
داستان تدبیر
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
باید اقرار کنم در چند شب گذشته درست نخوابیده بودم. اندیشناک روی اولین صندلی دفترکارم نشسته و غرق در افکارم بودم. چگونه میتوانم کارخانه را از به گل نشستن نجات دهم. به تازگی خوشنامی کارخانه فراگیـر شده بــود که با شرایط پیچیده و دشواری روبرو بود.
در باز بود. مسؤول دفتر کارپوشه را روی میز قرار داد و گفت هوا گرم و خفه نیست؟ خنک کننده را روشن یا پنجره را باز کنم. چون در افکارم غوطهور بودم گرما را حس نمیکردم ترجیح دادم سکوت کنم. او در حالی که پنجرهها را باز میکرد حرف میزد. جنگ کارخانه را گرفتار کرده. من مطمئن هستم شما با نگاه خردمندانهتان راه حلی برای فروش تولیدات پیدا میکنيد. و بر مشکل پیشرو فائق خواهید آمد. به خدا توکل کنید. سپس کمی بعد از خاموش ماندن گفت شما ساعت هشت یعنی پانزده دقیقه دیگر با مهندس پدرام جلسه دارید.
راًس ساعت هشت برادرم پدرام که معاونت و کلیه امور اجرایی کارخانه را به عهده داشت با تعدادی پوشه و اسناد وارد دفتر شد و پشت میز جلسه قرار گرفت و گفت:
بـرادر روزی آوازه موفقیت کـارخانه در سایـر بلاد پیچیده بود و کسب و کار ما رونق خوبی داشت ولی الان سختیها ما را محاصره کردهاند و ما نمیتوانیم بر آنها چیره شویم.
بعد پوشهای را باز و گزارشاتی را نشان داد و ادامه داد چـارهای جزء توقف تولیدات و اخراج دو سوم کـارکنان نـداریم. انبارها دیگر برای دپوی كالاها گنجایش ندارند و با بــحران پرداخت دستمزدها روبرو هستیم. به خاطر جنگ امکان ارسال کالاها به سایر سرزمینها امکانپذیر نیست. تنها راه رهایی از این شرايط اخراج کارکنان و کم کردن تولید است.
از فـلاکس فـنجـانـش را از چایی پر نمودم و او را دعوت به آرامش کردم و گفتم اخراج کارکنان دور از اخلاق انسانی است. هر کدام از آنها خانوادهای را اداره مـیکنند. اگـر اخـراج شوند معیشت آنها به خطر میافتد. وانگهی کارخانه برای تربیت این افراد هزینههای زیادی صرف کرده. و آنها را به مانند ماده خام با آموزش و تعلیمات گوناگون پرورانده و به چیره دستی رسانده است.
او گفت هر روز تعدادی از رقبا کارکنان خود را اخراج یا اعلام ورشکستگی میکنند. روزگــار آشفته و گیج کنندهای برای کارخانجات بوجود آمـده. مـا چـارهای جزء اخراج نداریم.
ادامه دادم اگر محصولات ما حرف اول را در مرزوبومهای دیــگر میزند اتفاقی نیست به خاطر دقت و تلاشهای بی وقفه این کارکنان مهارت آموخــته اسـت. اگر کـارخانه این افراد را از دست بدهد ســرمایه اصلی خود را از دست داده است. نباید راهی که دیگران رفتند طی کنیم باید چاره اندیشی کنیم.
او با لحن تندی گفت اگر کارخانه تاکنون دوام آورده به خاطر این است که مدتهاست برای سرپا نگهداشتن آن شیوههای مختلفی را بررسی و تجربه کردهایم.
با دست روی میز کوبید ادامه داد: ما مسئول زندگی و معیشت دیگران نیستیم که منافع خودمان را به خاطر آنها به خطر بیندازیم. ما باید هر چه سریعتر دو نوبت کاری را تعطیل و آنها را اخراج کنیم. آنان درک میکنند که شرایط جــنگی حکمفرماست و آمادگی پذیرش این شرایط سخت را دارند.
برآمدگی رگ گردن و برافروختگی صورت، عصبانیت او را موقع حرف زدن به خوبی آشکار میکرد.
از روی میز لیوان بلوری را از آب خنک لبریز و به او تعارف کردم. اقلا ده دقیقهای به سکوت گذشت.
در حالی که آرنجهایم را روی میز قرارداده و سرم را با دو دست گرفته بودم گفتم کارمندان و کارگران من دیگران نیستند اینان خانواده من هستند. تا زمانی که همه راههای ممکن را بررسی نکرده باشم هرگز تصمیم پایانی را نخواهم گرفت. میدانی بعد از جنگ چند سال نیاز داریم تا کارخانه را به شرایط کنونی برسانیم؟ نه من با این طرح مخالف هستم. نبض کارخانه با نفس آنها میزد. رهــا کردن آنها دور از خرد است. باید از زوایای دیگر به این دشواریها نگاه کرد و آن را به فرصت تبدیل نمود و راه حلی یافت.
او در حالی که غر و لند میزد در را محکم پشت سرش بست و دفتر را ترک کرد.
از حرفهای او فهمیدم ساکت نخواهد نشست و تلاش میکند دیگر مدیران را با طرح کاهش کارکنان همراه سازد.
چند روز بعد مسوول دفتر با چهره گرفتهای وارد شد و قبل اینکه کارپوشه را جای همیشگیاش بگذارد گفت من جزء اخراج شدگان هستم. بین همه کارکنان شایع شده است که بزودی سه نوبت کاری به یک نوبت کاهش خواهد یافت و تعداد زیادی اخراج خواهند شد.
