کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان عشق جبهه

عشق جبهه

“سپیده‌دم جای دیگر بیدار شدم”

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

سرپایی خورده و نخورد دندان‌ها را مسواک زدم و سریدم روی تخت. از سنگینی ورزش عضلاتم درد می‌کرد دقایقی این پهلو و آن پهلو شدم ولی خوابم نبرد. چراغ را روشن کردم کتابی از کنار تخت برداشتم و شروع به خواندن کردم.

موضوع کتاب بچه تخسی بود که مسئول اعزام نیرو را کلافه کرده بود. عشق جبهه بود. ولی نه سن سالی داشت نه تن بدن تنومند. مسئول ثبت نام که از مراجعه‌های مکرر او بستوه آمده بود چندتا فرم‌ معرف به او می‌دهد و از او می‌خواهد دو نفر معتمد محل تاییدش کنند. پسرک هاج و واج فرم‌ها را نگاه می‌کند درمانده می‌‌گوید: «من الان معرف از کجا بیارم، معتمد محل از کجا بجورم» مسئول‌ثبت‌نام با نگاه معناداری می‌گوید: «از جیب من.»

سرگرم خواندن ادامه ماجرا بودم. پلک‌هایم سنگین و ذه‍نم پرواز کرد دیگر چیزی نفهمیدم.

***

از صدای انفجار از خواب پریدم. قی چشم‌ها  نگذاشت یک مرتبه اطراف را ببینم. صدای غرش و ویراژ جنگنده‌ها و ترکیدن بمب‌ها وحشتناک بود.

دست و پا و کمرم از هم باز نمی‌شد بدنم قوس چرخ عقب مینی‌بوس را به خود گرفته بود عین یک تکه گوشت و استخوان مچاله. کش‌وقوسی آمدم و نفس عمیقی کشیدم.

خبری از سرنشینان و راننده نبود. از اضطراب دیده شدن نفهمیدم کی ماشین را ترک کردند.  ماشین تکان می‌خورد از حرکت بی‌توقف هواپیماها و صدای موتورهای آن‌ها همچون هیولایی ترسناک به گوش می‌رسید. 

شیشه‌ها می‌لرزیدند بوی باروت و گردوخاک ماشین را گرفته بود. انفجار که رخ می‌داد صدای جلیز ولیز برخورد سنگ‌ریزه‌ها با بدنه مینی‌بوس شنیده می‌شد. موج انفجارها این قوطی پر از صندلی را تکان تکان می‌داد.

در روشنایی سپیده دم دود و انفجار و سردرگمی نیروها دیده می‌شد. از ماشین جستم بیرون و دویدم وسط محوطه.

در این فضای ترسناک، با دلی مملو از امید و جوانمردی، نوجوانانه به جلو قدم می‌گذاشتم. انگار هر قدمی که می‌رفتم، باعث می‌شد که قلبم به نوعی برای این مسیر خطرناک زنده بماند. اما ارادهٔ نوجوانانه‌ام، مرا به این راه هدایت می‌کرد.

 و فریاد زدم: «آه!ای پست فطرت‌ها!، بی شرف‌ها! اگه نمی‌ترسید بیاین پایین تا شیردونتون بکشم بیرون، زورتون به طیاره‌هاتونه، اگه یه تفنگ داشتم حالتون را می‌گرفتم.» یکی از رزمنده‌هایی که روی شکم به زمین چسبیده بود گفت: “بچه بچسب به زمین تا لت‌وپار  نشده‌ای” و با دستش پایم را کشید و پرتم کرد کنار تپه خاکی. وقتی راکتی نزدیک‌مان خورد و بقچه‌ای گرد و خاک روی‌یمان ریخت منطقه را مزه مزه کردم.

از این که از دست‌به‌سرکردن‌های مسئول اعزام نیرو خلاص شده بودم و تونسته بودم دزدکی خودم را به منطقه برسانم احساس خوبی داشتم اما پاتک من تمام نشده بود و باید از این هیاهو، دور از چشم دیگران خودم را به خط برسانم. ضد حال هم بود چون هر آن ممکن بود مانند پک سیگاری دود شوم بروم هوا.

سربازان پدافند مرتب با دو لول هوایی مانند ننو بچه این طرف آن طرف می‌چرخیدند و جنگنده‌ها را نشانه می‌رفتند اگر صداها نبود شبیه نوعی بازی بود مرتب با اهرم چرخان به این طرف و آن طرف می‌چرخیدند. جنگنده‌ها انگار آن‌ها را به حساب نمی‌آوردند و شلیک‌های آن‌ها مرتب نزدیکشان می‌خورد. وقتی با راکت سنگری را زدند از آسمون خلال چوب می‌بارید. عده‌ایی هم با سلاح‌های خودشان به سمت آسمان شلیک می‌کردند. عین وزوز زنبور.

یکی از جنگنده‌ها از سمت غرب به طرف شرق شیرجه‌ای رفت و مخزن سوخت را زد، نفت بود یا بنزین نمی‌دانم ولی سیاهی دود،‌ شعله‌ آتش و صدای انفجار به هوا رفت عین تو فیلم‌ها.

بعد از انفجار در حالی که از یکی از جنگنده‌های دشمن دود غلیظی خارج می‌شد منطقه را ترک کردند. دود و گرد و خاک همه فضا را گرفته بود. آشوبی برپا بود یکی می‌گفت: «آمبولانس، آمبولانس.» یکی فریاد می‌زد: «امدادگر به مجروحین برس.» تعدادی روی شعله‌های آتش خاک و آب می‌ریختند مجروحین را برای انتقال به بیمارستان سوار دو تا آمبولانس و چند تا تویوتا وانت کردند.

همین که احساس کردم شرایط مقر در حال عادی شدن است دوباره ترس برم داشت به چادری که دورتر از سنگرها و چادرها برپاشده بود رفتم و میان خرت و پرت‌های انبار پنهان شدم.

چند بار بین انگشت شست و اشاره‌ام را عین مادرم گاز گرفتم و گفتم:

«استغفرالله، استغفرالله، خدایا غلط کردم اشتباه کردم شرمنده‌ام! منظورم را درست نگفتم فقط می‌خواستم بتونم بی آن که کسی مرا ببیند خودم را به منطقه برسونم! همین! ای‌داد بیداد من نمی‌خواستم کسی آزار ببینه! اگر می‌دونستم می‌خواهی طیاره بفرستی و این همه آتیش بپا کنی ابدا ازت چنین درخواستی نمی‌کردم خدا کند کسی کشته نشده باشد.»

نمی‌دانم چه مدتی گذشت دیدم شکمم به قاروقور افتاده به اطراف نگاه کردم یک کیسه نان خشک پیدا کردم همان نان خشک‌هایی که زنان محله توی خونه‌ها می‌پختند به جبهه می‌فرستادند یک چنگش برداشتم و همانجا که نشسته بودم مشغول خش‌خش‌ خوردن شدم. لقمه اول و دوم را درست قورت نداده بودم پیرمردی گوشم را گرفت پیچوند و با خنده گفت:

«موش انبار را گرفتم اونم چه موشی، موش نون خور دو پا.»

دستم را بالا بردم گفتم: «آقا اجازه به خدا من حروم‌خور و اهل ناخونک نیستم. ای‌ داد بی‌داد! مثلاً اومدم سر و صدای شکمم را یک جوری خفه کنم که لو نرم، نون خشکا کار را خراب کرد.»

پیرمرد گوشم را رها کرد و در حالی که سعی می‌کرد روی گونی پر از لباسی بنشیند گفت:  «پدر صلواتی اینجا چه می‌کنی؟ کی تو را اعزام کرده؟ نکند فراری؟»

سریع یک کاغذ تا شده که گوشه‌هاش از عرق تنم  پوسیده بود از جیب پیراهن درآوردم و گفتم:

«به خدا پدر و مادرم راضی‌اند فراری نیستم این هم رضایت‌نامه، امضا و اثر انگشت هم دارد به خدا بابام به راحتی رضایت نمی‌داد چند هکتار جو دیم را برای بابام درو کردم تا رضایت داد. نگاه کن همه دستانم زخمند.»

پیرمرد یک نگاهی به برگه کرد و یک نگاهی به من و با مهربانی گفت:

«نکند تو پسر مش رمضون نوه‌ی اوسا حسنی، جعفر جنی! نه؟»

سرم را انداختم پایین و گفتم: «آقا ما چون فرز و چابکیم بچه محلا و همشاگردی‌ها می‌گند جنی یعنی‌ فرز و چابکی توی دهنشان نمی‌چرخد، شاید هم به خاطر شباهت تلفظ زعفر با جعفر باشه والله من هم آدمم و هیچ ربطی به جن ندارم.»

پیرمرد که نزدیک به هشتاد بود روی گونی کمی هیکل لاغر و میان قدش را جابجا کرد و از بالای عینک ته استکانی نگاهی به من انداخت لبخند زد. من ادامه دادم:

«تو را به خدا من را برنگردون، آقا سنم کم نیست قیافم غلط اندازه، تصدیق هم دارم یعنی امسال اگر امتحانا را بدم می‌گیرم، ولی چکار کنم هم قدم کوتاه هم جثه‌ام لاغر و استخوانی‌، خوب این دست بن

دش نیس، خدا اینجوری خواسته.»

پیرمرد رفت یک مقدار نان و پنیر آورد و گفت: «فعلا صبحونت بخور و از تو چادر تکون نخور تا ببینم چکار می‌تونم بکنم.»

نان و پنیر را از گشنگی بلعیدم و در انبار اندکی پلکیدم پیرمرد برگشت گفت: «خونتون تلفن دارید؟»

– آقا تلفن‌مان کجا بود؟

– «همسایه و آشنایی می‌شناسی تلفن داشته باشن.»

– «آره خانه عزیز پاسبان تلفن دارند شمارش را در پشت فرم نوشته‌ام.»

یک دست لباس از گوشه‌ای درآورد و گفت: «این لباس را بپوش یه کمی برات بزرگه، فعلا چاره‌ای نیست با این لباس که نمی‌تونی تو منطقه باشی.»

از سر خوشحالی دست‌‌هایم را به هم مالش دادم و در پوست خودم نمی‌کنجیدم. هر چند لباس به تنم زار می‌زد ولی امیدوار کننده بود و اضطرابم را کم می‌کرد. آستین‌های بلوز و پاچه‌های شلوارم را تا زده بودم باد هم افتاد بود تو لباسم، معرکه بود خودم خودم را نمی‌شناختم.

یک سربازی آمد دم چادر، من را که دید گفت: «پدر شیرو هسته‌ش.» 

-نفهمیدم چی گفتی؟: «پدر شیروی را می‌گم، بچه‌ها پدر شیرو‌ صداش می‌کنن، تازه اومدیی.» حالا چیکار داری؟ «سگک کمربندم خرابه» رفتم یک کمربند کامل برزنتی خاکی رنگ با سگک ریلی آوردم خوشحال شد و تشکر کرد.

– چند وقته اینجایی؟ «پنج ماهه توی منطقه‌ام. 

– تا حال تو عملیاتی هم بوده‌ای؟ «آره! این که می‌بینی مرتب می‌آند بمب باران می‌کنند به خاطر عملیات بچه‌هاس.»

– «میگن جبهه‌های جنوب یه شور دیگه داره.»

– «بنده خدا ارتفاعات میمک انقدر مهمه که صدام چند روز پیش از شروع رسمی جنگ چراغ خاموش این مناطق را تصرف کرد و جزو خاک عراق کرد.»

– «واقعاً.»

– «همین مقر که الان توشی دست عراقیا بود، آزادسازی کیلومترها شوخی نیس، میگن صدام تو منطقه‌س. به قول بچه‌ها چپ کرده‌ام باید برم حمام از اون شامپو قرمزا داری یه دونه به من بدی.»

شامپو را گرفت و رفت.

از چادر بیرون آمدم یک کمپرسی گل مال را دیدم پشت آن پر از سرباز بود یکصدا می‌خواندند: «از اون بالا می‌آند یه دسته حوری موهاشون پریشون گوگولی مگولی، موهاشون پریشون گوگولی مگولی.»

از یکی پرسیدم این کمپرسی کجا می‌رود، گفت: «نزدیک خط.»

خودم را آویزون آن کردم سعی کردم از آن بالا بروم، بلند و سخت بود ولی باز در حال تقلا بودم که پدر شیرو دوبار گوشم گرفت گفت: «پدر صلواتی کجا، کجا، مگه اینجا شهر هرته همین جور سرت را انداخته ای پایین و در می‌ری.»

حرفی برای گفتن نداشتم کمی سکوت کردم و گفتم: «آقا به خدا شما حکم پدری برای ما دارید نتونستم خودم را کنترل کنم جو گرفتم.»

-«اگه این طوری رفتار کنی آبمون تو به جوی نمیره. بچه تو فکر نمی‌کنی که نه ثبت نامی، نه پلاکی و گروه خونی، اگر یه بلایی سرت بیاد چطوری شناسایی بکنند، دیگه بزرگ شو، دیگه بزرگ شو» رگ گردنش بیرون زده بود و عصبانی!

پایان

دی ماه 1402

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود