
تلنگر
✍《عبدالرضا صداقتنیا》
خورشید سوزان عمود میتابید. خیل جمعیت در حال خرید یا عبور و مرور در بازار هیاهو ایجاد کرده است.
روی یک بلوک سیمانی، پسرک ریز نقش با شانههای باریک نشسته. پسرک با پایین تیشرتش عرق پیشانیاش را پاک کرد. شیشه نوشابه و لیموناد را با بطریهای خنک داخل یخدان پیش رویش جابجا کرد و صدا زد: “نوشابه خنک بدم، آب، آب تگری، آقا دوغ خنک، رانی خنک، لیموناد تگری نبود …”
مردی ایستاد و خیره به او گفت: “پسرجون وسط بازار بساط کردهای از این همه تنه اذیت نمیشی؟”
پسرک دستفروش کلاه روی سرش را جابجا کرد و گفت: “بزار تنه بزنند بلکه مرا ببینند.”
پایان
آذرماه 1402

دیدگاهتان را بنویسید