کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

داستان قبول کن

داستان

قبول کن

عبدالرضا صداقت‌نیا

هوا هنوز روشن نشده بود. صدای خفیف یخچال، گاه‌به‌گاه با تلق‌تلق ماشین زباله شهرداری در کوچه تنها صداهایی بود که شنیده می‌شد. مرد، آرام از تخت پایین آمد. همسرش هنوز خواب بود.

در سکوت، وضو گرفت. به اتاق برگشت، چشمش به قاب عکس پسرش روی دیوار افتاد. مکث کرد‌ و با خودش زمزمه کرد: “شرق کارون، کانال ماهی‌”

 بعد رو به پنجره‌ای که قاب آسمان نیمه‌تار سحر را گرفته بود، نشست. سجاده را صاف و مُهر را جابجا کرد.

زانوهایش لرزیدند، اما بی‌توجه ایستاد. دست‌هایش را بالا آورد، تا کنار گوش‌ها. با صدایی آرام گفت: “الله‌ اکبر.”

رکوع رفت. سجده کرد. برخاست. رکعت دوم را هم بی‌شتاب و بی‌هیاهو به‌جا آورد.

وقتی سلام داد، لحظه‌ای در همان حال ماند. بعد سر بلند کرد، نگاهی به سقف خاموش انداخت. لب‌هایش تکان خورد. آن‌قدر آهسته که شاید تنها خودش شنید:

“پروردگارا… من نفهمیدم چه خواندم و چه کردم. اگر تو فهمیدی، به کرمت قبول کن.”

آهی کشید. سجاده را جمع کرد. از اتاق بیرون رفت، به آشپزخانه. کتری را گذاشت روی گاز.

همه‌چیز مثل همیشه بود. نه نوری، نه صدایی. نه تغییری در هوا.

اما آن‌سوی دیده‌ها، فرشته‌ای قلم برداشت و نوشت:

“نمازش پذیرفته شد ولی او نمی‌دانست که حتی یک کلمه‌اش را به زبان نیاورد…”

پایان

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود