کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

دلهره خرم

دلهره خرم

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

موش‌ها به صورت غریزی و بی‌خبر کمک درخوری کرده بودند. چنانچه آن‌ها آن پیش‌آمد را نیافریده بودند خرم یا کتک مفصلی می‌خورد یا پیش حاجی رسوا می‌شد و آبرویش بر باد می‌رفت.

حاجی نبی صاحب بقالی در یکی از محلات قدیمی بود و بیش از پنجاه و پنج بهار را پشت سر گذاشته بود. خوشنامی او در محله زبانزد عام و خاص بود. دکان او خیلی کوچک و خیلی بزرگ نبود اما بیشتر اقلام خوراکی روزمره در آن پیدا می‌شد. وجود گونی‌های به غایت بزرگ غلات در کنارهای دکان حکایت از کار پر زحمت بیش از توان جسمی حاجی داشت. از نگاه دیگران اجناس درهم‌برهم در قفسه‌ها چیده شده بود ولی او همین که می‌توانست نیازهای مشتریان را به موقع پیدا کند راضی بود.

از این‌رو فرزندان او در تمیزکاری دکان دخالت نمی‌کردند چون ممکن بود جای برخی اجناس و وسایل جابجا شود و حاجی داد و بیداد و فریاد واویلا سر دهد. ایجاد سوراخ در دیوارهای گچی دکان برای موش‌ها کار سختی نبود و گه‌گاهی دور از چشم حاجی برای بردن آذوقه سری به دکان می‌زدند. حاجی مرد خوب و مهربانی بود اما حرف زدن عادی او بلند و خیلی بلند بود هر کسی او را نمی‌شناخت فکر می‌کرد مشاجره می‌کند. با مردم مهربان و متوجه آن‌ها بود ولی در مورد فرزندانش قضیه فرق می‌کرد فقط کافی بود دق دلی از جای دیگر داشته باشد و با گرفت خطایی از  آن‌ها، خودش را خالی می‌کرد. چه دادوفریاد زدن و چه کتک زدن،

از این رو آن‌ها از حاجی حساب ویژه‌ای می‌بردند. در دکان پیشخوان بزرگ فرسوده‌ای وجود داشت که داخل آن لبریز از خرت و پرت بود. روی میز علاوه بر ترازوی بزرگ و کوچک و وزنه‌های قد و نیم قد، همیشه دو مشما بزرگ از شکلات شیری و قهوه‌ای وجود داشت. خرم یکی از پسران حاجی که قدش کمی بالاتر از پیشخوان بود هر روز سهمیه از شکلات‌های چهارگوش را در برابر چشمان حاجی برمی‌داشت و کام خود را شیرین می‌کرد. مزه و طعم شکلات‌ها طوری پسر را مدهوش خود می‌کرد که دوری از شکلات‌ها را برایش سخت و غیر ممکن می‌ساخت از این‌رو دور از چشم او به دفعات طعم آن را تجربه، و دلی از عزا درمی‌آورد و برای این که موضوع برملا نشود پوسته آن‌ها را پشت پیشخوان می‌ریخت. این‌طوری خیالش راحت بود گواهي برای رسوایی ندارد. گاهی حاجی از خرم می‌پرسید چرا زودبه‌زود مشمای شکلات‌ها تمام می‌شود شاید مشتری زیاد دارد. خرم خیلی کوتاه پاسخ می‌داد از بس خوشمزه!! حاجی نگاه معناداری به او می‌کرد و می‌گفت خودت را به تازگی در آینه دیده‌ای کک و مک‌ها و جوش‌های صورتت زیاد شده است مراقب باش.

 

در یک روز کوتاه پاییزی که هوا در حال تاریک شدن بود خرم تلویزیون را روشن و با پس و پیش کردن آنتن و وارد کردن ضربه‌ای روی آن برفک تصویر را کم کرد. کانال دو صدای بوق و پرده سیاه سفید داشت و شبکه یک در حال نمایش فیلم بود. او در حالی که دمر خوابیده بود و دستانش را زیر چونش گذاشته بود غرق تماشای فیلم بود که حاجی سرش را از دریچه، داخل اتاق کرد گفت:

از مادرت چند تا دستمال نظافت بگیر بیا می‌خواهیم دکان را تمیز کنیم.

مادر که خود صدا را شنیده بود چند تا تکه کهنه پیش او انداخت و گفت تا بابات عصبانی نشده این‌ها را به اون برسون. خرم در صحنه فیلم فرورفته بود. شاید صاحب‌کافه می‌خواهد بلایی بر سر این زن و مرد بیاورد از هیکل درشت‌ و بی‌قواره، سبیل‌کلفت‌ و چشمان‌ ورقلمبیده و مرموزش پیداست قصد آسیب رساندن به آن‌ها را دارد. زن در حالی که جویده جویده حرف می‌زد گفت یه چیزی توی غذا است مثل این که ناخن آدم است مقداری هم گوشت به آن چسبیده مرد به زن نگاه کرد و گفت انگشت کوچک است. در این لحظه فریاد حاجی بگوش رسید که می‌گفت خدا خفتان کند وقت خوردن زیاد هستید الان هیچ‌کس نیست یه دستمان دست من بده. خرم با عجله دستمال‌ها را برداشت و از دریچه جست توی دکان و تکه‌های پارچه‌ را پرت کرد روی پیشخوان خواست آنجا را ترک کند که حاجی چاره محکمی به کفل او فرود آورد. کجا در می‌ری. چی تو خونه‌ست که تو را رها نمی‌کند. گفت داشتم مشق‌هایم را می‌نوشتم. پس بعدظهر روی پشت بوم چه غلطی می‌کردی. همه توجه خرم به فیلم بود. افکارش مشوش، و مرتب اتفاقات بعدی را در ذهنش مرور می‌کرد. برای آب بردن با شتاب به خانه برگشت آفتابه را به سمت شیر آب حیاط پرت کرد و چسبید به تلویزیون. مرد و زن پاورچین پاورچین عقب عقبکی در حالی که اطرافشان را می‌پائیدند در حال فرار از کافه بودند. صاحب کافه در حالی که قداره آلوده به خون در دست داشت جلوی آن‌ها سبز شد. زن جیغ بلندی کشید، صاحب کافه با آن هیکل گنده در حالی که قهقه‌ی بلندی سر داد با صدای زمختی گفت کجا؟ کجا؟ می‌خواهید فرار کنید هر چه می‌خواهید جیغ بکشید اینجا کسی صدای شما را نمی‌شنفود. فقط مسافران راه گم کرده اینجا می‌آیند.

 

دوباره فریاد حاجی از دریچه شنیده شد. پس این آب چی شد؟ من از دست شما سر به هواها چه کنم. بچه بزرگ کن این هم نتیجه‌ش. وقتی می‌خواهی دستی‌ بر دستت بزارند غیب‌شان می‌زند. خرم به‌تندی آفتابه را از آب لبریز کرد و در حالی که شلوارش را خیس کرده بود آن را به دکان رساند. حاجی نبی در حالی که روی کرسی‌پا بود و به قفسه‌ها دستمال می‌کشید گفت احمد و اکبر آمده‌اند کمک کنند پیشخون را بزارند بیرون تا زیرش را تمیز کنیم چون چند سالی است که زیرش را تمیز نشده. خرم تا این شنید جا خورد و ترس برش‌داشت. گفت پیشخوان بزرگ و سنگین است و جابجا کردن آن سخته. و برای تکان دادن آن باید گونی‌های گنده را برداری. بابا بیا از خیر تمیز کردن زیر آن بگذر. امشب فقط داخل آن را تمیز کنیم و یه وقت دیگه زیر آن را. او گفت داخل پیشخوان را تمیز کرده‌ام. تو می‌آیی جواب مامور بهداشت بدی که قرار است این هفته سرکشی کند اگر تمیز نباشد به ما گیر می‌ده. تا آن‌ها گونی‌ها را بیرون می‌زارند تو برو برایشان چایی بیار تا بعد پیشخون را جابجا کنند.

 

خرم در حالی که به سرعت خودش را به تلویزیون می‌رساند فریاد زد بابا گفته چایی درست کن. مهمون داره. صاحب‌کافه مرد و زن را روی صندلی‌هایشان بسته بود و نعره می‌کشید و همواره به آن‌ها دشنام‌های زشت می‌داد و تلو تلو می‌خورد. خرم به شیشه تلویزیون خیلی نزدیک شده بود و از ترس ایستاده و دست‌ها را روی صورت گذاشته بود و از میان انگشتانش تماشا می‌کرد. چشم ورقلمبیده قداره به دست، با پیش بندی خون آلود قداره را بلند کرد و در حال مستی با قدرت به سمت گردن مرد فرود آورد. مرد چابکی از خود نشان داد و خودش را با صندلی به زمین انداخت و تیغه قداره به چوب کنار صندلی فرو رفت. بعد از این اتفاق صاحب‌کافه روی دو زانو نیم خیز نشست و با دو دست به قداره تکیه داد و گفت شانس به شما رو کرده شانس دارید دیگر امشب در مرام من نمی‌گنجد که سرهای شما را جدا سازم. شگون ندارد شگون ندارد و پا شد و آن‌ها را از صندلی باز کرد و دست و دهن بسته روانه زیر زمین مخفی کرد.

 

زن حاجی که یادش رفته بود قوری را از روی گاز بردارد و چایی حسابی قل خورده بود در حالی که چند حبه قند داخل قوری می‌انداخت و هم می‌زد با صدای بلند گفت بیا قوری چایی را با استکان‌ها ببر برای مهمونا بابات.

 

خرم که همه هوش و حواسش توی فیلم بود دستپاچه سینی و قوری و استکان را در حالی که از تکانه‌ها مقداری چایی توی سینی ریخته بود آن را به دکان رساند.

 

احمد و اکبر گونی‌های بزرگ را جابجا کرده بودند.  حاجی گفت حالا که چایی رسید فعلا بیائید چایی بخورید تا بعد پیشخوان را جابجا کنیم. خرم که از رسوایی و کتک خوردن می‌ترسید همان‌طور که نشسته بود پاشنه‌های کتونی‌هایش را برکشید و بندهای آن را محکم کرد تا اگر کار به جاهای باریک کشید و کتک خوردن در کار بود چابک باشد و فرار را بر قرار ترجیح دهد. لحظات دشواری بر خرم می‌گذشت از یک سو ذهنش تو داستان فیلم و بلایی که قرار بود صاحب‌کافه سر آن‌ مرد و زن بیاورد بود و از سوی دیگر نگران پیدا شدن پوسته شکلات‌های پشت پیشخوان بود که او را رسوا یا حاجی را عصبانی و منجر به کتک خوردن او شود. افکار پریشان و نگرانی بر او وارد شده بود. بالاخره آن‌ها پیشخوان را جا کن کردند و کشان کشان به بیرون بردند. خرم وقتی صحنه را دید متعجب شد چون اثری از پوسته شکلات‌ها نبود. یکه خورد. ولی خوشحال بود. حاجی خم شد و مقداری از شیئ‌های آسیاب شده  زیر پیشخوان را بین انگشتانش به هم مالید گفت این‌ها چه هستند، مثل این‌که ریزه آلومینیومه. کجا بوده‌اند؟ خرم که لبخند به لب داشت گفت بابا هر چی بوده موش‌ها آن‌ها را خورده‌اند.

 

او که خیالش از بابت پیدا شدن پوسته شکلات‌ها راحت شده بود خودش را به تلویزیون رساند. دید تعدادی پلیس کافه را محاصره و مرد چشم ورقلمبیده را دستگیر کرده‌اند ولی خبری از آن زن و مرد نبود. رئیس پلیس‌ها که از پیدا کردن زن و مرد فرومانده بود به یکی از همکارانش اشاره کرد پسرکی را بیاورید. پسری که همراه پلیس‌ آمده بود دوان دوان خودش را به ته رستوران رساند و قالیچه‌ای را کنار زد. یک درب فلزی در زیر آن پیدا شد. پلیس دخمه‌ تاریکی را پیدا کرد چراغ را که روشن کردند مرد و زن دست و پا و دهن بسته‌ای پیدا کردند. زن پسر را در آغوش کشید و گفت کی بیدار شدی و از توی ماشین بیرون آمدی. او گفت صدای جیغی شنیدم وقتی خواستم وارد کافه شوم از روزنه در شما‌ها را دیدم که به صندلی بسته شده بودید. وحشت کرده‌م و بی‌اراده بنا کردم به دویدن. راننده ماشینی که مرا تک و تنها در وسط جاده دیده بوده سوار کرد و در مکانی با پلیس تماس گرفت.

برای دسترسی به داستان دیگر اینجا کلیک کنید

بیست و چهارم مهرماه ۱۴۰۱

 

 

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود