشجویان، مثل پرنده‌های حواصیل خاکستری، سرها را راست گرفته بودند و کسی جرات نمی‌کرد به چشمان استاد، با آن سبیل‌های چخماقی، نگاه کند.

استاد، نگاهی به پسر ورزیده انداخت گفت:

— «… شما! ادامه بده. بله با شمام.»

پسر جا خورد. لب‌هایش را تر کرد، نگاهی به استاد انداخت و گفت:

— «بله، بله، استاد… پاسخ‌های زیاد و متفاوتی وجود داره. هر صاحب نامی وابسته به زمینه فرهنگی و اعتقادی یه نظری داره، ولی هیچ‌کدوم‌شون جواب درو درمونی ندارن که واقعاً به درد زندگی روزمره بخوره. انگار فقط برای صفحات کتاب‌ها خوبن و گرفتن نمره!»

دختر شال‌آبی گفت:

— «بله استاد، من هم فکر می‌کنم، همه‌ی این بحث‌ها فقط ذهن آدم رو بیشتر گیج می‌کنه. واقعاً معنای زندگی چی می‌تونه باشه؟ اصلاً اهمیتی داره؟ واقعاً…»

او هنوز حرفش را تمام نکرده بود که یکی از دانشجوها از آخر کلاس پرید وسط صحبتش و گفت:

— «مثل این می‌مونه که بخوایم درباره‌ی رنگی حرف بزنیم که اصلاً نمی‌تونیم ببینیم!»

در گیرودار درس، صدای خش‌خشی بلند شد، انگار کسی روی برگ‌های پاییزی پا می‌گذاشت. بعد، یک صدای نازک و خش‌دار، با لرزشی عجیب گفت:

—«دنبباااللل یه ججااای ددنججج بووودممم… ننهه اااینن کککهه شششماااااارووو بترسوووننممم…»

اول فکر کردم ناصر است که تقلید صدا را خوب بلد است و قبلاً برایم تعریف کرده بود که چطور با دوستانش، معلم‌ها را سرِ کار گذاشته‌اند. خواستم بگویم که حقه‌اش لو رفته، اما دوباره صدای خش خش بلند شد. همه، نگاه‌ها به طرف صدا بود. سوسک از پشت کمد فلزی، خودش را نشان داد. بزرگ و قهوه‌ای.

یکی از دخترها جیغی کشید و دوباره روی صندلی‌اش ایستاد. پسر ورزیده کمی خودش را عقب کشید.

استاد، با لحنی آرام، گفت:

— «بچه‌ها، آروم باشین. این فقط یه سوسکه.»

همهمه و پچ پچ در کلاس پیچید، همه از روی صندلی‌ها برخاسته بودند برخی به بقل‌دستی سلقمه‌ می‌زدند و پچ پچ می‌کردند. صندلی‌ها دیگر جای خود نبودند. همه‌چیز در هم گره خورده بود صداها و نگاه‌ها ناباورانه بود. یکی از دانشجوها، با تته‌پته، گفت:

— «وا… واقعاً وایساده تو چشمامون زُل زده، مگه می‌شه؟»

اما سوسک، به جای فرار، به وسط کلاس دوید بعد ناگهان پرید روی لبه تکیه‌گاه یکی از صندلی‌ها. انگار منتظر اتفاقی بود. یکدفعه سرش را بالا آورد و به سمت ما چرخاند، گویی تک‌تک ما را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم سوسک‌ها چطور می‌بینند، اما در آن لحظه احساس کردم که او واقعاً دارد ما را نگاه می‌کند. آنقدر واقعی و ناباورانه، که انگار چیزی زنده از درون آن چشم‌های کوچک و بی‌حالتش به ما خیره شده بود به طوری که خیال کردم نفسش را بر پوستم حس می‌کنم. سکوتی سنگین حکم‌فرما بود. همه میخکوب شده بودیم. چشم‌ها برق می‌زد و گونه‌ها گل انداخته بود. در آن لحظه، تمام حواس‌ها فقط و فقط به سوسک بود و سوسک. 

