کارگاه داستان نویسیکارگاه داستان نویسی تمرینات، داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، داستان کودکان و نوجوانان، قصه و داستان.

سوسک فرزانه

سوسک فرزانه

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》

دانشجوی یک دانشگاه‌ خوش‌نام بودم.

آن‌‌ روز پاییزی کلاس ادبیات داشتیم. کزمی استادتمام رشته‌ ادبیات، مردی میانسال بالا بلند، پهن‌شانه با صورت صیقلی و سبیل چخماقی دارای شخصیت کاریزماتیک، سر کلاس بود. او برای فهماندن گفتارها شیوه‌های نمایشی خود را داشت. کلاس تازه آرامش پیدا کرده بود. به ناصر کنار دستیم سقلمه‌ای زدم و گفتم گوش‌هایت را بگیر که الان جیغ بلندی خواهی شنید. کلامم منعقد نشده بود که صدای جیغ بلندی کلاس را به هم ریخت. سه تا از دخترها مانند کودکان قبل از دو سالگی روی نوک پنجه پا راه می‌رفتند و به موزاییک‌های کف کلاس چشم دوخته بودند و سوراخ سمبه‌های اطراف را رصد می‌کردند. یکی از پسرها که ماهیچه‌های خوش‌فرم زورخانه‌ای به هم زده بود و دستانش را تا آرنج باز و بسته می‌کرد و ژست ورزشی خود را به رخ می‌کشید جلو آمد گفت چی شده چیه تا من او را سر جایش بنشانم. در همین لحظه ناصر جزوه‌‌اش را به گوشه‌ای روی زمین پرت کرد و گفت سوسک، سوسک است. پسر ورزیده که گویا چندش شده بود به شکلی که پیش دخترها ضایع نشود ماهرانه خودش را به عقب کشید. از گوشه کنار کلاس هر کسی چیزی به سمت سوسک پرتاب می‌کرد. مثل این که سوسک زبل‌تر از آن بود که بتوانند حریفش شوند. سوسک خودش را در منفذهای کلاس پنهان کرد. استاد که دید وقت کلاس دارد تلف می‌شود از دانشجویان خواست سر جایشان قرار گیرند تا درس را شروع کند. سه تا از دخترها که بلندی شاخک‌‌ها، بال‌ها و اندام و آرواره‌های سوسک را از یاد نبرده بودند حاضر نبودند از روی صندلی‌هایشان پائین بیایند. استاد گفت عیب ندارد فقط به کلاس توجه کنید.

من دستم را بالا بردم و پس اجازه گفتم استاد به نظر من این سوسک آمریکایی است چون در پشت سر خود بال‌های روشن داشت و دارای رنگی قهوه‌ای متمایل به قرمز بود و احتمالا جزء بزرگترین گونه‌های سوسک بود. شاید مامور بود امروز کلاس ما را به هم بریزد. با این‌حرف من اقلا ده دقیقه دانشجویان از سوسک آلمانی، سوسک‌آشپزخانه، سوسک‌حمام‌و گونه‌های مختلف سوسک نظر گویی کردند. استاد که کلافه شده بود گفت از بحث سوسک بیرون بیائید و هواس‌تان به درس باشد. این جلسه می‌خواهم از معنای زندگی برایتان صحبت کنم. 

به محض این که کلاس آرام شد ناصر بدون این که اجازه صحبت بگیرد گفت من مطمئن هستم سوسک یه جایی همین طرف‌ها پنهان شده و گوش‌به‌زنگ‌است توی یک فرصت مناسب دوباره خودی نشان دهد. یکی از دخترهایی که هنوز روی صندلی ایستاده بود گفت آرزو می‌کنم از پنجره بیرون پریده و رفته باشد. یکی دیگر گفت شاید سوسک زیر کمد فلزی پشت سر استاد مخفی شده یا زیر قرنیزهای چوبی دور کلاس پنهان شده باشد. دختری که شال آبی به سر داشت گفت ممکن است داخل میز فلزی استاد قایم شده باشد. استاد که روی صندلی پشت میزش نشسته بود تا این قضیه را شنید پاهایش را ناخودآگاه بالا آورد. ولی فورا به خود آمد و از رفتار خود شرمسار شد. ژستی گرفت و با گچ چند ضربه محکم به تخته سیاه زد و با صدای بلند گفت ساکت دیگر می‌خواهیم درس را شروع کنیم. همه حساب کار خودشان را کردند و ساکت ساکت شدند. جذبه او تا جایی بود که آن دخترها هم از صندلی‌ها پایین آمدند و سرجای خود نشستند. دانشجویان مانند پرنده حواصیل خاکستری سرها را راست نگه داشته بودند و نگاهشان به جلو بود و همه چیز برای آغاز درس آماده بود. که!

 صاحب‌صدایی گفت آدم، آدم شو. از هیبت استاد کسی جرات و جسارت حرف زدن نداشت. میخ‌کوب با نگاه‌هایمان با یکدیگر حرف و لبخند می‌زدیم ولی صدا را نشناختیم. به ذهنم آمد شاید ناصر که دوبلوری را به تازگی کار می‌کند و در تقلید صدا دستی از دور بر آتش دارد و قبلا برای من حرف‌ها زده بود که چگونه همکلاسی‌ها و معلمین کلاس‌های ديگر را با رفقای خود سرکار گذاشته‌ بودند. این صدا را درآورده و سرکارمان گذاشته. خواستم بی‌پروایی از خود نشان دهم و آدم فروشی کنم و او را لو دهم که باز صاحب‌صدا گفت آدم، آدم شو. مثل این که فهمیده بود من داشتم آدمیت را زیر پا له می‌کردم. این بار مطمئن شدم کار ناصر نیست چون زیر نظرش داشتم. من کلافه شده بودم عزم خود جزم کردم و به خودم جرات و جسارت دادم و فریاد زدم. شجاع باش، ترسوی بزدل خودت را معرفی کن جرات داشته باش. …..

صاحب‌صدا مجددا گفت آدم، آدم شو. شجاعت جسمی برترین نوع شجاعت نیست من ترسو و بزدل نیستم تو بزرگ و قوی هستی. با این اتفاق معما پیچیده‌تر شد. سکوت همچنان بر کلاس حکم‌فرما، نفس‌ها در سینه‌ها حبس، و فرو بردن آب دهان در گلو سخت. صاحب صدا ادامه داد من را می‌شناسید و نیاز به معرفی ندارم. تو چیکار داری من کیستم ببین چه می‌گویم. گفتم خودت را به ما نشان بده. صدا خنده‌ای کرد و گفت فکر نمی‌کنی خیلی زرنگی می‌خواهی با زیر پا قرار دادن من صدای چیپس را تجربه کنی و یا با دیدن لزج من چندشت را بازآفرینی کنید.

گیج شده بودیم. استاد که گویا مسئله برایش روشن و پذیرفته شده بود گفت او خودش را معرفی کرد او را شناختید؟ او جناب‌ سوسک است. 

پچ پچ و همهمه‌ای بین دانشجویان درگرفت باور پذیر نبود سوسک حرف بزند ولی با نگاه معنی‌دار استاد همه ماست‌ها را کیسه کردند. ناصر در گوش من گفت فکر کنم کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد صدا از پشت سر استاد می‌آید.

صدا مجددا گفت آدم، آدم شو. به او گفتم ما درس داریم از جان ما چه می‌خواهی اون از آمدنت که الم‌شنگه بپا کردی و کلاس را به هم ریختی این هم از صدا درآوردنت. او گفت اولا خودتان کلاس را به هم ریختید و داستان درست کردید مگر شما تنها موجودات عالم هستید من از یک کناری در حال رد شدن بودم. شما بودید که با وزن ۶۰ و ۷۰ کیلویی و قد ۱۸۰ سانتی‌متری و ماهیچه‌های ورزشی دنبال جثه نحیف و کوچک یک گرمی من بودید و می‌خواستید من را له کنید. ثانیا آن همه دانشجو آمدند درس خواندن و نمرات متوسط، خوب و عالی گرفتند و به مدارج عالی دست یافتند و رفتند و همه امور را در دست گرفتند آیا دنیا را جای بهتری برای زندگی خودشان و دیگران کردند برای همین است می‌گویم آدم، آدم شو. آیا دانش ذاتا ارزشمند است یا وقتی دنیا را جای بهتر برای زیست می‌کند. آدم، آدم شو.

 همه کلاس خاموش بودند. مثل این که یادشان رفته بود سوسک حرف می‌زند. من که به لکنت زبان دچار شده بودم پته پته می‌کردم و نمی‌دانستم چه می‌گویم گفتم این جا دانشگاه است و ما سر کلاس هستیم و طبق مقررات باید در این کلاس درسی را پاس کنیم.

او گفت تصور اغلب مردم این است که نوزادان و کودکان بی‌گناه و معصوم هستند. می‌دانی دقیقا از چه موقعی این معصومیت افراد ناگهان محو و نابود می‌شود؟ از موقعی که می‌فهمند آدمند ولی آدم نیستند. تا کی می‌خواهید مانند مومی فقط خودتان را در قالب و چارچوب‌های از قبل ساخته شده سنجش کنید. پس هدف والا چه می‌شود؟

استاد در حالی دست‌هایش پشتش نگه داشته بود و در جلوی کلاس قدم می‌زد گفت همه در بحث شرکت کنید. گویا موضوع سوسک فراموش شده بود.

دختر شال آبی گفت منظورت هدف و معنای زندگی است؟ 

صدا گفت: من نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم. آیا شادی حق هر انسان است یا یک مزیت ویژه برای‌ برخی؟ آدم، آدم شو.

من گفتم شادی برای همه خوشایند است. من  دریافته‌ام، هر چه بیشتر به خوشحالی دیگران توجه کنم، احساس خوب‌تری در درونم ایجاد می‌شود. حس محبت به دیگران خودبه‌خود ذهنم را آرام می‌کند و ترس و نا امنی را دور می‌کند و این احساس به من قدرت مقابله با موانع زندگی می‌دهد.

پسر ورزشکار پرید توی حرف من بدون مقدمه گفت این اشتباه است که همه‌ی آرزوهای‌مان در شادمانی خودمان خلاصه شود. ما نباید بیرون از خودمان به دنبال خوشحالی باشیم، این کلید  برای رسیدن به آرامش درونی است.

 در این لحظه این اندیشه‌ از خاطرم گذشت که با توجه به لحن صدا شاید یک کسی در کلاس بغلی از طریق لوله خرطومی کلید برق دارد این صدا را در می‌آورد. از استاد اجازه گرفتم و از کلاس بیرون رفتم. شتابان مانند آدم‌های بی نزاکت در کلاس بغلی را باز کردم و فریاد زدم دستتان را رو کردم. دیدم شستا چشم به همراه چشمان مدرس به من خیره شده خودم را که یافتم دیدم تر زده‌ام. شرمنده پوزش خواستم و سرافکنده به سر کلاس برگشتم.

استاد که گویا پی برده بود به منظور و قصد من گفت امیدوارم کنجکاوید ارضا شده باشد‌.

من مانند افراد هالو ساکت و آرام در جای خود نشسته بودم که صدا دوباره تکرار کرد آدم، آدم شو و آنقدر ضعف و ندانم کارهای خودت را به دیگران نسبت نده. آرزویم آدمیت توست چون اگر آدم، آدم شود آب و آتش زمین و خاک و هوا با هم آشتی می‌کنند و زمین جای بهتری برای زندگی خواهد شد و منهم مرتفع می‌شوم.

این کلمات آخرین کلماتی بود که صدا از خود ساطع نمود و سکوت حکفرما شد. کمی از وقت پایان کلاس گذشته بود چشمانم ناخداگاه به کمد پشت سر استاد خیره و ثابت مانده بود که استاد گفت امیدواری کلاس امروز، توانسته باشد تلنگری در ذهن شما ایجاد کرده باشد.

برای داستان دیگر اینجا کلیک کنید

                                                   پایان

سیزده‌هم شهریورماه 1401

 

عبدالرضا صداقت‌نیا

کارشناس ارشد فناوری اطلاعات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ESC را فشار دهید تا بسته شود