گفتم این مطلب را از کجا شنیدید گفت همه این خبر را میدانند و از زبان کارمندان شنیدهام.
گفتم دیگر چه شنیدی گفت امروز ساعت ده همه مدیران کارخانه قرار است به همراه برادرتان به دفتر شما بیایند و شما را متقاعد کنند که به کاهش تولید از طریق کم کردن پرسنل تن دهید. ولی در برنامهی شما چنین قراری وجود ندارد من گیج شدهام و نمیدانم چه کنم.
گفتم عیبی ندارد بگذار جلسه تشکیل شود ببینم چه میگویند.
پدرام به همراه سایر مدیران کارخانه به دفتر وارد شدند. گفتگو و داد و بیداد هایی صورت گرفت. هر کسی تلاش میکرد با ادله خود وجوب کاستن تولید با شیوه حذف گروهی را بیان کند و من را برای اعلام رسمی این تصمیم تحت فشار قرار دهد. هیجان افراد نشان از قاطعیت و همبستگی آنها بود. با خودم فکر کردم مقاومت من در این هنگام که راه حلی به ذهنم نمیرسید بی حاصل است و موجب تفرقه و از همگسستگی و هرج و مرج میشود پس تن به تصمیم آنها دادم.
تصمیم مهم
فردای آن روز همه حتی آنها که نوبت کاریشان نبود مانند افــراد عــزیز از دست داده به محوطه کارخانه آمده بودند مثل این که سرنوشت بیکاری خود را پذیرفته و تسلیم شده بودند و خود را جزء اخراجیها مــیپنداشتند. همـهمـهای از حـزن و ناراحتی بر پا بود و با یکدیگر پچ پچ میکردند.
وقتی پشت تریبون قرار گرفتم همه ساکت شدند. خاموشی محض و ملالت آمیز محفل را فرا گرفت. مثل این که همه چشم به راه بودند من دستور تعدیل و شرایط آن را اعلام کنم. وضعیت سنگینی حکمفرما بود.
سـکوت را شـکستم و گـفتم: شماها با ارزشترین داراییهای کارخانه هستید. با دشواری تصمیم گیری مناسب روبرو هستم. شماها شایستگی و وفاداری خودتان را با تــولیـد کـالاهای مرغوب به اثبات رساندهاید. برایم سخت است بخواهم فرمان تعدیل صادر کنم. من شبهای زیادی خواب را بر چشمانم حرام کـردم تا بتـوانم راه حـلی بیابم. همه شما میدانید کارخانه به هیچ وجه نمیتواند سطح تولید کنونی را حفظ کند و کـــاستن آن الزامی و اجتناب ناپذیر است. حالا چگونه میتوانیم تولید را کاهش دهیم بدون کم کردن نیروی کار؟
همه سراپا گوش بودند. نفسها در سینهها حبس، دهانها باز و سکون بر جمعیت حاکم بود.
بـا صلابـت ادامــه دادم ما بی آنکه از نیروی کار بکاهیم از طریق کم کردن زمانکار همهی نوبتها، تولید را کـــاهش میدهیم. از امروز ما تولید را به نصف و کمتر از نصف میرسانیم، اما هیچ کس از کار اخراج نخواهد شد.
در این موقع پدرام طاقت نیاورد و گفت برادر تو متوجه هستی چــه مــیگویی؟ این به معنی یک خسارت اضافی است. این شیوه شما علاوه بر اینکه مسئله را حل نمیکند بار مالی اضافه هم به کارخانه تحمیل میکند. این راه ناکجا آباد است.
گفــتم بلـه ایـن زیان اضافی است اما این زیان همیشگی نخواهد بود.
بعد با لحنی هیجانی ادامه دادم:
از امروز شماها نیمه وقت کار میکنید و مزد کامل میگیرید و در عوض از هر کارمند و کارگر کارخانه میخواهم تا همه وقت آزاد حتی تعطیلات خود را به مشترییـــابی و فـروش موجودیهای انبارها اختصاص دهند و در فروش کالاها، کارخانه را یاری رساند. ما با کمک یکدیگر میتوانیم این تهدید را به فرصت تبدیل کنیم.
جمعیت حاضر هورا کشیدند و این اندیشه را با شور و شوق پذیرفتند و ذوق زده آمادگی خود را بدور از بیم و نگرانی برای اجرای آن فریاد زدند. جملگی در این مسیر با عشق و علاقه وقت و انرژی گذاشتند و مشتاقانه ما را یاری فراوان رساندند.
وضع کارکنان در مراحل همکاری در فروش کالاها حیران کننده بود. پاکیزگی روح، درستکاری، ساده دلی و حتی نا آزمودگی اما جدی و حماسی و از خود گذشتگی و زلالی و شفافیت و معصومیت کاری از آنها میتراوید گویا این صداقت و شور و شعف آنها بود که توانسته بود فصل نوینی را در توسعه روشهای فروش و جذب مشتری بسازد و کارخانه را از یک بحران جدی برهاند و پس از چند ماه انبارها از کالا خالی و کارخانه توانست برنامه تولید تمام نوبتهای کاری خود را از سر بگیرد.
برای دسترسی به داستان دیگر اینجا کلیک کنید.
پنجم تیر ماه ۱۴۰۱

دیدگاهتان را بنویسید