
حکایت یک مولود اوتیسم-فصل دوم-بازگشت به عسلویه
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
بخش دوم:
به محل کارم برگشتم. امروز در شرکت خیلی کار کردم. رئیس خوش خلق بود. پرسید خیلی خسته نیستی، همسرت خوبه، نو رسیده سالمه. دختره یا پسر؟ گفتم الحمدلله هر دوشان خوبند. صاحب یه دختر کوچولو شدم، نامش فرشته. با این که پیش از موعد بدنیا آمده اما دکترا گفتند وزنش زیاد کم نیست و فعلا مشکلی خاصی ندارد. به ذهنم رسید رئیسم خیالش راحت شد و فکر میکند قضیه دیگر تمام شده ولی خوب میدونستم حضور فرزند در زندگی و دوری راه یعنی مسوولیت بیشتر و دردسرهای تازه در زندگی.
یک کوه درخواست روی میزم تلنبار شده بود. باید به همهشان رسیدگی میکردم. قبل از بیرون رفتن از ساختمان برای ناهار، برای قضای حاجت به دستشویی رفتم.
فنها خرابند، بوی تعفن حالم را به هم میزد. شیر آبها هم یا چکه میکردند یا درست باز و بسته نمیشند. درها را هم باید با لگد باز و بسته کنیم. یک بار وضعیت را به رئیسم گفتم. گفت متاسف است ولی به هر حال یک مورد جزئی و کم اهمیت است. دست و صورتم را شستم و آمدم بیرون.
عقربههای ساعت دوازده و سی دقیقه را نشان میداد. با مجید همراه شدم او در قسمت ارسال کار میکند. ادارهمان مشرف به دریاست ما چند دقیقه ایستادیم و کشتیهای باری را در بندرگاه داغ داغ از آفتاب سوزان، تماشا کردیم. بعد به طرف رستوران حرکت کردیم.
وارد رستوران خجه شدیم. عرق از سر و رویمان میریخت. خجه خودش هم آنجا بود. مثل همیشه با هیکلیپر و شکمی بزرگ و پیشبندی که به کمر داشت با صدای دو رگه خشن مردانه از من پرسید اوضاع دیگه روبراهه. گفتم بله همه چی مرتبه. گرسنه هستم. غذایم را تند تند خوردم و روی آن یک لیوان چایی سر کشیدم. میگند خوردن چایی بلافاصله روی عذا خوب نیست ولی کی به این حرفها گوش میده.
از مجید جدا شدم و بیرون آمدم و در سایه درختی دراز کشیدم، چرتم برده بود. وقتی بیدار شدم حس و مزه بدی از دهانم داشتم. دهانم بوی تعفن میداد. معلوم نبود در غذا چی ریخته بودند. دیرم شده بود. سریع خودم را به محل کار رساندم و تمام بعدظهر را کار کردم. خورشید در حال غروب کردن بود. از اداره بیرون آمدم حالا میتوانستم قدم زنان آهسته از مسیر ساحل به خانه برگردم. با این که خسته بودم ولی احساس خوبی داشتم. همیشه وقتی وظایفم را خوب انجام میدهم حالم خوبه.
از پلهها که بالا میرفتم برخوردم به امجد پیر. همسایه پائینی در طبقه زیر من. با نوهاش بود. از وقتی من به این خانه آمدم این دو با هم بودند. بزرگش کرده. همیشه اسباب بازیهایش را به صورت قطاری توی راهرو میچیند. هر موقعی از کنارش رد میشم و با او صحبت میکنم هیچ توجهای به من ندارد. وقتی با او حرف میزنم به چشمان من نگاه نمیکند. با این که شش سال دارد هنوز خیلی خوب نمیتوند حرف بزند. انگار با بچههای دیگر فرق دارد. امجد پیر مرتب با نوهاش کل کل میکند. آخه نوهاش با لکنت حرف میزند و من و تو را جابجا میگه. و بجای این که جواب پدر بزرگش را بدهد تکهای از جمله او را تکرار میکند و این موضوع امجد پیر را عصبانی میکند.
با این که در طول این چند سال تلاش کردم با این پسر ارتباط برقرار کنم و با او خوش و بشی کنم موفق نبودم. چند باری هم برایش هدیه گرفتم ولی اون هر بار آن را پرت کرد از پلهها پایین. مرتب این دو بد و بیراه به هم میگند و فحش ناسزا بلغور میکنند.
در راه پلهها وقتی به امجد برخوردم. داشت فحش و ناسزا به خودش و اجدادش و این روزگار میداد.میگفت آخر عمری دچار یه بچه قشقرق دیوانه شدهام خدا لعنتشان کند. گفتم عصر بخیر. اما پیر مرد یک ریز به زمین و زمان ناروا و نفرین میکرد. پرسیدم مگر نوهات چکار کرده. جواب نداد. فقط مرتب میگفت دیوانه، دیوانه داشت چشمم را کور میکرد مثل این که اسباب بازی را به سمت چشم پیرمرد پرت کرده بود. پیرمرد تلاش میکرد به زور نوهاش را داخل خانه کند ولی زورش به او نمیرسید. در همین حین یکی دیگر از همسایهها سر رسید. مظفر صحنه را که دید گفت، بارها و بارها به این پیرمرد گفتهام این بچه را ببر پیش پزشک. این کودک نوعی اختلال دارد.
ارتباط برقرار کردن با او سخت است و پرخاشگر و بی قرار است. یک بار دست مرا گاز سختی گرفت. بارها دیدهام سرش را محکم به دیوار میزند. از خودش صدایی تکراری نامفهومی درمیآورد. باید تحت نظر پزشک باشد تا بیماری او را تشخیص دهد. پیرمرد گوشش به این حرفها بدکار نیست که نیست و هر روز حال این بچه بدتر میشود و همین آش و همین کاسه است.
با مظفر رفتیم بالا. میخواستم خداحافظی کنم که گفت، توی خونه یه کم سوسیس و سیب زمینی آماده دارم. چطوره بریم با هم خونهی من. پیش خودم فکر کردم این طوری از زحمت پخت و پز برای خودم خلاص میشم و با هم وقت گذرانی می کنیم. برای همین قبول کردم. خانه او هم فقط یه اتاق دارد و یه آشپزخانه نقلی که پنچرهای ندارد. بالای تخت فلزیاش نیم رخ یه کبوتر گچی که با آبرنگ، رنگ شده بود قرار داشت و چند تا عکس از خواندههای معروف. ظرفهای کثیفش در همه جا پراکنده بود لباسهای نشسته روی کاناپهها پراکنده. رختخوابش را جمع نکرده بود. و دیوارها تشنه نقاشی بودند. دو استکان چایی ریخت و آن را با حلوا سیاه آورد. گفت، یکی از آشنایان از اردبیل برایم سوغات آورده.
گفتم “از چی درست شده”
گفت درست نمیدونم ولی مثل این که آرد و جوانه گندم، آب و روغن و کره، ادویهجات و شیره را مخلوط میکنند. زنان اردبیل این حلوا را در خانه درست میکنند طمع و مزه آن لذیذ و لذت بخش است و به شکل تیلههای درشت تزئین شده با نارگیل سرو میشه.
در حال صرف چایی و با حلوا بودیم. دوباره حرف امجد پیر و نوهاش پیش آمد. گفت، مشکل اینها دوتاست یکی ناتوانیهای ذهنی بچه است و دیگری خود پیرمرد است. طاقتش کم است و فرسوده و کم حوصله. خودش نیاز به مراقبت دارد آن وقت باید از یک کودک ناتوان، پرخاشگر و بیمار مراقبت کند. متقاعد کردن پیرمرد خود داستانی دارد و مشکل را بغرنجتر میکند. این کودک با هم سن و سالهایش فرق دارد. شاید دچار نوعی ناتوانی ذهنی است. باید او را درک کرد. ظاهرا همه چی طبیعی است ولی رفتارها متفاوت.
بچهها معمولا وقتی یه گل را میبیند یاد میگیرد تمام گلها با هر رنگ و شکلی گل هستند. کودک پیرمرد قادر به عمومیت دادن اجسام اطراف خود نیست. هر آبی را آب میداند برای رفع تشنگی. باید درک درستی از این کودک داشت اگر نقص او با رفتار درست جبران شود. رفتار کودک بهتر خواهد شد. به جای این که به کودک بگوئیم چه کار باید بکند. در قالب داستان ساده و کوتاه به او نشان دهیم چرا باید آن کار را بکند. سرم را به نشان تایید تکان دادم. پس از خوردن سوسیس و سیبزمینی، بلند شدم.
مظفر محکم با من دست داد و گفت ما حرف یکدیگر را میفهمیم. میتونیم برخی شبها با هم گپ بزنیم. از خانهاش بیرون آمدم و در را پشت سرم بستم.
برای دسترسی به بخش سوم اینجا کلیک کنید.
بیستم تیرماه ۱۴۰۱

دیدگاهتان را بنویسید