سرش را کمی چرخاند. اول به سمت من. بعد به ناصر نگاه کرد. بعد به دختر شال‌آبی. یکی‌یکی، بی‌عجله، گویی از نگاه به تک‌تک ما لذت می‌برد. شاید می‌خواست بگوید معنا برای من، برای تو، برای ناصر و برای استاد، هر کدام معنای خاص خود را دارد. احساس ناخوشایندی داشتم. نه مثل وقتی که از یک سوسک چندشم شود، چیزی شبیه حسی که وقتی کسی راز درونت را بداند و فقط نگاهت کند. از هیچ‌کس صدا در نمی‌آمد گویی همه در افکار خود فرو رفته بودند. سوسک همان‌جا ایستاد. چند لحظه، شاید هم چند دقیقه. زمان سنگین بود. بعد ناگهان، آرام‌آرام به حرکت درآمد. اما نه به سمت در، نه به سمت منفذهای قرنیزهای اطراف کلاس، بی‌هیچ عجله‌ای، خزید و جلو رفت. درست به سمت جایی که ناصر نشسته بود. رفت و روی کتاب افتاده روی زمین ایستاد. کتاب باز بود. سطرها زیر نور کم کلاس کاملاً مشخص بودند. در آن لحظه، سوسک حرکت کرد. نه بی‌هدف. نه سرگردان. بلکه خط‌به‌خط، جمله‌به‌جمله، انگار که دارد می‌خواند. نفسم را در سینه حبس کردم. آنچه می‌دیدم باور کردنی نبود. سوسک، پاهای ظریفش را یکی‌یکی روی کلمات می‌گذاشت. از بالا تا پایین، از راست به چپ. مثل کسی که آرام چشمانش را روی صفحه‌ای می‌لغزاند. مثل این که دنبال جوابی می‌گشت. نمی‌توانستم پلک بزنم، انگار چشمانم سر جای خود قفل شده بود. ناخودآگاه گفتم: «یا خدا!» ناصر هم انگار نفسش را در سینه حبس کرده بود. استاد چیزی نگفت. فقط به جلو خم شده بود و با دقت نگاه می‌کرد. سوسک همین‌طور خزید، تا رسید به آخر صفحه. مکث کرد. کمی سرش را بالا آورد. شاخک‌هایش را تکان داد. انگار که چیزی را فهمیده باشد. و بعد، آهسته‌آهسته به عقب رفت. از روی کتاب پایین آمد. 

پرواز کرد به سمت پنجره. رفت به طرف قطرات باران که روی لبه‌ی پنجره جمع شده‌ بود. پاهای جلویی‌اش در آب گذاشت. بی حرکت ماند. مقداری طول کشید. بعد، سرش را به سمت ما کمی کج کرد. مثل کسی که دارد لبخند می‌زند، بعد شاخک‌هایش را تکان داد. بعد محو تماشای قطرات باران شد. باران آرام روی شیشه می‌ریخت، او فقط نگاه کرد. گویی، جواب را یافته بود. یا شاید هم جواب، از همان اول در آن‌جا بود.

استاد با لبخند گفت: «به نظر می‌آد دوست کوچک ما با طبیعت زندگی هماهنگه و از کلاس لذت می‌بره.»

نجوا و همهمه‌ای بین برخی دانشجویان پیچید. «یعنی چی؟ یه سوسک برامون بازی درآورده؟!» دیگری با لحن عصبی گفت: «قبوله، ما سر کاریم! فقط یکی به من بگه کارگردان این فیلم کیه؟!»

سوسک، بدون توجه به هیاهو اطرافش دوباره حرکت کرد. این بار به سمت میز استاد. روی آن ایستاد. شاخک‌هایش را با حرکتی آرام و هماهنگ تکان داد، بعد پاهایش را دراز کرد انگار، کش‌وقوس می‌داد. بعد روی میز چرخی زد و بال‌هایش را باز کرد. انگار که می‌خواهد آفتاب بگیرد. این‌بار استاد که با کنجکاوی نگاهش می‌کرد، گفت: «بچه‌ها، دقت کنین! انگار اصلاً برایش مهم نیست دوروبرش چه خبره. غرق در آرامشه، شاید هم داره پیامی به ما می‌رسونه!»

با این حرف استاد، سوسک به آرامی به سمت لبه‌ی میز حرکت کرد و روی یک برگه‌ی کاغذ که روی میز افتاده بود، ایستاد. روی برگه، فقط یک کلمه نوشته شده بود: «لحظه».

استاد با دیدن آن، لبخندی زد و گفت: «به نظر می‌رسه دوست کوچک ما چیزی برای گفتن داره.»

دهان‌هایمان از تعجب باز مانده بود.

سوسک، بی‌حرکت روی کلمه‌ی «لحظه» ایستاد. انگار می‌خواست چیزی را به ما نشان دهد. چند لحظه گذشت. بعد، به آرامی از روی برگه پایین آمد و به سمت جلوی کلاس رفت. همه‌مان هنوز در سکوت نگاهش می‌کردیم، انگار که انتظار داشتیم کار دیگری بکند. ناگهان بال‌هایش را باز کرد و یک آن به پرواز درآمد و از پنجره‌‌ی باز به دل باران خودش را رها کرد. انگار که اصلاً از اول آنجا نبوده. ناصر، که کنارم نشسته بود، آرام پرسید: «فکر می‌کنی واقعاً چیزی می‌خواست به ما بگه؟» همان‌طور که به درز زیر در که سوسک آمده بود خیره شده بودم شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

«شاید. یا شاید فقط دنبال جای گرمی بود تا از بارون در امان بمونه.»

ناصر خندید و گفت: «به هر حال، کلاس با حالی بود.»

این بار چشمم ناخواسته مسیر پرواز او را تعقیب کرد. باران همچنان به پنجره می‌خورد و صدای آن فضا را پر کرده بود. گویی چیزی در هوا بود که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست آن چیز چیست.        پایان

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود