دوغ، بوق دروغ

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 آخرین کلاس نوبت امروز برگزار نشد از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم طبق…

سوسک فرزانه

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 دانشجوی یک دانشگاه‌ خوش‌نام بودم. آن‌‌ روز پاییزی کلاس ادبیات داشتیم. کزمی استادتمام…

مسابقه بادبادک پرانی

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 پسرک و دخترک غریبه چو افتاده بود که در مسابقات بادبادک‌پرانی روستا پسرک…

حکایت یک مولود اوتیسم-فصل دوم-بازگشت به عسلویه

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 بخش دوم: به محل کارم برگشتم. امروز در شرکت خیلی کار کردم. رئیس…

داستان تدبیر

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 باید اقرار کنم در چند شب گذشته درست نخوابیده بودم. اندیشناک روی اولین…

حکایت یک مولود اوتیسم-فصل اول-تولد

✍《عبدالرضا صداقت نیا》 بخش اول: امروز اولین فرزندم متولد شد. دختر یا پسر نمی‌دانم. از…

انگشتر منجوق‌دوزی

✍《عبدالرضا صداقت‌نیا》 باید قرار کنم ناخواسته مجلس جشن را به هم زدم. بلندگو با پایه…